Header Background day #24
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

تخیل و ادبیات

1 ارسال‌
1 کاربران
2 Likes
1,246 نمایش‌
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
شروع کننده موضوع  
تخیل و ادبیات

نویسنده: کریستوفرینو
ترجمه: شهناز صاعلی
تایپ: رضا


تخیل
داستان متضمن تجاهل یا خیال پردازی و ادا درآوردن غیر گول زننده است. واکنش ما نسبت به موجودات یا حوادث داستانی، واکنش نسبت به موجودات و حوادثی است که خیالی و پنداری اند. موجودات و حوادث غیرواقعی، خیالی و پنداری اند؛ از این جهت که هم در تکوین و ایجاد آنها و هم برای درک و فهمشان، تخیلات ما، دست اندر کارند. اما دامنه ی تخیل، بر بسیاری فعالیت های دیگر نیز گسترش می یابد. در واقع ما در بیشتر طول زندگی خود – از دوران کودکی تا مرگ- به انوای مختلف درگیر تخیل هستیم.
تخیل، نافذترین و فراگیرترین مشخصه ی وجود ذهنی است. در این مقاله خواهم کوشید این موضوع را که تخیل چیست، سرشت و گستره یا چارچوب آن کدام است، و نقش ویژه ی آن در ادبیات چیست، را باز نمایم.
تنها مفهومی که در چهارچوب آن میتوان تخیل را به روشنگرانه ترین وجه شرح و تبیین کرد، «وانمود کردن» است. با این همه، تخیل یک مفهوم متغیر است و مفهوم «وانمود کردن» به تنهایی تمام اشکال گوناگون آن را تبیین نمی کند.
اشکال تخیل:
برخی از حالات تخیل، حالات «فرض کردن» (انگاشتن)، قایل بودن یا «متمایل به باور داشتن» هستند. اگر از کسی بپرسند «فلانی هنوز خانه است؟»، و پاسخ بدهد: «خوب، او نیم ساعت پیش خانه بود. به خیالم هنوز هم خانه باشد.»، او، خیال را در معنای انگاشتن یا فرض کردن، قایل بودن یا «باور با تردید» به کار برده است.
گونه ی دیگر تخیل، مبتنی بر «باور غلط» یا «توهم» است. اگر مایک دیوانه شود و خواهرش به پزشک بگوید «او خیال میکند ناپلئون است»، در این حالت او یک «باور غلط» یا «توهم» را به مایک نسبت داده است. وقتی خواهر مایک به او که از توهم زایی رنج میبرد می گوید «چیزهایی که تو می بینی فقط خیالی اند» به همان گونه از تخیل استناد شده است. در حالی که تمام این انواع تخیّلات، با تخیل مطرح در ادبیات مرتبط اند، به خودی خود، جز در موارد بیمارگونگی، آن نوع تخیل نیستند.
آن نوع تخیل که به تخیل مطرح در ادبیات نزدیکتر میشود، وقتی است که ما چیزی را به معنایی جدا از موارد مذکور، بینگاریم. اگر از شما بخواهم فرض کنید یا چنین بینگارید که بینی کلئوپاترا، نیم اینج بلندتر بوده، از شما میخواهم که پیش خود وانمود کنید که چنین بوده است؛ و نمی خواهم که به چنین چیزی قایل شوید، فرض بگیرید یا «باور با تردید» کنید.
حال فرض کنید از شما می خواستند که خیال کنید اگر بینی کلئوپاترا نیم اینچ بلندتر بود، تاریخ جهان بسیار متفاوت می شد، این نوع تخیل قائم به این است که درباره ی نتایج محتمل قضیه یا گزارهایی بیندیشید که فرضاً حقیقی انگاشته (یا خیال) می شود. (این موضوع، نشان می دهد که تخیل با تعقل یا استدلال، مغایرت ندارد. تخیل اغلب گونه ای از تعقل و استدلال است.) این فعالیت، خیال یا تخیل کردن، محسوب میشود. زیرا تعقل کننده باور ندارد که نتایج اتفاق افتاده باشد، بلکه در صورتی که آن «فرض» یا «انگاشت» به حقیقت پیوسته بود، آن نتایج حاصل میشد یا ممکن بود، حاصل شود.
در مرحله ی بعد، دسته ای از فعالیت ها و تمایلات هستند که نوع تخیلی را که در درجه ی اول مورد توجه ماست، ایجاد می کنند. این فعالیت ها، فعالیت هایی همچون تجسم یک صحنه (مثلاً جرج، پاتریک را در دفتر کارش مجسم می کند)، شنیدن آهنگی در سر (جرج، هنگامی که به سی دی جدید می اندیشد، «سونات نیمه شب» را می شنود) خیال بافی یا وانمود کردن هستند (مایک دستخوش جریانی از افکار شیرین درباره ی نامزدش می شود؛ پیتر و پاتریک، دزد و پاسبان بازی میکنند؛ ژوزف وانمود می کند جایزه ی نوبل را در فیزیک دریافت کرده است.)
این فعالیتها می تواند بیش و کم پیچیده، بیش و کم متجسم، بیش و کم زنده و مسحور کننده، بیش و کم هیجان آمیز یا آزاردهنده، غم انگیز یا خنده دار باشند. برخی از آنها می توانند برای مدتی طولانی ادامه داشته باشند؛ قطع شوند، و دوباره از سر گرفته شوند. این فعالیت ها، می توانند هنگامی که مشغول انجام کار دیگری هستیم اتفاق بیفتد (موقع راه رفتن، تمیز کردن پنجره ها، سر کار رفتن)، و بیش و کم تعمدی، حساب شده و اختیاری باشند. به علاوه ممکن است متضمن تجربیاتی باشند که رخ داده است. مانند اینکه با خواندن کلمات تولستوی درباره ی «آنا کارنینا»، هنگامی که می گوید «به سرعت و به سبکی، از پله هایی که از مخزن آب به ریل راه آهن می رفت، پایین آمد و نزدیک قطار در حال عبور ایستاد»، به واقع آنا کارنینا را تجسم کنید را تجسم کنید یا تمایلاتی مانند موضع گیری دلسوزانه و ناشی از هم دردی با آنا، داشته باشید. اکثر تخیلات پیچیده و سازمند، که در خواندن داستان یا تماشای یک نمایشنامه یا فیلم دخیل اند، متعلق به این گروه اند. ابتدا می کوشیم دریابیم که آیا رشته ی مشترکی وجود دارد که از میان تمام این اشکال تخیّل عبور کند، یا نه؟
تخیل و واقعیت:
آنچه هم اکنون می توان گفت، این است که به خلاف ریشه ی کلمه ی Image (نقش یا تصویر) لازمه ی تخیل و خیال کردن، داشتن تصاویر ذهنی نیست. تاریخ نگارانی که تصور می کنند تاریخ ممکن است چه تفاوتی بکند اگر دماغ کلئوپاترا یک اینچ بلندتر بود، یا بچه هایی که هنگام بازی، وانمود می کنند، دزد یا پلیس هستند، لازم نیست در تمام مدتی که درگیر این موضوع هستند، درباره ی آن، تصاویر ذهنی داشته باشند. گرچه ممکن است، داشته باشند؛ که احتمالا دارند، و گاهی به واقع، چنین کاری میکنند. اِجرد اسکروتن، مدعی است که یک یا شاید تنها مؤلفه عام در تمام اشکال خیالات یا خیال کردن، این است که: «خیال کردن متضمن فکری است که اثبات نشده.» یعنی خیال یا تصور کردن، فکر کردن درباره ی گزاره هاست، بدون اثبات یا تصدیق آنها.» در عین حال، خیال یا تصور کردن، اندیشیدن درباره ی آن گزاره هایی نیز هست که گزاره هایی «درخور هم» یا «مناسب»اند. با این حساب،تصور رئیس به عنوان یک فیل، اندیشیدن درباره ی گزاره ای است که کسی یا چیزی است، بدون اینکه به واقع اثبات شود، و اندیشیدن به این است که توصیف فیل «درخور» یا مناسب رئیس است.
«اسکروتن» وجوه مختلف تصور کردن مانند «باور گول زننده» را، که آشکارا متضمن فکر اثبات نشده باشد، به حساب نمیآورد. وقتی جک به طرز اغفال شده ای تصور می کند ناپلئون است، اگر از او بپرسند که آیا ناپلئون است، این گزاره را تصدیق می کند. بنابراین، این مؤلفه ی عام، در تمام اشکال خیال یا تصور کردن وجود ندارد. بگذریم از اینکه با معیار خود اسکروتن هم، به نظر می رسد. این نظریه، غلط باشد.
در تمام اظهاراتی که با «به گمانم، به خیالم»، یا «تصور می کنم»، آغاز می شود، ضعف آنها و امکان عدم تطبیق آنها با واقعیت، به طور تلویحی، اظهار می شود. تقابل با واقعیت در موارد مربوط به «باور غلط» یا «توهم» البته واضح است. وقتی پاتریک میگوید جک تصور میکند ناپلئون است، وی اشاره دارد که باورهای جک غلط اند.
وقتی ما متوجه خیال یا تصور کردن تاریخ متفاوتی برای جهان می شویم، تقابل به شیوه ی خود، دقیقاً همان طور، آشکار است. تجسم، خیالبافی، وانمود کردن، همه شامل برداشتی از تقابل فراگیر است. اگر علی، حسن را در دفتر کارش تجسم می کند (تصور کند که خود او را می بیند)، او باور ندارد که به واقع او را در دفتر کارش می بیند. یا اگر سعید تصور یا خیال می کند که دارد به یک موسیقی گوش می دهد، او باور ندارد که به واقع به آن گوش می دهد. و اگر آن دو بچه، هنگام بازی دزد و پلیس، یکدیگر را دزد و پلیس تصور می کنند، به واقع باور ندارد که دزد یا پلیس اند.
البته، شیوه هایی که این تقابل با واقعیت، در متون مختلف، خود را نشان می دهد، از یکدیگر متفاوت است؛ اما هنوز به همان اندازه، جلوه هایی از همان رشته است. مانند نمودهای یک جریان آب در اینجا و آنجا، که جلوه های همان جریان آب اند. با توصل به تئوری مذکور، این شیوه ها «شباهت خانوادگی» دارند، و ما می کوشیم به جای مفهوم مبهم «در تقابل با واقعیت» بودن، فرمول دقیق تری ارائه دهیم.
بگذارید بگوییم: هر زرمان، کسی چیزی را تصور کند، حتی اگر آنچه تصور میکند، چنان نباشد، اگرچه به نظر وی چنین میآید (توهمات؛ رویاها و خیالبافیها و عقاید باطل) یا کاملاً آن را باور ندارد (مطمئن نیست) که چنین است (مانند آنکه علی مطمئن نیست حسن هنوز در خانه باشد) و یا وقتی باور ندارد که چنین است (مانند آن وقتی که کسی تصور میکند دارد به یک آهنگ موسیقی گوش میدهد.) به همین دلیل است که علی نمیتواند، حسن را در حال امضای نامهای در دفتر کارش تجسم نماید، در صورتی که باور داشته باشد که او در حال تماشای این وضعیت است. در اینجا، سدّ یا مانع، مانع معنایی است نه روانی و ذهنی. چنین نیست که علی فاقد منابع یا چیزی ذهنی است، بلکه برای کسی که باور دارد که در حال تماشای چیزی است، نمیتوان این اعتبار را قائل شد که دارد آن را تجسم میکند. تجسم کردن در تقابل با باور شما برای تماشای چیزی است، نه مرتبط به آن. از اینجاست، که به همان دلیل، کسی را که باور دارد برندهی جایزهی نوبل است، نمیتوان به عنوان اینکه ادعا یا تظاهر میکند برندهی نوبل است، تلقی کرد.
به نظر می رسد تقابل با واقعیت، در تمام اشکال تخیل (تصور)حضور دارد؛ گر چه همیشه تقابلی مشابه نیست. توجه شود که نمی گوییم این حالت فقط هنگامی است که کسی تعمداً عمل می کند؛یعنی وانمود می کند یا مدعی است که به حقیقت یا واقعیت داشتن آنچه تصور می کند، باور ندارد.این به معنای آن نیست که ما فقط دز صورتی که تصورمان عمدی یا دانسته باشد، می توانیم حقیقت یا واقعیت داشتن آنچه را تصور میکنیم، باور نداشته باشیم. مواردی هم هستند که در آن، تصورات و خیالات ما، تعمدی یا دانسته نیست؛ با این وجود، ما به واقعیت داشتن آنچه تصور می کنیم باور نداریم. اهمیت موضوع در همین نکته است.
این استنتاج که خیال ما متضمن تقابل با واقعیت است، مبتنی بر تحلیل کلمة خیال و همریشههای آن است، همچنین، نهیاتاً مبتنی بر سازههای توانشِ زبانی سخنگویان هر زبان است. همچنین، این استنتاجی است که برخی از نظریهها منکر آناند. به عنوان مثال کندال والتون (Kendall Wallton) معتقد است، گفتن اینکه کسی چنان و چنان خیال میکند، چیزی است که تلویحاً اشاره دارد یا اظهار میدارد که آن چیز حقیقت ندارد، یا خیالکننده به آن باور ندارد. با این وجود، خیال کردن چیزی، نهایتاً با «واقف بودن» به «حقیقت داشتن» آن، سازگار است. این مثال این سازگاری اظهارشده را «فِرِد» ذکر میکند؛ یک فروشنده کفش خیالی که خیالبافی میکند که برندهی بلیط بختآزمایی شده و برای بازنشستگی به جنوب فرانسه میرود.
والتون معتقد است، اکثر آنچه «فرد» خیال میکند غلط است، و خود او واقف است که غلط است. اما او همچنین، تصور میکند که نامش فرد است، که فرانسه در اروپاست، و چیزهای دیگری را که واقف است حقیقت دارد، خیال و تصور میکند. به نظر من این اشتباه است؛ و این ویژگی معنایی خیالی یا تصور کردن و همخانوادههای آن است. درست همانگونه که بسیاری از جملهها در یک اثر داستانی، ممکن است جملات غیرخیالی باشند. همچنین، بسیاری از خصیصههای یک خیالبافی، مکن است خصیصههای غیرخیالی آن خیالبافی باشند.
وقتی آرتور کانن دویل، مینویسد، شرلوک هولمز در خیابان بیکر، زندگی میکند، این خیابان بیکر نیست که خیالی است، بلکه شرلوک هولمز و زندگی کردن او در آنجاست که در داستان تخیلی است. هنگامی که «فرد» خیال میکند برندهی بلیت بختآزمایی شده و برای بازنشستگی به جنوب فرانسه رفته، وی، خود و جنوب فرانسه را خیال نمیکند، بلکه برنده شدن و بازنشستگی در جنوب فرانسه را خیال میکند. «فرد» برای خود قصه میگوید، در حالی که «کانن دویل»، برای دیگران میگوید. از این لحاظ، این تنها تفاوت برجستهی آنهاست.
تخیل و وانمود کردن
آثار داستانی، آثار «وانمودی» هستند؛ و هنگامی که آنها را میخوانیم تماشا میکنیم و وانمود میکنیم که حوادص و اشخاص داستانی که دربارهشان میخوانیم و بازیگران یا تصاویری که تماشا میکنیم، حوادث و اشخاص واقعی هستند، یا وقتی افرادی که تصویر میشوند واقعی هستند نه داستانی؛ افرادی که ما خیال میکنیم (وانمود میکنیم) که کارهایی را که در داستان به آنها نسبت داده شده انجام دادهاند. نویسندگان، کارگردانان، عکاسان، طراحان صحنه و هنرپیشگان، فعالیتهای تخیلی مخاطبان خود را به تحریک و به میزان زیادی آنها را کنترل میکنند، مخاطبانی که به سهم خود، در این برانگیختگی خیالات با آنها تشریک مساعی دارند. ما آناکارنینا را در حال گفتن، فکر کردن و انجام این کار و آن کار میبینیم؛ زیرا تولستوی او را بدین گونه ارائه میدهد. به عبارت دقیقتر، این کلمات تولستوی است که خیال کردن و کارهای آنا را برایمان تجویز میکند و موجب و محرک آن میشود. در خیالبافیهایمان اکثر خیالات یا وانمود کردنها، تحت کنترل خود ما به تنهایی هستند. در خواب دیدن ما اصلاً عمل وانمود کردن را نداریم؛ وادار میشویم باور کنیم، و نمیتوانیم انتخاب کنیم که خیالات و رویاهای ما، چگونه ادامه پیدا میکنند.
هنگام درک و دریافت آثار داستانی، حالتی مابین دو حالت مذکور داریم. تخیلات ما به وسیلهی کس دیگری تجویز و برانگیخته میشوند. با وجود این، خود ما، امکان و توانایی بسط و تفضیل و تفسیر آنها را داریم. شاید هیچ دو خوانندهای، یک اثر را دقیقاً یکسان تصور نکنند، و در عین حال، آن اثر یا شخصیت آن داستان را با اثر یا کس دیگری اشتباه نمیگیرند. اما همین خوانندگان، در اینکه آنا کارنینا را دختر ناشنوای مجردی ساکن موناکو تصور کنند، مختار نیستند، کلمات تولستوی اجازه چنین احتمالاتی را نمیدهد. اگر خوانندگان، آنا کارنینا را به طرز مذکور تصور کنند، آنا کارنینا را سوء تعبیر کردهاند یا در حوزهی وانمودی خارج از داستان تولستوی، قدم نهادهاند.
اما این خیال یا تصور کردن که برای خواننده تجویز میشود، دقیقاً چیست، و آنچه که کلمات نویسنده در صحنهای در نمایش، به وسیلهی طراحان صحنه یا کارگردانان هنری و هنرپیشگان، نوعاً با خیال کردن یا تصور ارادی و اختیاری یا تظاهر یا وانمود کردن آغازر میشود؛ و خیال یا تصور کردن غیرارادی، چنین نیست.
خیال کردن ارادی و غیرارادی چیست؟ خیالات ارادی، لزوماً حسابشده و سنجیدهاند؛ و از این جهت که ما هستیم که دربارهی ادامهی این خیالات تصمیم میگیریم، تحت کنترل ما هستند. اندیشیدن علی به حسن ممکن است او را به سوی یک خیالبافی سوق دهد. شروع این کار، آنچنان حسابشده و سنجیده نیست؛ اما اگر خود او، با انتخابهای آگاهانه، جریان و محتوای این خیالبافی را تعیین کند، تخیلات او ارادی هستند. هنگامی که او یک رمان میخواند، جریان و محتوای تخیلات او، نه به وسیلهی خودش، بلکه به وسیلهی نویسنده، کاملاً ارادی تعیین میشود. در این معنا، خیالات، غیر ارادی میشود.
هنگامی که ما به طور ارادی و از روی اختیار خیال میکنیم، مانند هنگام خیالبافی، پیش خود تظاهر یا وانمود میکنیم که در حال انجام کاری هستیم. در این حال، ما این وهم یا توهم را در درون خود جا میدهیم که در حال انجام آن کار هستیم. وقتی ما به طور غیرارادی خیال میکنیم (در معنایی که تعریفش کردم)، دچار توهمی میشویم که شاید خودمان به طور مستقیم موجب روی دادن یا صورت گرفتن آن وهم نباشیم، در ادبیات، علت و محرک، نویسندگان (کارگردانان، هنرپیشگان ....) هستند. کسانی که ما هنگام خواندن یا تماشا کردن صحنه، معمولاً تسلیم آنها هستیم، در درون ما این توهم (خطای حسی) را به وجود میآورند که ما در حال انجام کاری هستیم که حقیقتاً باور نداریم آن را انجام میدهیم.
حال میگویم که ما ممکن است دچار یک وهم یا توهم بشویم و مرتباً این کار را انجام دهیم و در همان حال، از آغاز بدانیم که این یک توهم است. شناخت حقیقت، کلید فهم این نوع تخیل است. اکنون سؤال این است که وانمود یا تظاهر کردن، برای خود، چیست؟
این سؤال را میتوان به راحتی پاسخ داد: اجازه دهید برای معنای این امر تظاهر کردن به اجرای یک عمل مشهود را بیان کنیم. مثلاً اگر پیتر تظاهر کند با پاتریک حرف میزند، او در این حال فقط دهانش را باز و بسته میکند وشاید صداهایی ایجاد کند، اما کلماتی بیرون نمیدهد. در این حال، تظاهر به عملی میکند، بدون آنکه آن عمل را به طور کامل انجام دهد. (اما اگر در حال تظاهر کردن این کار، اتفاقاً کلمهای از دهانش خارج شود، در این حال، عمل حرف زدن او اتفاقی است. زیرا از قبل، قصد انجام آن را نداشته (در واقع نیست انجام آن را نداشته) است.)
اگر ادا و اطوار و احساسات را هم در نظر بگیریم، چنین چیزی صدق میکند. اگر کسی تظاهر میکند که در یک موقعیت احساسی قرار دارد، او حرکاتی انجام میدهد که مشخصههای آن موقعیتاند، بدون اینکه احساسات مربوط به آن را، در حال انجام کار داشته باشد. اگر جک تظاهر میکند که عصبانی است، با مشت روی میز میکوبد، یا رفتارهای دیگری را که نشانهی بیانی عصبانیتاند، انجام میدهد، بدون اینکه واقعاً عصبانی باشد. اگر کسی هم که تظاهر کند. برای دوستش غمگین است، شاید در این حال، چهرهای محزون به خود بگیرد یا حتی به گریه بیفتد، بدون اینکه واقعاً غمگین باشد.
این دوگونه عمل، که ما به آن تظاهر میکنیم، متضمن حرکات جسمی، یا بدون حرکات جسمیاند. تظاهر کردن شامل این است که به نظر اید کسی کاری را انجام میدهد یا دچار احساسی شده است. و این، از طریق انجام یا اجرای برخی حرکات متناسب با آن عمل است، بدون آنکه آن عمل را به تمام و کمال، انجام دهد، یا انجام حرکات متناسب با آن عمل، بدون داشتن احساسات مربوط به آن است. اما فقط تصور کنید که کسی چیزی را انجام دهد یا احساس کند که متضمن هیچ جرکات جسمی یا فیزیکی نیست. این حالت، چونه میتوان در چهارچوب تظاهر کردن (با تعریف مذکور) توضیح داد؟ اگر جک تظاهر میکند که به سخنان پیتر گوش میدهد، در این حال هیچ لازم نیست حرکات خاصی از خود بروز دهد تا نشان دهد که به سخنان طرف خود گوش میدهد. هنگامی که پاترکی آهنگی را در سر یا ذهن خود میشنود، رفتار علنی و آشکار او ممکن است همانطور باشد که وقتی چیزی نمیشنود. در این نوع خیال کردن، ما نه برای دیگران، بلکه برای خودمان تظاهر یا وانمود میکنیم. جک تظاهر یا وانمود میکند که در حال گوش کردن به سخنان پیتر است. پاتریک وانمود میکند آهنگی را میشنود.
شاید موجب تعجب باشد که چگونه ممکن است ما دچار توهم باشیم و در عین حال باور داشته باشیم که این یک توهم است. در مواردی مانند وقتی که چوب راست، در آب، کج دیده میشود، یا خطوطی که باور داریم طول یکسانی دارند اما نامساوی به نظر میرسند، ما میدانیم که چیزها به واقع آن گونه که به نظر میرسند، نیستند. اما آنها همچنان همانطور به نظر میآیند. این مووع، دربارهی تفاوت در این است که در تخیل ارادی، ما خودمان، با افکار و اعمال خودمان، مسبب یا سبب توهم هستیم، اما در مواردی مانند کج دیدن چوب راست در آب، ما خود، با افکار و اعمالمان، سبب به وجود آمدن توهم یا خطای حسی، نمیشویم.
یک دانشمند خلاق یا یک شطرنجباز، کسانیاند که بسیار مبتکرند: اولی تئوریهای کاملاً جدید ابداع و ارائه میکند، و دومی حرکات بازی جدیدی را.
داستان نیز اغلب به همان دلیل به عنوان ادبیات «خلاق» توصیف میشود. نویسنده، مبتکر و مبدع است. او شخصیتها و حوادث جدیدی را ابداع میکند. استفادهکنندههای خلاق از زبان، آنانی هستند که سبکها، معناها و نظرات و آراء جدیدی را ابداع میکنند. اما در باب این نوع خیال کردن، چیزی برای گفتن وجود ندارد، جز اینکه این نوع خیال کردن و تخیل هم، وجود دارد.
تقریباً تمام ما، توانایی ابداع به این شیوه را داریم؛ و افراد با استعداد، آن را به میزان بالایی دارا هستند. این نوع تخیل یا خیال کردن، برای نوشتن و به وجود آوردن ادبیات به کار میرود. اما برای درک و فهم ادبیات، معمولاً مورد استفاده و آزمایش قرار نمیگیرد. مع هذا نباید فراموش کرد که تخیل، فقط در درک و دریافت ادبیات دخیل نیست، بلکه در خواندن یا شنیدن هر روایت داستانی یا غیر داستانی مثلاً گزارش روزنامه نیز دخیل است. جملاتی را که میخوانیم، یا میشنویم، صرفاً گزارههایی را به ما منتقل نمیکنند، بلکه موجب میشوند تا ما آنچه را آنها توصیف میکنند به روش خود تصویر کنیم، بشنویم و حس کنیم. داستان، گزارههایی را به ما منتقل میکند که یا وانمود یا تظاهر میکنیم که فعل و کرداد، رنج مصایب را توصیف میکنند یا سخنان و اظهارات مردم واقعیاند؛ و جملات نویسنده، اغلب موجب میشود تا ما، حوادث و شخصیتهایی را که به طور داستانی به ما ارائه میشود، خیال یا تصور کنیم. اما اگر همان جملات، نه جملات داستانی، بلکه جملات غیر داستانی باشند، میتوانند در ما موجب و سبب تصوری درست به همان شیوه شوند.
تفاوت بین داستان و غیر داستان، از این لحاظ، این است که یکی از نکات کلیدی داستان، این است که موجب و محرک این خیال و تخیل شود، اما نه موجب باور به واقعیت آنچه تخیل شده، در جایی که نکتهی کلیدی غیر داستان این است که باور ایجاد میکند. حال چه این خیال را موجب شود و چه نشود. مثلاً قطعهی زیر را در نظر بگیرید:
«بعد ناگهان چیز عجیبی رخ داد: بر لبهی آب قلعه پرتو نور گشت، با نور دیگر - اشعهی زرد چراغ گشت دشمن- برخورد.
دو چراغ پرنور، فوران نورشان را مستقیماً در چشمان یکدیگر نشانه رفتند. گویی میکوشیدند یکدیگر را تا حد مرگ، خیره و مبهوت کنند. روبهرو، جلوهی ترسناک شکلهای جدا از هم کوهها، با تلالؤ بنفش مایل به قرمز تندی، روشن شده بود. دو پرتو نور، در قبضهای عضبناک گیر افتاده بودند؛ تلخ و لجوجانه. همچون چاقوهای زهرآبودی که برای قتلاند، یا شبیه عاشقان از خود بیخود، در چشمان یکدگیر رخنه میکردند.»
اگر جملات نویسنده موفق شوند. خیالات ما را برانگیزد – که البته بخشی از ان، به همان اندازه که موضوع علایق و توانایی نویسنده است، مال ما نیز هست- ما در معنای تصور یا تجسم کردن، چیزهای متفاوتی را خیال میکنیم: شاید پرتوهای نور درخشانی را که روی هم افتادهاند، اشکال تاریک در هم و برهم کوهها، چشمان خیره و غضبناک، چاقوهای بالا گرفته و نیز هیکلهای مست یورشگر را. و این تصور کردنها، به سبب کلمات نویسنده است؛ گرچه هر خوانندهای به شیوهی خود آن را تصویر و ترسیم و تجسم میکند. (از اینجاست که همهی ما اندکی مبتکر و مبدع هستیم). کلمات، دقیقاً چیزها را مشخص نمیکنند. آنها آنچه را ما به واقع و عملاً تصور و خیال میکنیم، نامعین و نامعلوم میکنند. مثلآً این را که ما این قطعه را به عنوان داستان بینگاریم یا نه. این قطعه میتواند تکهای از دفترچه خاطرات روزانه باشد، یا تکهای از یک رمان. اما تصور و خیال کردن آن، میتواند قطعه را به هر دو صورت هم داستان و هم غیرداستان، تبدیل کند.
تمایز بین حقیقت و داستان، لازم نیست که در هنگام خواند و گوش کردن، مانند نور شبرنگ که شب هنگام بر شیار خط حرکت کشتی، اثر میگذارد، بر خط خیالات ما تأثیر بگذارد. بلکه اثرات دیگری دارد. اگر این قطعه را قطعهای از دفترچه خاطرات روزانه بدانیم، باور میکنیم که نویسنده، زنجیرهای از گزارهها را دربارهی دنیای واقعی به ما میگوید. اگر آن را داستان بدانیم، خیال میکنیم (پیش خود وانمود میکنیم) که او چنین است؛ گرچه این را باور نداشته باشیم.
در درک و دریافت ادبیات، سه سطح وجود دارد؛ که هنگام درک و دریافت ادبیات و خیال کردن یا تخیل، عمل میکند: اول در مورد داستان، خیال کردن در سطح شفاهی وانمودی ما، عمل میکند. آنچه میخوانیم یا میشنویم (تأکیدها، سؤالات، شکایات، درخواستها و...) حقیقی هستند. اینجا درگیری مدام و توأم با همدستی در فعالیت «وانمود کردن» است؛ چیزی که نویسنده ما را به سمت آن دعوت میکند و سوق میدهد.
دوم: کلمات نویسنده موجب میشوند تا ما آنچه را کلمات توصیف میکنند، تصور کنیم.
سوم: در مورد نمایشنامه و فیلم، هنرپیشگان (گروه فیلمبرداری، طراح صحنه و غیره) موجب میشوند تا برای ما این طور به نظر آید که در حال تماشای مردم، مکانها و خبرهای دیگر، هستیم که واقعیاند، و نه هنرپیشگان گریم کرده، صحنهی طراحی شده و .... در حالی که در سطح اول، خیال کردن، ارادی است، در دیگر سطوح، طبیعتاً غیر ارادی است. ما در واقع با کمی تلاش، صحنهای را که در مقابلمان میبینیم، انتخاب میکنیم؛ صحنهای که ممکن است یک شخصیت نمایشی تاریخی باشد، یا نمونههایی که صرفاً روی صفحهی سینما هستند و نمونهاند (مانند دایناسورها). اما وقتی یک نمایش خاص – مثلاً هملت- را برای دیدن برمیگیزینیم، دیگر نمیتوانیم در حین تماشای آن، انتخاب کنیم که الان این مثلاً اتللوست نه هملت. یا وقتی در حال تماشای کارتون دایناسورها هستیم، نمیتوانیم در همان حین، انتخاب کنیم یا تصمیم بگیریم که این که مشغول تماشای آن هستیم، میکی ماوس است، نه دایناسور.
مهارت نویسنده، کارگردان، هنرپیشگان، طراحان صحنه و غیره... توانایی القای یک توهم به ماست؛ توهمی که همه میدنیم یک توهم است، و چیزهایی که در حال وقوعاند در حقیقت در حال وقوع نیستند (این موضوع گاه با همکاری خود ما انجام میشود). توجه شود که در این سطح دوم و سوم، خیال کردن، «خود»، همیشه حاضر است. وقتی که آنا کارنینا را در حال قدم گذاشتن روی ریل راه آهن تصور یا خیال میکنیم، ما خود را در حال دیدن او که روی ریل قدم میگذارد، خیال میکنیم.
اکثر فیلسوفان، این جنبه از خیال کردن را نادیده میگیرند. آنها سهمی را که توهم در درک و دریافت ما از ادبیات به عهده دارد، تشخیص نمیدهند. مثلاً «کندال والتون» مدعی است که آثار داستانی صرفاً تیرک خیالات ما هستند. یعنی نویسندهی یک رمان، جملاتی مینویسد که آنچه را ما خیال میکنیم تجویز میکند؛ یا هنرپیشگان، در یک نمایش، همراه با نویسنده، آنچه را مخاطب باید خیال کند و تصور کند، تجویز میکنند. اما چنین نیست. ظاهراً او به محرک یا علت انگیزهی خیالات ما میاندیشد و به نظر میرسد آن را تشخیص نمیدهد. وقتی ما یک اثر داستانی را درک و دریافت میکنیم، دچار یک توهّم آگاهانه میشویم، که اینکه میبینیم هملت است، یا شاهد آخرین صحنهی آنا کارنینا هستیم؟ در این منظر، ظاهراً وانمود کردن ما، هرگز متضمن یک توهم نیست؛ حتی اگر اینکه میدانیم توهم است، یک توهم باشد. این، یک اشتباه یا حذف است. این حقیقت دارد که نویسنده، آنچه را ما خیال میکنیم تجویز میکند، و ما در شناسایی و به حساب آوردن این بصیرت، در خیال کردن آنچه هم الان درست کردیم، با او تشریک مساعی داریم.
مطمئناً کسانی که آنا کارنینا را به عنوان یک شهروند موناکو خیال میکنند، در وانمود کردن یا خیالپردازی آنچه تولستوی تجویز کرده، ناکاماند، و قواعد بازی را شکستهاند. اشتباه آنها مانند این است که یک شطرنجباز که ادعا میکند یک شطرنجباز است، «رُخ» را به طور ضربدری روی صفحهی شطرنج حرکت دهد (رخ در بازی شطرنج، فقط میتواند مستقیم، حرکت کند). اما در مورد اثر یک نویسنده، چیزی بیش از واگذاشتن قواعد بازی وجود دارد. هنگام تماشای یک نمایش از شکسپیر، کارگردان، هنرپیشگان و طراحان صحنه، همه با هم همدستی میکنند تا سبب شوند برای ما چنین به نظر برسد که صحنهی نمایش، واقعاً محل وقوع ماجرای نمایش، و هنرپیشگان که به شکل شخصیتهای داستانی لباس پوشیدهاند، واقعاً خود آنهایند. از اینجا میتوان نتیجه گرفت که مخاطب یک نمایشنامه یا دیگر آثار داستانی، نمیتواند دستخوش یک توهم (خطای حسّی) شود (حداقل تا وقتی که این حقیقت را که آنچه میخوانند یک نثر داستانی یا نمایشنامه است، از یاد نبردهاند). زیرا آنها به طور غلط، باور ندارند که شاهد رفتار افراد واقعیاند که مثلاً هملت یا اتللو و ... نامیده میشوند. ما پیش خود وانمود میکنیم که آنچه میبینیم هملت یا... است. وانمود کردن در این حال، شاید متضمن «علی الظاهر چیزی را دیدن» باشد، اما متضمن «باور» به چیزی نیست که ما میبینیم. عدم تشخیص و شناخت این موضوع، موجب شده است که نظریهپردازان با کوچک جلوه دادن و دست کم گرفتن یک نویسنده در مقام یک آشپز، نقش او را به یک نویسنده کتاب آشپزی، تقلیل دهند.


   
wizard girl and ida7lee2 reacted
نقل‌قول
اشتراک: