Header Background day #01
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

نترس!

6 ارسال‌
5 کاربران
12 Likes
1,617 نمایش‌
Anobis
(@anobis)
Famed Member
عضو شده: 4 سال قبل
ارسال‌: 994
شروع کننده موضوع  
سلام.
چند وقت پیش یک داستان رو شروع کردم به نوشتن و بالاخره تمومش کردم. امیدوارم از خوندنش لذت ببرید.

http://bayanbox.ir/download/4865480636628932961/نترس.pdf

-----------------------------------------

نترس!
لالا، لالا، بخواب دنیا قشنگ نیست
لالا، لالا، دل دنیا یه رنگ نیست
ببند چشماتو، چشمات تیر داره
بخواب جون دلم، شب وقت جنگ نیست
لالا، لالا، بخواب چشم تو شیرین
لالا ، لالا، بخواب ای عشق دیرین
بخواب دیره، شب از نیمه گذشته
لالا کن تا ببینی خواب رنگین
لالا، لالا، بخواب عاشق بیداره
برای خاطر تو بی قراره
لالایی کن دلش آروم بگیره
که دنیاش بی تو معنایی نداره
لالا، لالا بخواب پاییز رسیده
تابستون رفته و دنیا خوابیده
لالا، لالا، زمستون هم تو راهه
ولی بی تو بهار واسم بعیده
پلک های گرمم آرام آرام به پایین سر می خورند. دست نرمش در موهای بلند و سیاهم طنازی می کند و دم داغش روی گردنم مانند نسیم گرم تابستانی می ماند. خودم را در آغوشش بیشتر جای میدهم، دلپذیر و آرامش بخش. مانند مامن گاهیست که هیچ دشمنی به خود اجازه نمی دهد وارد آن شود. عجب احساس وصف ناپذیری!
ناگهان قطره ی سرد آبی بی شرمانه بر روی گونه ام میچکد. رویایم را بر هم میزند.
از خواب میپرم. هنوز در گوشه سرد و کثیف خانه هستم، بدون هیچ آغوش یا دستی که در موهایم حرکت کند. از چک چک قطره های آب از لوله های خراب متنفرم. دوباره مرا از رویای مادرم محروم میکنند.
دیروز با همان لالایی که در رویایم می دیدیم، از من خداحافظی کرد.
لالا، لالا، بخواب دنیا قشنگ نیست
لالا، لالا، دل دنیا یه رنگ نیست...
بغض در گلویم گیر می کند. دلم برایش تنگ شده است، انگار میخواد هرچه زودتر از این قفس سرد و نمور سینه ام پر بکشد و هر چه زودتر خود را به مادرم برساند.
وقتی که می رفت، گفته بود زود با کمک و غذا باز میگردد. او را در خانه رها کرده بود. حالا دو شب می شود که بر نگشته بود.
شاید مالیا را فراموش کرده است.
شاید دختر دیگری را دیده و او را در آغوش کشید است، دختری زیبا تر و حرف گوش کن تر.
بغضم میترکد. فریاد میکشم: نه... نه... همه این ها دروغه. مامان ممکن نیست که مالیا رو فراموش کنه. ممکن نیست که دختر دیگه ای رو بجای مالیا بغل کنه.
بعد از چند دقیقه گریه، به هق هق میافتم. زیر زبانم با صدایی گرفته، زمزمه میکنم: نه، مامان فقط مالیا رو دوست داره.
خودم کمی تکان میدهم تا از شر قطرات آب، راحت شوم. نمی توانم زیاد تکان بخورم. اما این جابه جایی اندک کمک می کند حداقل دیگر آب روی صورتم نچکد. قطره آب روی زمین می افتد و جلوی چشمانم روی زمین پخش میشود.
تاریکی بیرون مرا میترساند. یاد پدرم در ذهنم جان میگیرد. هر وقت از تاریکی میترسیدم، در کنار من دراز میکشید و قصه هایی از دختری رشید و زیبا رو تعریف میکرد، اسم آن دختر مانند من مالیا بود. او در کوه ها صعود میکرد و به جنگ گرگ ها میرفت. به مردم در هر زمانی میکرد. از هیچ چیز ترسی نداشت، حتی از تاریکی!
هنگامی که خوابم میبرد، پتو را رویم میکشید و پیشانی ام را بوسه میزد. بعد از پدرم، مادرم نیز این کار ها را میکرد، اما از وقتی که پدرم به جای دیگری -که نمیدانم کجا هست- رفته بود ترس های تاریکی بیشتر بر من غلبه میکرد.
تا اکنون فکر میکردم تاریکی بدترین چیز در دنیاست اما در این دو روز تنهایی پی بردم که تنهایی په قدر میتواند از تاریکی بدتر باشد. موحش تر و آزار دهنده تر.
سعی میکنم یکی از داستان های پدرم را به یاد بیاورم، آن داستانی که در مورد مبارزه با پلنگ های برفی بود! همان که در آن مالیا به تنهایی با سه تا از آن ها رو به رو شد و با کمک گرفتن از خدا هر سه آن ها را شکست داد. آن را آرام آرام برای خودم تعریف میکنم.
- یکی بود، یکی نبود، دختری بود به نام مالیا، قد بلندی داشت و دل مهربون. خشگل تر از خورشید خانم و لطیف تر از ابریشم چینی...
***
- یه دختر اینجاست. بیاید کمک.
چند نفر از دور جلو می آیند. مرد خم میشود و به صورت رنگ پریده دختر نگاه میکند. ترسیده و بی پناه به نظر میرسد. دست دختر را میگیرد و نبض ضعیفی را حس میکند.
- هنوز زنده ست. زود باشین!
مرد های دیگری بر بالای سر مالیا جمع میشوند.
- خانم کوچولو... خانم کوچولو... صدامو میشنوی؟
شخصی بازوی مالیا را تکان میدهد و او را صدا میزند. مالیا صدای نامفهومی را میشنود اما بی غذایی جانی برای جواب دادن برای او باقی نگذاشته است.
- با شمارش من، سقف رو از رو پاش کنار میدیم. مهرداد، تو هم سریع دختر رو بیرون میکشی. باید سریع باشی چون ممکنه نتونیم زیاد نگهش داریم.
- باشه، حواسم هست.
یک، دو، سه. تکه سقفی که بر روی پای مالیا افتاده است از روی پایش برداشته میشود. آن شخص که مهرداد نام دارد زیر بغل مالیا را از قبل گرفته است او را سریع از زیر آوار سقف در می آورد. مالیا از درد به خود می پیچد و ناله ای ضعیف از دهان نیمه بسته اش خارج میشود. یکی از مرد ها پای او را آتل بندی میکند و سپس با کمک همکارانش او را روی برانکارد میگذارند.
دو مرد دو سر برانکارد را میگیرند و او را سمت آمبولانسی در آن طرف خرابه ها هدایت میکنند. یکی از آن دو همان مردیست که مهرداد نام دارد و او را پیدا کرده بود. مالیا پلک هایش را کنار میزند و با چشمان ترسیده ی سبز رنگش چهره ای محو از مهرداد را میبیند. او با ملایمت به مالیا لبخند میزند.
- کاش تو دختر من بودی!
چهره مهرداد، مالیا را یاد پدرش میاندازد، مهربان و مردانه.
بعد از کمی حرکت، آمبولانس ظاهر می شود. آن دو مرد مالیا را بر روی زمین می گذارند. فرد دیگری ، کنار او روی زمین دراز کشیده است. ملافه ای سفید بر روی او کشیده اند.
صدای رادیو از داخل ماشین به گوش میرسد: تاکنون دوهزار چادر و چهار هزار پتو و...
باد خنکی از دور می آید و نا خواسته ملافه را از روی صورت آن فرد کنار میزند. صورتی زنی خوش سیما اما بی روح از زیر ملافه نمایان میشود. مالیا با دیدن چهره ی زن، اشکی از گوشه چشمش پایین میغلتد و صورت کثیف شده ی او را تر می کند.
- مامان!
پایان.

1397
------------------------------------------
یک نکته: لالایی داخل داستان از من نیست.
پی نوشت: دارم با گوشی تاپیک میزنم بخاطر همین گیج شدم!


   
نقل‌قول
ZAHRA*J
(@zahraj)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 544
 

دلم واسه دختره سوخت.:12f1dcb03b9bb8e8cc7.10.
نمی دونم چرا وقتی اینو خوندم تمام غم عالم ریخت روی سرم. خسته نباشید. داستان زیبایی بود. علارغم غم انگیز بودنش. ولی منو به شدت یاد این ضرب المثل انداخت در ناامیدی بسی امید است. پایان شب سیه سپید است‌.


   
Anobis reacted
پاسخنقل‌قول
L0rd LaTITude
(@l0rd-latitude)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 215
 

جالب بود ولی خوب ایراداش زیاده ..
برای مثال اصلا زاویه دیدش مشخص نیست ، نمونه ها رو ببین :
گهان قطره ی سرد آبی بی شرمانه بر روی گونه ام میچکد. رویایم را بر هم میزند ( اول شخص)
وقتی که می رفت، گفته بود زود با کمک و غذا باز میگردد. او را در خانه رها کرده بود. حاال دو شب می شود کهبر نگشته بود (سوم شخص)
و هیچ سویچی اجرا نشده همیطوری وسط متن تغییر زاویه دید دادی که ادم رو گیج میکنه (نمیدونم شاید سبکته)
مشکل دوم در لحن بیانه ، یا باید ادبی باشه یا محاوره ای...
بغض در گلویم گیر می کند. دلم برایش تنگ شده است، انگار میخواد هرچه زودتر از این قفس سرد و نمورسینه ام پر بکشد و هر چه زودتر خود را به مادرم برساند.
ولی خوب داستان زیبایی بود هرچند میتوست بهتر هم باشه اگه یکم بهش شاخو برگ میدادی... ادم رو مجبور میکنی همه ی احساسات رو تصور کنه و هیچ حرفی از احساس شخصیت ها نزدی (محکومت نکردم فقط میگم بهتره که یکم هدایت داستان رو به دست بگیری و تصمیم بگیری شخصیتت چه احساسی داشته باشه)
یکم فکر کنی میفهمی که بهتر بود که مادرش مرد :79cf0bcf96cccb41423
کدوم هیولایی این لالایی رو واسه بچه میخونه 😐


   
ZAHRA*J and Anobis reacted
پاسخنقل‌قول
Anobis
(@anobis)
Famed Member
عضو شده: 4 سال قبل
ارسال‌: 994
شروع کننده موضوع  

L0rd LaTITud3;32426:
جالب بود ولی خوب ایراداش زیاده ..
برای مثال اصلا زاویه دیدش مشخص نیست ، نمونه ها رو ببین :
گهان قطره ی سرد آبی بی شرمانه بر روی گونه ام میچکد. رویایم را بر هم میزند ( اول شخص)
وقتی که می رفت، گفته بود زود با کمک و غذا باز میگردد. او را در خانه رها کرده بود. حاال دو شب می شود کهبر نگشته بود (سوم شخص)
و هیچ سویچی اجرا نشده همیطوری وسط متن تغییر زاویه دید دادی که ادم رو گیج میکنه (نمیدونم شاید سبکته)
مشکل دوم در لحن بیانه ، یا باید ادبی باشه یا محاوره ای...
بغض در گلویم گیر می کند. دلم برایش تنگ شده است، انگار میخواد هرچه زودتر از این قفس سرد و نمورسینه ام پر بکشد و هر چه زودتر خود را به مادرم برساند.
ولی خوب داستان زیبایی بود هرچند میتوست بهتر هم باشه اگه یکم بهش شاخو برگ میدادی... ادم رو مجبور میکنی همه ی احساسات رو تصور کنه و هیچ حرفی از احساس شخصیت ها نزدی (محکومت نکردم فقط میگم بهتره که یکم هدایت داستان رو به دست بگیری و تصمیم بگیری شخصیتت چه احساسی داشته باشه)
یکم فکر کنی میفهمی که بهتر بود که مادرش مرد :79cf0bcf96cccb41423
کدوم هیولایی این لالایی رو واسه بچه میخونه 😐

مرسی از نظر خوبت.آره، من یک مشکل بزرگ دارم و نمیتونم در هنگام نوشتن و حتی بعد از تصحیح ، یک زاویه ی دید مشخص را ادامه بدم. البته خیلی سعی کردم این مشکل رفع بشه و خدا رو شکر تا الان خیلی سعی کردم به حداقلش برسونم اما متاسفانه هنوز کامل از بین نرفته.
در مورد اون دلم میخواد و ... احتمالا از دستم در رفته.
از این که زیاد شاخ و برگش ندادم متاسفم ولی چون این موضوع خیلی وقت بود رو مغزم سوییچ شده بود و میخواستم از شرش رها شم، نوشتمش و منتشرش کردم. در مورد احساسات داستان هم تا حدودی با شما موافق هستم از این لحاظ که نتونستم تمام حس ها رو به صورت منسجم انتقال دهم، ولی از این لحاظ که شخصیت اصلی یک دختر بچه ی اسیب دیده هست و توهم فضا در تنهایی به او فشار آورده، مجبور بودم حس ها رو با هم به خورد خواننده بودم.

از شما ممنون واقعا بابت نظر های خوبتون. امیدوارم کارهای بعدی مرا دنبال کنید.


   
پاسخنقل‌قول
bahani
(@bahani)
Honorable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 327
 

کمی شاید سختگیرانه باشه اینی که میگم، ولی قلم نویسنده آماده نوشتن این تراژدی نیست. نمیتونه اون طور که باید خواننده رو غافلگیر کنه، علی رغم اینکه تو قسمت اول برای دادن اطلاعات خسیسه. نمیتونه ما رو به همذات پنداری و ذهن خانواده با قهرمان های ذهن دختر بچه همراه نمیشه.
به نظر نویسنده تنها خواسته نوشته باشه. یا شاید من اونطور که باید داستان رو نگاه نکردم.
انتظار داشتم کمی هوش مندانه تر باشه. مثلا همون اول بخش دوم دادن اون اطلاعات شاید لازم نبود. 🙂
امیدوارم دوباره نوشته های شما رو بخونم. و اینبار رو تاپیک بذاری 🙂
پی دی اف یه داستان کوتاه خوندن سخته


   
پاسخنقل‌قول
لینک دانلود
(@linkdownload)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 952
 

سلام آرمان عزیز
بعد از مدت ها آمده ام چیزی بگویم که گفته باشم:)
اینکه از موضوعات معاصر حرف میزنی چیز خوبیه.
همین اول کار جنگمو بگم که کارم به صلح نکشه.
از داستانت خوشم اومد. از اون قطعه ادبی باحالاس.
من در عنفوان جوانی کتاب های خانمی را میخواندم به اسم عرفان نظر آهاری.(چقدر خفنم!) مجموعه ای بود از داستان های این شکلی. موقعیت هایی احساسی و شخصیت هایی که دنبال پناه یا هدفشونن. چیز های باحالی بود. مجموعه های مشابه دیگری هم فکر کنم تو ایران هستش که من حضور ذهن ندارم.
ولی کلا از این جور داستانای احساسی کوتاه خوشم میاد.
کار دله، عین آدم و یه طفل معصوم میاد حرفشو میزنه و خلاص.
نمیگم داستان های دیگه بدنا، ولی خود من به عنوان نویسنده ای که عددی نیستم، تو داستان کوتاهام مجبورم مثلا فلان صفحه تا فلان صفحه رو کش بدم و با عرض معذرت، روده درازی کنم، تا ضرب آهنگ داستان حفظ بشه. ولی اینجا دیگه از حشو گویی ها و اضافات و اطناب خبری نیست، عین آدم حرف میزنیم:)
داستانت یک پلات کاملا احساسی داشت، تماما روی توصیف شخصیت دختره سواربود و باید بگم عالی در اومده.
این نکته هم حائز اهمیت هستش که اومدی به قول باسواتاش یه فضای سورئال خفن ایجاد کردی که ما یک سری ابهامات داریم، ولی پایانش رو با یه پایان بندی غیر سورئال و واقعی جوری بستی که ما از اون ابهام در بیایم و تازه بیشتر در غم دختره شریک بشیم.
لالایی اول درجه یک بود.
موضوع سر پل ذهاب بودن داستانتم همینطور.
فقط میدونی چیه، یه غذای خوشمزس، همه چیزش اوکیه، فقط بحث مقدارشه. ببین من حتی نمیتونم فکر کنم که اگر داستانت یک کلمه بیشتر بود اینقدر خوب میشد یا نه، ولی حس میکنم یه خورده سوزش پایین بود، همین.
یه تیکه هم برای خودم جالب بود که دم به معنای نفس رو خوندم دُم:/
فکر میکردم درباره یه گربه بی سرپناه نوشتی که یه جا گیر کرده:/
ولی خب بازم با تمام تصورات اشتباهم قشنگ بود.
همین
یاعلی


   
پاسخنقل‌قول
اشتراک: