Header Background day #24
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

چهار شیوه ی پر کشش برای شروع رمان و داستان کوتاه

1 ارسال‌
1 کاربران
7 Likes
1,357 نمایش‌
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
شروع کننده موضوع  
چهار شیوه ی پرکشش برای شروع داستان کوتاه و رمان
لئونارد بیشاب
ترجمه محسن سلیمانی

تایپ abramz

صحنه های افتتاحیه (آغازین)
صحنه افتتاحیه یک رمان باید شخصیتی را به نمایش بگذارد که درگیر با یک کشمکش یا وضعی بحرانی است. اگر شخصیت تحت نوعی فشار نباشد، بیروح مینماید و وضع داستان ساکن میشود.
شاهزادهای که در قصرش پرسه میزند شخصیتی عادی در محیطی عادی است. اما اگر در حال رفتن به سوی سکوی داری باشد که قرار است همسرش را بر آن بیاویزند، دیگر عمل او انقعالی، و وضعی که او در آن است، ساکن نیست. جراح در اتاق عمل نیز شخصیتی خاصی، در محیطی عجیب نیست؛ اما اگر درحال عمل شخصی باشد که نتواند ریه و کبد او را از هم تمیز دهد، شخصیتی منحصر بفرد و وضعی که در آن است بحرانی میشود. اگر شخصیت تحت فشار حادثهای بحرانی قرار نگیرد، لزومی ندارد نکات عجیب شخصیتش را افشا کند و وضع داستان نیز ساکن میماند.
مثال (وضعیت) : در یک نشست سیاسی، جیببری کیف بغلی مردی را میزند. کیف را به محل استراحت آقایان میبرد و با دیدن فهرستی از سامی افراد بین اسکناسهای کیف یکه میخورد. در فهرست، اسم چهار نفر را خط زدهاند و اسمهای خط خورده، اسامی شخصیتهای برجستهای است که اخیرا ترور شدهاند. جیببر متوحش میشود، چون در فهرست اسامی، رییس اجلاسیه، نفر بعدی است.

حضور انبوهی از جمعیت در نشستی سیاسی نشانگر محیطی غیرعادی در رمان سیاسی نیست. جیببری یک جیببر در چنین محیطی نیز حادثه عجیبی نیست. اگر نویسنده رمان را با چنین صحنه افتتاحیهای شروع کند، رمان را با اتفاق پیشپا افتادهای آغاز کردهاست. اما موقعی که جیببر میفهمد کیف بغلی تروریستی را که به این نشست آمدهاست، قرار است کسی را بکشد از جیبش زدهاست، وضعیت بحرانی میشود. نویسنده میتواند رمان را با متمرکز کردن داستان روی تروریست یا جیببر که از کشف عجیبش وحشت کردهاست شروع کند.
در ین حالت مهم نیست که جیببر یا تروریست نقش کوچکی در کل رمان ایفا میکند یا نمیکند. مهم این است که بخشی از رمان آغاز شدهاست. چراکه هدف صحنه آغازین این است که خواننده را مجبور کند به خواندن ادامه دهد. وضع بحرانی فضایی نمایشی است و رمان یعنی همین.
وقتی نویسنده، رمان را با شخصیتی اصلی که در کشمکش با وضع پیرامون خود است آغاز میکند، کشمکش او وضعیت ساکن را تبدیل به وضعیتی بحرانی میکند.
رمان شخصیت: مورگان انکرز: کشیش ناحیه را شهوت وسوسه میکند. زنی از اهالی بخش او سعی دارد او را اغوا کند. همسرش میخواره، پسرش ماشیندزد و ایمانش نیز متزلزل است.
از آنجا که خوانندگان دهه 1930 حواسپرتیهای خوانندگان امروزی را نداشتند، نویسندگان با آسودگی خاطر رمانشان را با توصیف منظره شهرک روستایی مورگان آغاز میکردند. بعد صحنه خانه را توصیف میکردند: مورگان را نشان میدادند که در حال تهیه متن موعظهاش در کلیساست. زنش در اتاقش مشغول مشروبخواری و پسرش درحال تعمیر اتومیبل دزدی است. و بعد هفت – هشت صحفه میگذشت تا نوبت به لحظه مهمی از داستان برسد.
اما رمان دهه 1990 باید سرعت، حدت و شدت و تاثیر قوی و متناسب با این دهه را داشته باشد. نویسنده چون نمیخواهد جامعیت فن نویسندگیاش را فدا کند، رمان را با صحنهای نمایشی و قوی آغاز میکند. وی بیآنکه کیفیت یا جامعیت اثرش از بین برود، با جریان پرشتاب زمان همراه میشود. نویسنده باید رمان دهه 1990 را با صحنهای که مورگان در وضع حساسی قرار گرفته است، آغاز کند؛ وضعی که کل شخصیت و زندگی مورگان انکرز را افشا میکند.


مثال: مورگان انکرز ماشینش را به درون سیاهی شب میراند. دائم از آینه به عقب نگاه میکرد. از چراغ ماشینهای پشت سرش میترسید. به خودش دلگرمی داد : دلیلی ندارد احساس گناه بکنم. من کشیش هستم. به دیدن خانم کرنیلیا هاز میرفت تا درگذشت شوهرش را به او تسلیت بگوید. نمیخواست زن، معشوقهاش بشود. انجیل کنار دستش را لمس کرد. اما انگار دستش سوخت. چون زود آن را پس کشید.


میتوان خلق یک رمان را در دهه 1990 به وضع نویسندهای که پنج روز است غذا نخورده، تشبیه کرد. نویسنده تازه چند سکه گدایی کرده و ساندویچی خریدهاست. اما هنوز به ساندویچ لب نزدهاست که تلگرافی به دستش میرسد که در آن نوشته شدهاست: "رمان شما تصویب شد. 100.00 دلار به عنوان پیشپرداخت باید درست راس ساعت 12 ظهر برای امضای قرارداد حاضر شود. در غیر اینصورت قرارداد باطل خواهد شد." ساعت 45/11 صبح است. نویسنده کرایه ماشین ندارد. باید پنج کیلومتر راه برود. اما ضعف دارد و از تقلا خواهد مرد. از گرسنگی دارد هلاک میشود. غذا به او انرژی میدهد. اما وقت ندارد غذا بخورد. ولی چگونه پیش ناشر برود و قرارداد را مضا کند؟ و زنده بماند؟ ساندویچ را در راه خواهد خورد. شخصیتهای رمان دهه 90 نیز وقتی داستان بسط پیدا میکند، از محتوا پروار میشوند. باری، رمان باید در همان صحنه آغازین سرعت، حدت، شدت و تاثیر قوی داشته باشد و کشمکش، نمایشی پرتحرک، و وضعیتی بحرانی را تصویر کند.


توصیف وصف ناشدنی ها
بچهها گاهی از مادرها سوال میکنند که :" مامان پوره سیبزمینی چه مزهای میدهد؟" اما توصیف مزه غذا مثل توصیف آهنگ با زبان اشاره آن هم برای آدم کر است. البته میتوان به نوعی بافت غذا را (خامه مانند، غلیظ، آبکی و غیره) یا رنگ (سبز، صورتی، لیمویی و غیره) یا شکل آن را (مسطح، گرد و غیره) وصف کرد. اما نمیتوان مزه آن را طوری توصیف کرد که شنونده بدون چشیدنش، بفهمد. توصیف سردی یا گرمی آن نیز نویسنده را مجبور میکند تا پا به حوزه آمار بگذارد. اما ذکر درجه دمای آن فقط وضع غذا را مشخص میکند و نه مزه آن را. بنابراین نمیتوان وصف ناشدنیها را توصیف کرد، نباید سعی بیهوده کنیم. نویسنده برای این که وضع درست حسی چیزی را نشان دهد و معنی آن را مشخص کند چارهای غیر از اینکه تاثیر آن را تصویر کند ندارد.


مثال (گرمای روز): باریکههایی از عرق پشت پیراهنش را لکلکی کرده بود. از نور خورشید، چشمانش را بست. دگمه یقه چسبانش را باز کرد و تلوتلوخوران خودش را زیر سایه درخت پربرگی کشاند. نوشتن ده جمله در وصف روزی سرد، به اندازه یک جمله که تاثیر روز سرد را تصویر میکند برای خواننده قانع کننده نیست : باد به درخت میوزید و شاخههای درخت را که پر از قندیلهای یخ بود، به صدا در میآورد.
زبان تاثر است نه ماده. نثر صرف مجموعه چیزهای درونی و محیط پیرامون ما را توصیف میکند. حداکثر موفقیتی که نویسنده میتواند کسب کند این است که به واکنشهای حسی واقعی ما اشاره کند. تاثر حسی خواننده از عبارت داغ داغ بیشتر از بسیار داغ نیست. اما وقتی حس خواننده برانگیخته میشود که تاثیر هوا را بر شخصیت نشان دهیم. هوا نیز وصف ناشدنی است. اما با استفاده از اشیاء بیجان میتوان به هوا (یا هر واکنش حسی دیگر) به نحوی گیرا اشاره کرد : مرد دو تخم مرغ را روی پیادهروی داغ شکاند. جلز و ولز زردههای تخم مرغ درآمد و دود آنها بلند شد.


به حال خود غصه نخورید
آه که چقدر منفی بافی ملالت آور است. پس از این رفتار بیهوده و اتلاف نیرو دست بردارید. چراکه تنها نتیجه آن، درماندگی است. با اشک ریختن نمیتوان فهمید که برای نوشتن رمان خود، چه کار دیگری باید کرد.
البته با غصه خوردن به خاطر ناتوانیهایتان، بین خود و فاکنر، همینگوی، تولستوی، چاسر، شکسپیر، جویس، کامر و هاثورن و بسیاری از نویسندگان چیرهدست که هنوز اهل قلم آثارشان را به حسادت و غبطه میخوانند، پیوندی قوی برقرار کردهاید. منفی بافیهای آنها هم همانقدر برایشان ناخوشایند و ناهنجار بود که برای شما. آنها هم نگران بودند، گریه میکردند و از خودشان متنفر بودند. حتی اولین کتابی که کلماتی را بر سنگ حک کرد، دائم احساس بیکفایتی و بیصلاحیتی میکرد.


صحنه (اتاق مار گوستاو فلوبر) : شیشه دوات پر از جوهر، قلم پر تیز و کاغذ سفید روی میز است. فلوبر در حال قدمزدن، دندان فروچه کردن و کشیدن موها و پاک کردن اشکهایش است. ناگهان لگدی به میز میکوبد و داد میزند:" من نویسنده خوبی نیستم. همه هم این را میدانند." پنجه پای ضربه دیدهاش را مالش میدهد و نالهکنان میگوید:" من استعداد نویسندگی ندارم." و شیشه دوات را محکم به دیوار میکوبد. ورقههایش را پاره پاره میکند و فریاد میزند:" هیچ وفت نمیتوانم مادام بواری را بنویسم. من استعداد ندارم." و سپس هجوم میبرد و پنجره را باز میکند و خود را از پنجره به بیرون، روی سنگفرش جلوی خانه ویلاییاش پرت میکند و بعد استخوانهایش خرد میشوند و در خون خود میغلتد و میمیرد.


خوشبختانه تاریخچه زندگی فلوبر گواهی میدهد که صحنه بالا دروغ است. غصه خوردن او دوام زیادی نداشت. با این حال، مروری بر تاریخ ادبیات نشان میدهد که بسیاری از نویسندگان بزرگ خود را نابود کردهاند. و یکی از دلایلش این بوده که با اینکه در حال خلق آثار بزرگی بودند، اعتماد به نفس نداشتند و مدتی طولانیتر از معمول، به حال خود غصه خوردند.
زیاد غصه خوردن، نویسنده را موجودی ملالآور میکند. بهتر است نویسندهای سختکوش باشیم تا ملالآور.


ترکیب گفتگو و روایت
استفاده از گفتگوی بدون توصیف (البته غیر از "زن گفت" و "مرد گفت") روشی سودمند برای تغییر سرعت پیشروی داستان و گنجاندن سریع اطلاعات در آن است. اما این شیوه وقتی بسیار گیراست که در صحنه گفتگو، فقط دو نفر باشند. در این حالت میتوان گویندگان را نیز با ذکر نامشان قبل از صحبت، به راحتی مشخص کرد.


مثال: فرد دست در گردن جک انداخت و گفت: " برویم پلیکان لبی تر کنیم."
جک گفت:" نه، زخم معدهام اذیتم میکند."
اما من بدجوری هوس نوشیدنی کردهام.
نمیتوانم. گفتم که زخم معده اذیتم میکند.
اما اگر سه نفر در گفتگو باشند، عدم استفاده از توصیف، حرکت داستان را کند میکند :


مثال : فرد دست در گردن جک انداخت و با سر به فیل اشاره کرد و گفت :" برویم پلیکان لبی تر کنیم."
فیل گفت: " نه زنم میکشدم."
جک گفت: " نه، زخم معدهام اذیتم میکند."
فرد اصرار کنان گفت :" اما من بدجوری هوس نوشیدنی کردهام."
فیل گفت : " من نمیتوانم خطر کنم."
جک گفت : " گفتم که نمیتوانم، زخم معده اذیتم میکند."


اما صحنه این گفتگو شلوغ است. در صحنههای شلوغ گفتگو بهتر است از ترکیب گفتگو و توصیف گفتگو استفاده کنیم.


مثال: فرد دست در گردن جک انداخت و با سر به فیل اشاره کرد و گفت : " برویم پلیکان لبی تر کنیم."
فیل گفت که میترسد وقتی به خانهاش میرسد زنش بکشدش. جک گفت:" زخم معدهام اذیتم میکند." فرد اصرار میکرد. بدجوری هوس نوشیدنی کرده بود. اما فیل شانهای بالا انداخت و گفت:" من نمیتوانم خطر کنم." جک آهی کشید و گفت :" نمیتوانم. گفتم که زخم معده اذیتم میکند."


با ترکیب گفتگو و بند (پاراگراف) روایت گفتگو سیر داستان از یک شخصیت به شخصیت دیگر جریان پیدا میکند. ضمن اینکه این احساس نیز که مردان با هم هستند و با یکدیگر صحبت میکنند و صداهایی جدا از هم نیستند به خواننده منتقل میشود.


باز هم درباره بازگشت به گذشته و یادآوری خاطرات
فرق یادآوری خاطرات با بازگشت به گذشته (فلاش بک) فقط در کوتاهی و بلندی آنها نیست. بلکه در کامل بودن بازگشت به گذشته است. یاداوری خاطرات بریدهای از صحنهای طولانی در گذشته است. اما بازگشت به گذشته، صحنهای کامل را تصویر میکند. بااینکه معمولا بازگشت به گذشته طولانیتر از یادآوری خاطرات است، لزومی ندارد طولانی باشد. بلکه باید صحنهای کامل باشد و هویتی مستقل نیست.


داستان: کشیشی که قرار است اسقف شود، درحال انجام مراسم اسقفیاست. اما اینک که در برابر محراب مشغول خواندن است، نگران است. یاد ایام جوانی و کشتن برادر دوقلویش که نامزدش را از راه به در کردهبود، میافتد.


مثال (یادآوری خاطرات) : ... موقع دعا خواندن وقتی دستهایش را میدید که بر پشت برادرش گذاشته و کنی را از پنجره به بیرون هل میدهد، صدایش میلرزید. در برابر محراب دعا میخواند و از غصه گریه میکرد.


البته نویسنده مدتها قبل از یادآوری خاطرات کشیش در داستان به خواننده گفتهاست که وی برادرش را کشته است. اما با استفاده از یادآوری خاطرات، اندوه و گناه او را به تصویر میکشد.


مثال (فلاش بک) : ... دعا میخواند، اما وقتی از اعماق وجودش صدایی برخاست که "ریاکار، دستهایت به خون آلوده است" صدایش لرزید. بدنش را به هم فشرد تا نلرزد. دوباره هفده ساله شده بود و در حاشیه جنگل آرام پیش میرفت. خوشحال بود. چهار روز دیگر با کارل ازدواج میکرد ... .
کشیش خواننده را به گذشته میبرد و نحوه شنیدن صداهای خنده در جنگل و رفتن به طرف صداها را توصیف میکند. و در همان حال کشیش به پول کارل فکر میکند که هزینه درس خواندن او را در دانشکده پزشکی تامین خواهد کرد و او جراح خواهد شد. وارد جنگل میشود و کارل و برادرش را میبیند که در حال معاشقهاند. خشمگین میشود و دستانش را محکم به درخت میکوبد و استخوانهایش میشکند. در ادامه داستان، صحنه تغییر میکند و به صحنه یک آپارتمان تبدیل میشود. برادر کشیش عینکی تیره به چشم زدهاست و با عصایی سفید راه میرود. کشیش برادرش را به طرف پنجره هل میدهد و از پنجره به بیرون پرتاب میکند. نویسنده کل صحنه را همانطور که اتفاق افتاده، تفسیر میکند.


کشیش یاد خاطره کشتن برادرش میافتد و با بازگشت به گذشته، صحنه کامل کشتن برادرش در ذهنش زنده میشود. خواننده از قبل میداند کشیش مرتکب قتل برادرش شده است، ولی از طریق یادآوری خاطرات فقط میفهمد که هنوز قتل برادر، کشیش را عذاب میدهد. اما بازگشت به گذشته، اطلاعات جدیدی را به خواننده میدهد: خواننده میفهمد که چرا کشیش پزشک نشده است و کشیش استخوان دستهایش را خرد کردهاست. و باز خواننده میفهمد که قرار بوده کارل هزینه تحصیلات پزشکی کشیش را بپردازد و برادر کشیش نابینا بوده است.
فقط یادآوری خاطرات سودمند است که انگیزه شخصیت یا علت حادثه نیز از طریق یادآوری شخصیت افشا شود. گو اینکه خاطرات چیزهایی را که قبلا افشا شده یادآوری میکند. این یادآوری گذشته انگیزهای را تغییر نمیدهد و اطلاعات تازهای را راجع به حادثه افشا نمیکند. نوعی یادآوری سریع است.
اما از آنجا که بازگشت به گذشته، صحنه کاملا را تصویر میکند و نویسنده میخواهد نشان دهد که افکار شخصیت هنوز وجود دارد و آنها را در برمیانگیزد، به افکار او راجع به حادثه ایام گذشته نیاز دارد. هدف از سیر و سلوک شخصیت از طریق زنده کردن صحنهای در گذشته نیز افشای انگیزهاش نشده و درون بینی او نیست بلکه حادثهایست که قبلا بیان نشدهاست.
نویسنده هنگامیکه پس از یادآوری خاطرات به زمان حال برمیگردد، کشیش تغییر نکرده است و هنوز از یادآوری گذشته و اینکه میداند قاتل است، عذاب میکشد. در این حالت نویسنده فرصت ندارد شخصیت یا واقعه را تحلیل کند. وقایع خاطرات سریعا و به نحوی گذرا اتفاق میافتد.
اما وقتی نویسنده بازگشت به گذشته را به پایان میبرد و به زمان حال برمیگردد، کشیش تغییر نکرده است، به علاوه خواننده به نکات تازهای راجع به او و حادثه پی بردهاست.
نویسنده از طریق یادآوری خاطرات، بریدهای از گذشته را بدون اینکه سرعت حوادث، زمان حال را تغییر دهد، بازسازی میکند. اما برعکس از بازگشت به گذشته برای بازسازی صحنه کاملی در گذشته استفاده میکنند تا عمدا سرعت داستان را تغییر دهند. ولی یادآوری خاطرات مصالح لازم را برای ایجاد سرعتی بیش از سرعت و حرکت زمان حال داستان ندارد. اما به دلیل اینکه بازگشت به گذشته سرشار از مصالح است، صحنه گذشته سرعت لازم را پیدا میکند.


حال و هوا و موقعیت
لحن نثر باید همیشه متناسب با موقعیتی باشد که توصیف میکند. اگر حال و هوای نوشته را با اتفاقات موقعیت نیمپذیریم، حالت نمایشی داستان از بین میرود. حادثه را موقعیت به وجود میآورد و حالت نمایشی را نثر.


مثال: یکی از سه بچه خوک، گرگ را میبیند که جستزنان به طرف لانه پوشالی او میآید. وحشت میکند. گرگ در میزند.


این موقعیتی ترسناک و خشونتآمیز است. نویسنده باید هیجان لازم را ایجاد کند و این اصل اساسی دستور زبان را که میگوید: "فعل، بیانگر فعالیتی است" رعایت کند. اما نباید از افعال مجهول، بیروح و بیحال استفاده کند.


مثال: گرگ پنجه پایش را بلند کرد و در زد: " خوک کوچولو، خونهای؟" بچه خوک از ترس، عطسه کرد. گرگ صدای عجیبی به گوشش رسید. با تمام قدرت در پوشالی را فشار داد تا اینکه بالاخره در، از جا کنده شد. گرگ چیزی خوک مانند را دید که در کنار دیوار زردرنگ لانه میلرزید.


ولی نویسنده در اینجا صرفا اتفاقاتی را توصیف میکند، اما از هیجان خبری نیست. افعال (بلند کرد، در زد، به گوشش رسید و غیره) بیش از حد لطیف و بیروح هستند. لحن آنها، آنها را از موقعیت جدا میکند.


مثال: گرگ به در کوفت. گفت: " آهای خوک! بگذار بیایم تو." جویی از ترس عطسه کرد. گرگ عصبانی شد. با شانهاش در را محکم هل داد. در متلاشی شد. خوک را دید که کنار دیوار دارد میلرزد.


گرگ برای غذا بیتابی میکند. به همین دلیل خونسرد، آرام و باتامل به طعمهاش نزدیک نمیشود. چرا که میخواهد همان لحظه طعمهاش را بخورد.
در مثال دوم گرگ خود جزئی از حوادث است. و نویسنده با افعال تهاجمی و پرتحرکی نظیر کوفت، عصبنی شده، محکم فشار داد، متلاشی شد، لرزید و غیره او راتوصیف میکند. به همین دلیل نیز صحنه، تهاجمی و پرتحرک شده است.
وقتی زبان متناسب با موقعیت نباشد، خواننده کلافه میشود. چون میبیند بااینکه صحنه داستان باورنکردنی است، ماهرانه نوشته نشدهاست.


از تکرار صحنه بپرهیزید
هنگام بازنویسی، مواظب تکرار صحنهها باشید. تکرار صحنه نشانگر سهلانگاری نویسنده در بهکارگیری قوه نوآوری خود و بیاطلاعی وی از زمان زندگی شخصیتهاست. برای اجتناب از تکرار صحنهپردازی، فهرستی از صحنههایی را که قبلا از آنها استفاده کردهاید بنویسید و ببینید چهوقت به چند وقت از آنها استفاده کردهاید.


مثال :


صحنه امروزی 000 صحنه تاریخی 000 صحنه غرب وحشی
آپارتمانها 00000 0 سردابهها و کتابخانهها 000 اتاق تفنگهای شکاری
ادارهها 000000000000000قصرها 000000000 کلبه چوبی و گاوداری
ماشینها 000000000000 کالسکهها 0000000000000 غار دزدان

تکرار صحنهها نشانگر این است که نویسنده دارد با عجله اطلاعاتش را روی کاغذ میآورد تا داستان را از طریق توالی حوادث پیش ببرد و به سرعت به نتیجه پایانی داستان برسد.
البته طبیعتا نویسنده در پیشنویس اولیه رمان، صحنهها را تکرار میکند و این ناشی از سهلانگاری و بیتفاوتی وی نیست. بلکه دارد تلاش میکند تا رمان را کامل کند. نویسنده باید موقع بازنویسی و هنگامیکه رمان کامل شد، صحنههای تکراری را با دقت وجین کند.
تکرار صحنه عرصه عمل رمان را محدود میکند و گویی همه لحظههای نمایشی در مکانهای مشخص و آشنا رخ میدهد و بقیه جهان یک محیط کمرنگ است یا وجود ندارد. به علاوه نویسنده تحقیقات غنیاش را نیز تلف میکند.
اگر صحنهای را در رمان تکرار کردهاید، به تحقیقاتتان رجوع کنید و از قدرت نوآوری خود برای بازنویسی آن صحنه استفاده کنید. و باز میتوانید فهرستی از صحنههای احتمالی را که تاکنون از آنها استفاده نکردهاید تهیه کنید و صحنههای جدید را جایگزین صحنههای قبلی رمانتان بکنید. به علاوه حتما همه یادداشتهای گذشته خود را که در آن صحنههایی را که در رمانتان وجود دارد پیش بینی شده و شما نیز از آنها استفاده کردهاید بررسی کنید و آنها را تغییر دهید تا متناسب با صحنههای جدید باشد.


تغییر زمان داستان
در هر ساختار داستانی میتوان از تاثیرهای ویژه استفاده کرد.
مزیت اولیه زاویه دید اول شخص بر سوم شخص، میزان صمیمیتی است که زاویه دید اول شخص بین خواننده و شخصیتها ایجاد میکند. اول شخص حضور دارد و آشکارا واکنش نشان میدهد و خود شخصا به شما میگوید چه اتفاقی میافتد. اما کسی از دور درباره سوم شخص و اینکه چه اتفاقی برای کس دیگری رخ میدهد، مینویسد.
برای ایجاد صمیمت بیشتر در زاویه دید اول شخص، میتوان زمان داستان را از گذشته به حال کشاند و طول جملهها را تغییر داد.


مثال (زاویه دید اول شخص): ماتیلد نمیدانست دارم نگاهش میکنم. وقتی کارمند پشت پیشخوان رو به مشتری دیگری کرد، به سرعت و یواشکی یک شیشه عطر در کیفش گذاشت. ماتیلدا سریعترین دزد فروشگاه بود که تا آن موقع دیده بودم. مجبور بودم دستگیرش کنم.


راوی با وجودی که کارش مستقیما به دزدی در فروشگاه مربوط میشود، اما هنوز از ماتیلدا دور و درواقع شاهد ماجراست. نویسنده برای اینکه آنها را به هم نزدیکتر کند، زمان را از "نگاهش میکردم" به "نگاه میکنم" (از گذشته به حال) تغییر میدهد. و با این کار، لحن این بخش خاص روایت را تغییر میدهد. ضمن اینکه تاکید داستان را نیز بیشتر میکند.


مثال : به ماتیلدا نگاه میکنم. صبر میکند تا کارمند فروشگاه سراغ مشتری دیگری برود و بعد میبینم که یواشکی شیشه عطری در کیفش میگذارد. خیلی فرز است. دزد فروشگاه خبرهای است. به طرفش میروم. آماده شدهام دستگیرش کنم.


در اینجا فاصله بین شاهد و ماتیلدا کم شدهاست. تغییر زمان داستان و استفاده از جملات کوتاه و بریده نیز خواننده را متوجه عمل داستانی؛ و تاکید خاص و زبان آن را نیز از دیگر نثرها متمایز و آن را مهمتر میکند.
ایجاد این نوع تغییرات در بخش کوتاهی از داستان نوشته را سبکدار و زبان و سرعت داستان را دگرگون و هیجان داستان را بیشتر میکند. ضمن اینکه رویدادها همزمان با روایت داستان رخ میدهد.
هدف از استفاده از فن تاثیر ویژه گزینش و پرداخت خاص نوشتهای خاص است.


کودکان به عنوان شخصیتهای داستانی
خلق شخصیتهای کودک بین چهار تا نه سال از جمله دشوارترین نوع شخصیتآفرینی هاست. چراکه همواره کودکانی که نویسندگان دارند، داشتهاند، میخواهند داشته باشند یا شناختهاند و یا چیزهایی دربارهشان خواندهاند، نمیگذارند آنها تصویر کودکی واقعی و زنده را ارائه دهند. کودکان بین چهار تا نه سال وصف ناشدنی هستند. چراکه خلق و خویشان جیوه مانندست و طبیعتا خیالپرست هستند و همواره تغییر میکنند.
آنها عمیق، سطحی، باهوش، کودن، مریض احوال، تندرست، تندخو، شلوغ، نفرتانگیز، عبوس، جیغجیغو، بیزبان، کینهای، حسود، بامحبت، گاهی مایه عذاب و گاهی نعمت هستند. و باز بدون دلیل کمک کار دیگران، به طرز عجیبی سربههوا و یا تنبل هستند. هرکس و با هر شغلی که ادعا میکند " بچههای بین چهار تا نه سال را میشناسد" یا بسیار مغرور است و یا خیالپردازی * است. البته ممکن است چنین شخصیتی موقتا از قواعد ارزشمندی برای درک کودکان، استفاده کند، اما مسلما درک عمیق و ثابتی از آنها ندارد.


اگر سن شخصیت مهم رمان شما بین چهار تا نه سال است، از شخصیتی واقعی به عنوان الگو استفاده نکنید، چون شخصیت شما غیرطبیعی و باورنکردنی از کار درخواهد آمد. بلکه شخصیت جدیدی ابداع کنید و بسازید و در رمان به کار بگیرید. میتوان ویژگیهای بارزی را که شخصیت موردنظر شما باید داشته باشد یافت و آنها را با هم ترکیب کرد و کودکی نمونهوار خلق کرد و به نحوی مناسب او را در طرح، روابط و وضعیتهای رمان وارد کرد.
فقط پس از اینکه خواننده شخصیت را باور کرد میتوان برای نشان دادن رفتار عجیب او، از ویژگی ثابتش یعنی تلون شخصیت وی استفاده کرد. اما ابتدا باید ویژگیهای عام سنتی و قابل قبول کودکان را که همه خوانندگان با آنها آشنا هستند یافت، و با استفاده از این ویژگیها، تصویری باورنکردنی از شخصیت داستان ارائه داد. و بعد کمکم با ویژگیهای فردی خاص، شخصیتی منحصر بفرد به نمایش گذاشت. اما اگر نویسنده سعی کند با استفاده از الگوی کودکی واقعی، شخصیتی خلق کند، تسلط خود را بر شخصیت از دست میدهد. فقط هنگامی شخصیتهای بین چهار تا نه سال باورکردنی هستند که نویسنده کاملا آنها را بیافریند.


چهار شیوه پرکشش برای شروع داستان کوتاه یا رمان
چهار شیوه پرکشش برای شروع کردن داستان کوتاه یا رمان عبارتند از : شروع داستان با شخصیتی گیرا1 ، موقعیتی نمایشی2 ، پسزمینهای جذاب3 و ترکیب کردن همه اینها با هم در یک پاراگراف4.


مثال 1: در راهرو طوری ایستاده بود که انگار قلوه سنگی میخواهد بیفتد. دهانش چاکی زیردماغ پت و پهنش بود. و چشمانش سبز بدرنگ بود و برق میزد. گفت: "من برگشتهام" و صدایش دیوارها را لرزاند. خندید و گفت: "من تن به گور نمیدهم." دوباره خندید و گلها را از روی لباسش تکاند.
مثال 2: صاحب کافه روی پیشخوان کوبید و مشتریها را ساکت کرد. گفت :" با یک بازی شروع میکنیم." همه به دو بیلیاردباز که چوبهایشان را دستشان گرفته بودند نگاه کردند. بیلیاردبازها به هم نیشخند زدند. صاحب کافه گفت:" وقتی گفتم سه، شروع کنید." بیلیاردبازها عصبی بودند. "یک!" هر دو روی میز خم شدند. "دو!" چوبها را سفت چسبیده بودند. تماشاگران با فریاد بلند شرط میبستند. ":سه! " بیلیاردبازها، روی میز بیلیارد پریدند و شروع کردند با چوب همدیگر را زدن.


مثال 3: درهای گاراژ را با زنجیر بسته بودند. گربه لاغری روی روزنامهای مچاله شده خوابیده بود. لکههای خون روی کف سیمانی خشکیده بود.


مثال 4: کشتی یدککش در آب پرتلاطم میلرزید. جیک روی عرشه ایستاده بود و منتظر بود تا جیپی ماسک غواصی را درآورد. چشمبند پلاستیکی باریکی روی چشم راستش بود. چهارسال پیش کوسهای چشمش را درآورده بود. جیک به جیپی نگاه کرد و پرسید:" دستگاه هوا را تعمیر کردی؟" جیپی گفت:" همه چیز تعمیر شده." ناگهان باد سردی او را لرزاند. آیا میتوانست به جیپی اعتماد کند؟ فکر کرد اگر جسد آن پایین، پدر جیپی باشد، جیپی دیوانه میشود و دستگاه هوا را از کار میاندازد. جیک شروع کرد به دعا کردن.


اولین بند داستان، خواننده را وا میدارد تا صفحه آخر را بخواند. اگر خواننده پیوسته مجذوب رویدادهای نمایشی و مهیج داستان باشد، صفحه بعد را نیز خواهد خواند. درحقیقت رمان و داستان را باید به نحوی نوشت که هر صفحه آن، خواننده را به صفحه بعدی هدایت کند.


پیش آگاهی آنی
شیوه پیشآگاهی آنی، شیوهایست که در آن نویسنده از زبان استفاده میکند تا نسبت به اتفاقاتی که به زودی در داستان رخ میدهند، به خواننده هشدار دهد. اما برای اینکه این نوع پیش آگاهی تاثیر لازم را داشته باشد، نویسنده باید ماهرانه از زبان استفاده کند و چیزهای عادی را تبدیل به تصویر سازد. در سینما، فیلمسازان همیشه با تغییر دادن موسیقی زمینه فیلم از این فن استفاده میکنند.
صحنه فیلم : سه گاوچران در حال اسبسواری و رفتن به سمت قلعه هستند. چشمانداز صحنه باشکوه، هوا صاف و موسیقی زمینه فیلم، آرام است. ناگهان موسیقی فیلم تندتر و پرطنین میشود، اما گاوچرانها همچنان با سرعتی عادی به اسبسواری ادامه میدهند. البته آنها موسیقی فیلم را نمیشنوند. اما تماشاگران فیلم با شنیدن ضربات بام بام و آهنگ تند موسیقی میفهمند که سرخپوستان آن نزدیکیها هستند و میخواهند به گاوچرانها حمله کنند.


اما نویسندگان باید با به کارگیری زبان، از این شیوه فنی در داستاننویسی استفاده کنند. و نثر نقش همان موسیقی را ایفا میکند. در این حالت اشیای عادی تبدیل به تصاویری هدفدار میشوند.


مثال: اتل از پلههای زیرزمینی خواهرش پایین رفت. رشتههای تار عنکبوت از سقف آویزان بود. خطوطی بر کف خاکآلود زیرزمین دیده میشد که ردپاهای بزرگی را به جا گذاشته بودند.


در مثال بالا نویسنده پایین رفتن اتل و وارد شدنش به زیرزمینی درهم ریخته را توصیف میکند. اتل نمیداند که کسی میخواهد با چماق به سرش بکوبد و خواننده هم. اما میتوان با تبدیل زبان به توصیفی تصویریتر، قبلا دراینباره سرنخی به خواننده داد.


مثال: اتل آهسته از پلههای زیرزمین پایین رفت. هوای مانده بوی بدی میداد. خطوط باریک و طولانی، ردی روی کف خاکآلود و سیمانی باقی گذاشته بود. بیحرکت ایستاد. جای پای موشها بود یا موشهای صحرایی؟ گویی تارهای عنکبوت نزدیک صورتش، انگشتان لرزانی بودند که به طرف گلویش دراز شده بودند. سایهای نزدیک دیوار لم داده بود. اتل برخود لرزید.


تبدیل حالت نثر از کارکردی به توصیفی خواننده را به این فکر میاندازد که حتما چیزی بیش از آنچه در صحنه میبیند هست. در اینجا علاوه بر اینکه داستان به خواننده هشدار میدهد، شک و انتظار هم جود دارد. شخصیت شکش نبردهاست، اما خواننده میداند که اتفاقی رخ خواهد داد، اما چه اتفاقی و چه وقت؟ نمیداند. ولی این نه جزییات، بلکه لحن داستان است که به خواننده پیشآگاهی میدهد. با اینحال صحنه به لحاظ جزییات خاص نیز وضوح کامل دارد.


رمان را هرگز با رویای شخصیت آغاز نکنید
هرگز رمان را با یک رویا آغاز نکنید. چون خواننده به دو دلیل گیج میشود و از خواب برداشت غلط میکند:
1.خواننده نمیداند چه کسی دارد خواب میبیند؛ و باز به هیچ عنوان نمیتواند بفهمد کجا، چه وقت و چه کسی خواب میبیند. به علاوه از آنجا که خواب غیرواقعی است، ایجاد وضعیت زمان حال داستان، به تاخیر میافتد. اگر خواب شخصیت، به هر نحوی واقعی بیان شود، ممکن است خواننده خواب را با واقعیت * بگیرد. و طبعا خوانندگانی که گول میخورند، خیلی زود از کوره درمیروند.



مثال: روی لبه پنجره طبقه چهلم، در بالای شهر ایستاد. باد لباسهایش را تکان داد و خودش تاب خورد. صداهایی از پشت سر به او التماس کردند:" نپر آلفی! بالاخره راهی برای معالجهت پیدا میکنند." خودش را به ساختمان چسباند. دستانی بلند و عرق کرده به طرفش دراز شد. ( و این خواب تا یک صفحه دیگر ادامه پیدا میکند و بعد) ساعت شماطه دار زنگ زد و آلفی از خوب پرید.


2. احتمالا نویسنده فکر میکند که دارد به خوانندهاش نسبت به اتفاقی حتمیالوقوع، پیشآگاهی میدهد. اما چون هنوز داستانی وجود ندارد، این افتتاحیه، مانع شروع داستان میشود. نویسنده باید ابتدا رمان را با وضعیتی شروع کند و سپس به خواب شخصیت بپردازد.


مثال: پیچکها همچون شبح بر ذهن خودآگاهش پیچید. ماه کش آمد و بدل به کرهای دندانه دار


   
ida7lee2, mahdi.kholdi772, Makizy and 4 people reacted
نقل‌قول
اشتراک: