Header Background day #24
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

غارهای پولادین (پروژه مشترک تایپ)

12 ارسال‌
9 کاربران
35 Likes
8,662 نمایش‌
R-MAMmad
(@r-mammad)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 551
شروع کننده موضوع  

تالارگفتمان 1

تالارگفتمان 2

نام داستان: غارهای پولادین
نویسنده: آیزاک اسیموف
مترجم: شهریار بهترین
ویرایشگران نهایی: MAMmad و Leyla
مدیران پروژه : MAMmad و Leyla
صفحه آرا و کاوریست: س.فتحی
کاور: دارد
فایل: PDF
تعداد صفحات: 254
* کار تایپ مشترک با سایت زندگی پیشتاز*

سلام دوباره دوستان:71:
این کاره تایپی که می بینید ارائه شده، درواقع یکم کار مشترک با سایت زندگی پیشتاز هست. به شخصه از کار های داستانی آسیموف لذت می برم و واقعا دوسشون دارم. با تشکر از تایپیست های دو سایت، امیدوارم شما هم از این داستان زیبا لذت کافی رو ببرید.

درمورد داستان:
ماجرا و تمام اتفاقات داستان، در آینده ای بسیار دور روی می دهد. آینده ای کاملا خیالی و ساختگی، که در آن ساختار زمین دگرگون شده است. مردم دیگر در شهر های شناخته شده امروزی زندگی نمی کنند؛ شهر های بزرگ و کاملا سرپوشیده ای را ساخته اند که به آن غارهای پولادین می گویند.
نحوه زندگی انسان ها کاملا تغییر شکل داده و با زندگی کنونی مغایرت دارد. مدت ها قبل از زمان داستان، عده ای از مردم به فضا مهاجرت کرده اند، آنها توانستند پنجاه کره را تحت اختیار خود در آورند و مسکونی کنند.
این مهاجران با دستکاری ژنتیکی خود، و محیط زیستشان، توانستند طول عمر خود را افزایش، و بدین شکل تبدیل به ابر انسان هایی شوند که نیاکان خود، همان انسان های باقی مانده بر زمین را، کوچک و تحقیر کنند.
داستان از جایی شروع می شود که قتل غیر منتظره ای در شهرک فضایی ها رخ میدهد. یک دانشمند فضایی به نام دکتر سارتون، به شکلی باور نکردنی کشته می شود. فضایی ها این قتل را به انسان های زمینی نسبت می دهند و خواهان دریافت غرامت از جوامع بشری موجود بر زمین هستند. در این بین کاراگاه لی جی بیلی انتخاب می شود تا با کمک روباتی به نام آر-دنیل الیواو هدایت این پرونده را بر عهده بگیرد. اما در این بین مشکلاتی وجود دارد ...

فصل اول: گفتگو با یک کمیسر


لی­ جی ­بیلی تازه پشت میزش نشسته بود که متوجه شد آر- سامی بِربِر او را نگاه می‌­کند. بیلی اخم کرد و با کج‌خلقی پرسید: چی می‌­خواهی؟

- لی­جی، رئیس باهات کار داره، همین الان، هرچه زودتر.
- خيله خب.
آر- سامی همچنان بی هدف سرجایش ایستاده بود. بیلی گفت:
- گفتم همین الان، نشنیدی، بزن به چاک.
آر­- سامی روی پاشنه‌هایش چرخید و پی کارش رفت.
بیلی با خشم و ناراحتی از خود پرسید، چرا نباید کارهای او را یک انسان انجام دهد. بعد، مکثی کرد تا موجودیِ کیسه­ ی توتون­ اش را بررسی کند و با خود حساب کرد که اگر هر روز دو بار پیپ اش را پُر کند تا دو روز دیگر هم می‌­تواند با همان کیسه­ ی توتون بسازد.
از اتاقک خود، که با نرده از قسمت­ های دیگر تالار عمومی کارمندان جدا می‌­شد، بیرون آمد و از میان تالار عمومی گذشت. از دو سال پیش این شایستگی را پیدا کرده بود که این گوشه ­ی نرده‌کشی شده را به عنوان محل کار، در اختیارش بگذارند.
سیمپسون، یکی از کارکنان قسمت، که سرگرم یافتن اطلاعاتی از یک حافظه ­ی اطلاعاتی جیوه ­ای بود، همان طور که بیلی از کنارش می‌­گذشت، گفت: لی­ جی ريیس تورو می‌‌خواد.
- می‌‌دونم، آر- سامی گفت.
همان طور که سیمپسون با حافظه‌ی اطلاعاتی ور می‌­رفت، نواری از دل آن بیرون آمد که اطلاعات خواسته شده را از حافظه دستگاه گرفته و در اختیار او می‌­گذاشت.
سیمپسون گفت: اگه از این نمی­ترسیدم که پام بشکنه، یه لگد جانانه به آر-­ سامی زدم. دیروز وینس بریت رو دیدم.
- راستی ؟
- می‌­خواست کارش رو بهش برگردونند، یا هر کار دیگه‌ای که تو اداره باشه. بیچاره پاک نا امید شده ­بود. چی می‌­توانستم بهش بگم. کار اونو حالا آر- سامی انجام می‌‌ده و اون مجبوره تو مزارع مخمر خر حمالی کنه. پسر باهوشی بود، همه دوستش داشتند.
بیلی شانه‌هایش را بالا انداخت و با حالت خشکی که خود نیز انتظارش را نداشت، گفت: به هر حال این چیزیه که همه‌مون باهاش رو برو هستیم.
رئیس، دفتری خصوصی داشت. روی شیشه ­ی مات در ورودی دفتر نوشته شده بود، جولیوس ایندر­بای. کلمات به خطي زیبا در دل شیشه جای داده شده بود و زیر آن، این کلمات را می‌‌شد خواند: کمیسر پلیس شهر نیویورک. بیلی وارد دفتر رئیس شد و گفت:
- کمیسر، با من کاری داشتید؟
ایندر­بای سرش را بالا کرد، عینک زده بود، به دلیل حساس بودن چشم‌هایش نمی­ توانست لنزهای نامریی را تحمل کند. لنزهای نامریی که همه از آن استفاده می‌‌کردند، وقتی برای همیشه به کار گرفته می‌­شد که چشم به آن‌ها عادت می‌­کرد. بیلی اعتقاد راسخ داشت که اگر ایندر­بای از عینک معمولی استفاده می‌­کند به دلیل شخصیتی است که این عینک به او می‌­دهد وگرنه مردمک چشم‌هایش ممکن است آن قدرها هم حساس نباشد.
کمیسر به شدت عصبی و ناراحت بود. سرآستین‌هایش را مرتب کرد، تنه‌اش را عقب داد و با صمیمیتی بیش از اندازه گفت:
- بشین لی­جی، بشین.
بیلی خشک و رسمی نشست و منتظر شد. ایندر­بای گفت:
- جسی حالش چطوره؟ پسرت چه می‌‌کنه؟
بیلی با همان خشکی گفت: بد نیستند، حالشون خوبه. بچه‌های شما حالشون چطوره؟
ایندر­بای جواب داد: اونا هم خوبن...
شروع ساختگی‌ای بود. بیلی با خود اندیشید: روی صورتش یک چیز غیر عادی دیده می‌­شود.
با صدای بلند گفت:
- کمیسر، کاش آر۔ سامی رو دنبالم نمی­فرستادی.
- خب، لی­ جی، تو که می‌­دونی من در اینباره چطوری فکر می‌­کنم، ولی چه می‌‌شه کرد، اونو گذاشته­ اند اینجا و من مجبورم یه جوری ازش استفاده کنم.
- واقعاً ناراحت کننده است، کمیسر می‌گه که تو منو می‌­خواهی و اون وقت همون جا می‌­ایسته و به آدم خیره می‌­شه. می‌­دونی که منظورم چیه، آدم مجبوره بهش بگه که بره وگرنه محاله از جاش تکون بخوره.
- اوه، تقصیر از منه، لی­ جی. بهش گفتم که پیغامو بهت برسونه، ولی یادم رفت تأکید کنم بعد از رسوندن پیغام، برگرده و به کاراش برسه.
بیلی آه کشید و چین‌های ریز دور و بر چشم‌های قهوه­ای‌اش، نمایان ­تر شد.

- بگذریم. مثل اینکه کاری با‌هام داشتید؟


   
فسیل, proti, Bys and 15 people reacted
نقل‌قول
ida7lee2
(@ida7lee2)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 587
 

سپاس و خسته نباشید. امیدوارم زیاد بشه این فعالیت ها :a:


   
R-MAMmad, mehr and mehr reacted
پاسخنقل‌قول
carlian20112
(@carlian20112)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 638
 

واقعا خسته نباشید می بینم که کارهای تایپ یکی یکی داره ارائه میشه :41:


   
R-MAMmad and ida7lee2 reacted
پاسخنقل‌قول
R-MAMmad
(@r-mammad)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 551
شروع کننده موضوع  

nafise;20762:
واقعا خسته نباشید می بینم که کرهای تایپ یکی یکی داره ارائه میشه :41:

Ida Lee;20761:
سپاس و خسته نباشید. امیدوارم زیاد بشه این فعالیت ها :a:

خخخخ ممنون از جفتتون، سعی میکنم تا یک ماه آینده یکی دیگه از کارهای مستقل سایت رو ارائه کنم. بازم ممنون بابت نظرتون


   
پاسخنقل‌قول
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
 

تشکر ویژه از اعضای تیم تایپ هر دو سایت :53:


   
ida7lee2 and R-MAMmad reacted
پاسخنقل‌قول
Anobis
(@anobis)
Famed Member
عضو شده: 4 سال قبل
ارسال‌: 994
 

واي خدا چه قدر صفحه آراييش خوبه(كاشكي منم بلد بودم)
تشكر ميكنم از سرپرستان كار، محمد و ليلا، كه تايپ اين كار زيبا رو بر عهده گرفتن و با تشكر از همه تايپيست هاي محترم و خوب هر دو سايت

+اين رمان رو از دست نديد


   
ida7lee2 and R-MAMmad reacted
پاسخنقل‌قول
azam
 azam
(@azam)
Eminent Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 18
 

تشکر.
خسته نباشین 🙂 خدا قوت


   
ida7lee2 and R-MAMmad reacted
پاسخنقل‌قول
Anahid
(@anahid)
Reputable Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 141
 

خیلی خیلی مرسی.خسته نباشی:دی


   
ida7lee2 reacted
پاسخنقل‌قول
R-MAMmad
(@r-mammad)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 551
شروع کننده موضوع  

Anahid;20813:
خیلی خیلی مرسی.خسته نباشی:دی

ممنون نظر دادی، این داستان یکی از کارهای زیبای آسیموف هستش. واقعا قشنگ بود و به دلم نشست وقتی خوندمش

Anobis;20795:
واي خدا چه قدر صفحه آراييش خوبه(كاشكي منم بلد بودم)
تشكر ميكنم از سرپرستان كار، محمد و ليلا، كه تايپ اين كار زيبا رو بر عهده گرفتن و با تشكر از همه تايپيست هاي محترم و خوب هر دو سايت

+اين رمان رو از دست نديد

سینا کارش درسته:)))))
بچه های تایپ دو سایت خیلی زحمت کشیدن، لیلا برای هماهنگی ها خیلی فوق العاده کار کرد، کارش درسته. ازش تشکر میکنم

azam;20808:
تشکر.
خسته نباشین 🙂 خدا قوت

ممنون بابت نظرتون. خیلی خوشحالمون کردین.


   
azam and Anahid reacted
پاسخنقل‌قول
crakiogevola2
(@crakiogevola2)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 690
 

دوستان خسته نباشین و خسته نباشم و خسته نباشند.
رمان بسیار جالب و زیبائیه.
خیلی خیلی ممنونم


   
پاسخنقل‌قول
proti
(@proti)
عضو Admin
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1560
 

خیلی کتاب خوب و زیباییه
خسته نباشید بچه ها
اونایی که نخوندن مخصوصا علاقه مندان به آسیموف توصیه میکنم حتما بخونیدش ارزششو داره


   
پاسخنقل‌قول
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
 

من که دانلود کردم گذاشتم بعد کنکور بخونم :39:
هرکی خونده میگن پسندیده :39:


   
R-MAMmad reacted
پاسخنقل‌قول
اشتراک: