Header Background day #25
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

قصه های پدر بزرگ«خانه گِل خانه دِل»

5 ارسال‌
4 کاربران
16 Likes
1,641 نمایش‌
AmbrellA
(@ambrella)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1038
شروع کننده موضوع  

یکی بود یکی نبود. پیرمردی بود که دو پسر داش.پسر ها بزرگ شده و برای خودشان مردی شده بودند.
پیر مرد تصمیم گرفت آنها را امتحان کند. پسرها را خواست و گفت:
- من یک پایم لب گور است و چند روزی بیشتر زنده نیستم. من تصمیم گرفته ام تمام پولی را که دارم بین شما تقسیم کنم. به شرطی که بار سفر ببندید و فردا صبح از اینجا بروید. به هر جا که دلتان خواست بروید و در انجا یک خانه بسازید. وقتی این کار را کردید و پولهایتان تمام شد به اینجا برگردید تا اگر من زنده بودم، یک بار دیگر شما را ببینم...

پسر ها به پیر مرد قول دادند و هر انچه را که گفته بود، مو به مو انجام بدهند.
پیر مرد پولها را بین پسرانش تقسیم کرد و آنها فردای ان روز ، صبح زود به راه افتادند و هر کدام از طرفی رفتند تا به شهری رسیدند.
پسر بزرگ فوری دست به کار شد و خانه ای ساخت. درش را قفل کرد و کلیدش را در توبره اش پنهان کرد تا اینکه پولهایش تمام شد. اما پسر کوچکتر به جای خانه ساختن به میام مردم رفت و با انها نشست و برخاست کرد و تا میتوانست به مردم محبت و مهربانی کرد تا اینکه پولهایش تمام شد.
هر دو برگشتند پیش پدرشان. پدر از دیدار فرزندانش خوشحال شد و رویشان را بوسید و آنها را به خانه برد تا خوب استراحت کنند. بعد به انها گفت:که دلش میخواهد از نزدیک نتیجه کارشان را ببیند. آن وقت هر سه با هم راه افتادند . اول به شهر و دیاری که پسر بزرگش رفته بود رفتند.
پدر به او آفرین گفت. بعد راه افتادند و شهری که پسر کوچک رفته بود رفتند.هنوز وارد میدان شهر نشده بودند که دوستان و آشنایان پسر دوم از هر طرف سررسیدند و با گرمی از انها استقبال کردند.
هر کس سعی میکرد که برای ناهار انها را به خانه خود ببرد. تا بالاخره زور یکیشان چربید و آنها را با خود به خانه اش بردو صاحب خانه و اهل عیالش سنگ تمام گذاشتند و هر چه از دستشان بر می آمد محبت کردند... روزهای دیگر هم وضع از این قرار بود. پیر مرد از خوشحالی رو پایش بند نبود. چند روزی گذشت تا اینکه از سفر برگشتند و به خانه خودشان رسیدند.
پسر بزرگتر که گمان میکرد، پدرش از او بیشتر از پسر کوچکتر راضی است، مرتب خانه ای را که ساخته بود به رخ او می کشید. تا اینکه یک روز پیر مرد آنها را خواست و گفت که از پسر کوچک راضی استو پسر بزرگ ناراحت شد و گفت:
- چرا؟ این من بودم که پولهایم را مثل او خرج نکردم و خانه ساختم، نه او که تمام پولهایش را با این و ان خرج کرده است.
پیر مرد گفت:
- من از شما خواستم بروید خانه دِل درست کنید، نه خانه گِل.تو خانه گلی درست کردی که زیاد بادوام نیست، اما خانه برادرت هیچ وقت خرب نمی شود و تا دنیا باقی است، میماند.

داستانی ایرانی از کتاب: قصه های پدر بزرگ
مولف:جمیله برزابادی فراهانی
سال چاپ:1377
چاپ:صفا
انتشارات:کورش
تیراژ:5000 نسخه:13:


   
نقل‌قول
mosadonya2
(@mosadonya2)
Trusted Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 46
 

داستان قشنگی بود.
به نظرم هدف داستان این بود که بالاتر از مادیات هم چیزی هست و مادیات همانطور که پسر کوچکتر می دید تمام شدنی است و در اخر چیزی نصیب آدم نمی شود ولی با بدست آوردن دل مردم می توان زندگی زیبایی را نصیب خود کرد.


   
پاسخنقل‌قول
Dumbledore
(@dumbledore)
Estimable Member
عضو شده: 4 سال قبل
ارسال‌: 103
 

از شما خواستم خانه ی دل درست کنید نه خانه ی گل

عجب جمله ای بود.
در کل بهتره به جای داستان بگیم حکایت جالبی بود.:دی:105:


   
پاسخنقل‌قول
mohammad_solimanimanesh2
(@mohammad_solimanimanesh2)
Reputable Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 149
 

AmbrellA;32826:
یکی بود یکی نبود. پیرمردی بود که دو پسر داش.پسر ها بزرگ شده و برای خودشان مردی شده بودند.
پیر مرد تصمیم گرفت آنها را امتحان کند. پسرها را خواست و گفت:
- من یک پایم لب گور است و چند روزی بیشتر زنده نیستم. من تصمیم گرفته ام تمام پولی را که دارم بین شما تقسیم کنم. به شرطی که بار سفر ببندید و فردا صبح از اینجا بروید. به هر جا که دلتان خواست بروید و در انجا یک خانه بسازید. وقتی این کار را کردید و پولهایتان تمام شد به اینجا برگردید تا اگر من زنده بودم، یک بار دیگر شما را ببینم...

پسر ها به پیر مرد قول دادند و هر انچه را که گفته بود، مو به مو انجام بدهند.
پیر مرد پولها را بین پسرانش تقسیم کرد و آنها فردای ان روز ، صبح زود به راه افتادند و هر کدام از طرفی رفتند تا به شهری رسیدند.
پسر بزرگ فوری دست به کار شد و خانه ای ساخت. درش را قفل کرد و کلیدش را در توبره اش پنهان کرد تا اینکه پولهایش تمام شد. اما پسر کوچکتر به جای خانه ساختن به میام مردم رفت و با انها نشست و برخاست کرد و تا میتوانست به مردم محبت و مهربانی کرد تا اینکه پولهایش تمام شد.
هر دو برگشتند پیش پدرشان. پدر از دیدار فرزندانش خوشحال شد و رویشان را بوسید و آنها را به خانه برد تا خوب استراحت کنند. بعد به انها گفت:که دلش میخواهد از نزدیک نتیجه کارشان را ببیند. آن وقت هر سه با هم راه افتادند . اول به شهر و دیاری که پسر بزرگش رفته بود رفتند.
پدر به او آفرین گفت. بعد راه افتادند و شهری که پسر کوچک رفته بود رفتند.هنوز وارد میدان شهر نشده بودند که دوستان و آشنایان پسر دوم از هر طرف سررسیدند و با گرمی از انها استقبال کردند.
هر کس سعی میکرد که برای ناهار انها را به خانه خود ببرد. تا بالاخره زور یکیشان چربید و آنها را با خود به خانه اش بردو صاحب خانه و اهل عیالش سنگ تمام گذاشتند و هر چه از دستشان بر می آمد محبت کردند... روزهای دیگر هم وضع از این قرار بود. پیر مرد از خوشحالی رو پایش بند نبود. چند روزی گذشت تا اینکه از سفر برگشتند و به خانه خودشان رسیدند.
پسر بزرگتر که گمان میکرد، پدرش از او بیشتر از پسر کوچکتر راضی است، مرتب خانه ای را که ساخته بود به رخ او می کشید. تا اینکه یک روز پیر مرد آنها را خواست و گفت که از پسر کوچک راضی استو پسر بزرگ ناراحت شد و گفت:
- چرا؟ این من بودم که پولهایم را مثل او خرج نکردم و خانه ساختم، نه او که تمام پولهایش را با این و ان خرج کرده است.
پیر مرد گفت:
- من از شما خواستم بروید خانه دِل درست کنید، نه خانه گِل.تو خانه گلی درست کردی که زیاد بادوام نیست، اما خانه برادرت هیچ وقت خرب نمی شود و تا دنیا باقی است، میماند.

داستانی ایرانی از کتاب: قصه های پدر بزرگ
مولف:جمیله برزابادی فراهانی
سال چاپ:1377
چاپ:صفا
انتشارات:کورش
تیراژ:5000 نسخه:13:

واااااااااااای ، بسی پند گرفتیم:دی
ولی جدای از شوخی داستان قشنگی بود که یه پند زیبا هم توش نهفته بود...دستت طلا


   
پاسخنقل‌قول
AmbrellA
(@ambrella)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1038
شروع کننده موضوع  

اره داستان قشنگی هست مخصوصا من از اون ساده بودن داستان و جمله بندی هاش و سبک گویش خاص خودش خوشم اومد.
روایت ها و حکایت های قشنگی توی ایران باستان داشتیم که خیلی هاشون بل کل محو شدن و از بین رفتن.
اگر کتاب قدیمی دارییم بهتره تایپش کنیم که از بین نرن


   
پاسخنقل‌قول
اشتراک: