Header Background day #24
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

وقتی جوان بودم...

12 ارسال‌
8 کاربران
24 Likes
11 K نمایش‌
hana68722
(@hana68722)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 144
شروع کننده موضوع  

وارد خیابان آسور می شوم، قدم زدن تنها تفریح من است. صدای موسیقی لوسیانی در گوش هایم طنین می اندازد. فارغ از همه دنیا، دار و ندارم در جیب هایم خلاصه شده است. همیشه فکر می کردم من خوشبخت نیستم، همیشه یک چیزی کم بود! حتی چند وقتی می شود که احساس مردگی میکنم...
آن وقت بود که مادر گفت:« زنده بودن جنم میخواهد؛ تو نداری! مرده ات هم که به کارمان نمی آید... برو به جهنم!» تمام دنیایم در عرض چند دم و بازدم، به دست مادر، در مقابلم خراب شد! سرشکسته شده بود. بغض کردم؛ آرام کاپشنم را از جا رختی بر میدارم، چقدر هوا سرد شده بود! کلید های خانه را روی میز اتاق قبلی ام رها کردم و تنها اندک پول نقد و یک پلیر همه دارایی ام محسوب می شد. در مقابل در ورودی سالن ایستاده بودم و نگاهم جز به زمین نمی رفت. پدر تکیه اش را به مبل داده بود و با موبایلش ور می رفت. مادر هم در آشپزخانه مدام غر می زد و اظهار ناراحتی می کرد. صدای موسیقی را بالا بردم تا هو هوی باد مزاحم من و افکارم نباشد؛ به بند کفش هایم خیره شده بودم و قدم هایم را شماره می کردم. گفتم:« شما مورد احترام من هستید پدر! اما من می خواهم زندگی کنم! دلم می خواهد احساس کنم که زنده هستم!» مادر لب گزید و پدر اخم کرد، هیچکدام به چهره ی مصمم من نگاه نمی کردند؛ انگار در دنیای من، من تنها می زیستم! حرکت گربه کوچکی از کنار پایم توجهم را جلب کرد، مانند هم بودیم، تنها و غریب بی آنکه جایی برای ماندن داشته باشیم، از تمام خیابان های شهر گذر می کردیم. سکوت اتاق آرامش نداشته ام را بر هم می زد،. کاغذ های دیواری که دیگر کاملا کاغذ دیواری محسوب می شدند، به چشمانم خیره نگاه می کردند و با من حرف ها می زدند!!! یک روز باور کرده بودم تمام کائنات منتظر اراده من نشسته اند؛ آن وقت تمام آرزوهایم به دیوار های اتاق میخکوب شدند! اما امروز، من به این نتیجه رسیدم که پایان خوش تمام آرزوها، خیابانست! البته شاید بد شانسی من است که خیابان آسور هم به پایان خودش رسیده و مجبورم انتخاب کنم که به چپ بروم یا راست! چشم های پدر هزار معنا دارد و بی محلی مادر می گفت"از جلوی چشمم دور شو!" باز به حرف آمدم:« مگر زندان است!؟ یا زندانی گرفته اید!؟» پدر با عصبانیت موبایلش را روی میز کوبید. به خودم لرزیدم، هنوز بعد از عمری زندگی با پدر و مادرم ، نمی توانستم حرف هایم را به راحتی بگویم! سکوت مانند همیشهدر میانمان سخن می گفت و انگار ما بهترین شنونده های دنیا بودیم. نفهمیدم که چپ است یا راست اما انگار خلوت تر آسور هم پیدا می شود. آهنگ های بی کلام مرا به حرف می آورند، تمام عمر سکوت کرده بودم و زندگی ام درست همانند این آهنگ ها بی کلام می نواخت! اتاقم را از نظر می گذرانم، تمام گذشته هارا لابلای لباس هایم رها می کنم و بالاخره برای به ابد رسیدن اولین قدم را به سالن می گذارم. همه چیز با حالت غمزده ای با من خداحافظی می کنند و من در کسری از ثانیه در سالن را به مقصد ابدیت می بندم! گفت:« تا به حال هر غلطی دلت خواسته بود انجام دادی... انگار ما هیچ نقشی در زندگی تو نداریم!» مادر هم عصبانی بود اما داد نمی زد:« جای خواب نداری؟ که داری! آب و غذا نداری؟ که داری! درس نخوانده ای؟ که خوانده ای!!! آخر تو را چه مرضی گرفته !؟» هوا کم کم رو به کبودی می زند و سستی قدم های من بیشتر می شود. در امتداد خیابان پارک خلوتی مرا به مهمانی دعوت می کند. با آرام ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم گفتم:« من اینجا خوشبخت نیستم، همیشه یک چیزی کم دارم انگار! احساس مردگی می کنم.» پدر به حرف هایم نیشخند می زند و مادر از آشپزخانه می گوید:« اصلا می دانی!؟ زنده بودن جنم میخواهد، تو نداری! مرده ات هم به کار ما نمی آید... برو به درک!» حرف هایش همچو برف بر شانه هایم سنگین شد. من گفتم، پدر اخم کرده بود، من گفتم، مادر بغض کرده بود، من رفتم، و حالا چقدر هوا سرد است. به سوی اتاقم می روم، تمام حرف های دنیا را جمع کرده بودم که به زبان بیاورم؛ اما باز هیچ! دلم می خواست در اتاق را هم بکوبم؛ اما باز هیچ! پارک سوت و کور به نظر می رسید، از کنار تابلویش گذشتم، روی آن نوشته شده بود "بوستان خیال" همان جا تصمیم گرفتم تمام خیال ها را کنار تابلوی خیال رها کنم و برای ابدیت بجنگم. من برای قوی جنگیدن به خواب هم نیاز داشتم! به کنار دیواری می خزم و روی زمین مچاله می شوم، چقدر هوا سرد است. در تمام سال های عمرم، عروسک بازی شهوت نشده بودم که حالا این تازه شروع یک داستان کثیف بود... تیتر روزنامه ها هم حتما جالب خواهد شد اگر بنویسند "در بوستان خیال به خواب رفته بود، به خیال خودش به ابدیت سفر کرده..."
#Hana_Sha


   
نقل‌قول
Abner
(@abner)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 97
 

تلخ.تاریک.قشنگ


   
hana68722 and bahani reacted
پاسخنقل‌قول
L0rd LaTITude
(@l0rd-latitude)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 215
 

مرسی الان میرم بمیرم 😐
خیلی تاریک بود 🙂


   
پاسخنقل‌قول
hana68722
(@hana68722)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 144
شروع کننده موضوع  

aliazadi;31234:
مرسی الان میرم بمیرم 😐
خیلی تاریک بود 🙂

من که نگفتم مرده�� پایانش رو خود مخاطب میسازه! از نظر شما مرده، خیلی ها اینطور فکر نمیکنند. میدونید که��


   
پاسخنقل‌قول
AmbrellA
(@ambrella)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1038
 

hana6872;31253:
من که نگفتم مرده������ پایانش رو خود مخاطب میسازه! از نظر شما مرده، خیلی ها اینطور فکر نمیکنند. میدونید که������

به نظرم مردن بهترین گزینه برای این شخصیته هم خودش راحت میشه هم اینکه جامعه رو خراب نمیکنه.


   
پاسخنقل‌قول
bahani
(@bahani)
Honorable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 327
 

AmbrellA;31254:
به نظرم مردن بهترین گزینه برای این شخصیته هم خودش راحت میشه هم اینکه جامعه رو خراب نمیکنه.

بله واقعا ایده جالبیه درباره اش بحث کنید، و جایگاه چنین شخصیتی رو داخل جامعه و اینکه چنین شخصیتی داخل جامعه چه تاثیری داره و جامعه چه کارهایی میتونه براش کنه و آیا جامعه در رسیدن به چنین نقطه‌ای در این شخصیت نقش داشته یا نه؟ و اینکه نویسنده تا چه حد میتونه آینه جامعه اش باشه، چه قدر میتونه تاثیر گذار باشه و چه قدر میتونه در بیان کردن این احساسات نقش داشته باشه؟


   
پاسخنقل‌قول
L0rd LaTITude
(@l0rd-latitude)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 215
 

بیخیال شید این بحث جامعه رو شبیه کانال روانشناسی شد :))
ولی برای ختم کلام میگم:
درسته که این شخص فایده ای برای جامعه نداشته و جامعه هم در این امر بی تقصیر نبوده (تقصیر جامعس این فرد جایی نداره) اما اگه یه فرد با تمام قدرت مبارزه کنه جامعه نمیتونه کاری از پیش ببره و موفق میشه زنده بمونه تنها چیزی که لازمه یکم انگیزه برای بقاس و خواستن اینکه زنده بمونه
#that_winter_the_wind_blows
مثال خوبیه برای دلیلی برای زندگی کردن 🙂


   
AmbrellA and hana68722 reacted
پاسخنقل‌قول
AmbrellA
(@ambrella)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1038
 

aliazadi;31265:
بیخیال شید این بحث جامعه رو شبیه کانال روانشناسی شد :))
ولی برای ختم کلام میگم:
درسته که این شخص فایده ای برای جامعه نداشته و جامعه هم در این امر بی تقصیر نبوده (تقصیر جامعس این فرد جایی نداره) اما اگه یه فرد با تمام قدرت مبارزه کنه جامعه نمیتونه کاری از پیش ببره و موفق میشه زنده بمونه تنها چیزی که لازمه یکم انگیزه برای بقاس و خواستن اینکه زنده بمونه
#that_winter_the_wind_blows
مثال خوبیه برای دلیلی برای زندگی کردن 🙂

گلم زندگی به هر بهایی ارزش نداره بعضی وقت ها مردن بهتر از زندگی میتونه باشه.


   
hana68722 reacted
پاسخنقل‌قول
Hooman
(@hooman)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 172
 

آدم مذهبی نیستم ولی اینو تو زندگیم دیدم....ازمایش شده است...

خداوند به داود (ع) وحی کرد هر بنده ای از بندگانم به جای پناه بردن به دیگری با نیّت خالص به من پناه آورد، از کارش چاره جویی می کنم، گرچه همه ی آسمان ها و زمین و هرچه در آن هاست، علیه او برخیزند


   
hana68722 reacted
پاسخنقل‌قول
hana68722
(@hana68722)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 144
شروع کننده موضوع  

کاش این خیال ها پیش بینی امروز بود. نه فقط خیال، نه فقط داستان. کاش من در کنار او، در بوستان خیال به جای او به خواب ابدیت رفته بودم.
زندگی تاریک تر از اون هست که ارزش ادامه دادن داشته باشد. بعضی روز ها آدم با تمام قوا چند قدم به جلو قدم بر می دارد و فکر میکند که عجب پیشرفتی، اما بعضی روزها با تندباد مشکلات صد ها قدم عقبگرد میکند و میفهمد درد توهم موفقیت از شکست بیشتر است.


   
پاسخنقل‌قول
omidcanis
(@omidcanis)
Honorable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 273
 

زندگی دست‌نوشته‌ایست بر روی خط‌های نامرئی که خوش‌خطان در آن پادشاهی میکنند.
فراتر از همه‌ی باورها پشت تمام مشکلات و شکست‌ها دلیلی وجود داره . نگرش منطقی . به قول یکی از دوستان که میگفت تو که داری شب و روز تلاشتو میکنی خب این جذبت چیه ،خودتو خنگ کردی موفق شدی بخاطر تلاش‌هاته چرا مخت رو چرب میکنی.
به قول دوستمون جواد خیابانی که میگفت
یکی گفت، یکی مرد ، من موندم ، من میگم ، من اینم ، همینم که هستم

خودتونو قبول داشته باشین واقعا چرا خواب ابدیت مثل جواد باشین...


   
پاسخنقل‌قول
Atish pare
(@daniyal)
Prominent Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 391
 

hana6872;45530:
کاش این خیال ها پیش بینی امروز بود. نه فقط خیال، نه فقط داستان. کاش من در کنار او، در بوستان خیال به جای او به خواب ابدیت رفته بودم.
زندگی تاریک تر از اون هست که ارزش ادامه دادن داشته باشد. بعضی روز ها آدم با تمام قوا چند قدم به جلو قدم بر می دارد و فکر میکند که عجب پیشرفتی، اما بعضی روزها با تندباد مشکلات صد ها قدم عقبگرد میکند و میفهمد درد توهم موفقیت از شکست بیشتر است.

عمیقا درکش میکنم
خیلی خوب بود
مرسی:a:


   
پاسخنقل‌قول
اشتراک: