Header Background day #01
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

بازنویسی بهتر از بسیار نویسی

2 ارسال‌
2 کاربران
10 Likes
1,281 نمایش‌
lord.1711712
(@lord-1711712)
Famed Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 1002
شروع کننده موضوع  
بازنویسی بهتر از بسیارنویسیمحمد اسفندیاری
تایپیست: رضا
به یک سفر نشود پخته آدمی هرگز
به یک مقابله کی میشود کتاب درستصائب
اگر به عنوان این مقاله یک «است» افزوده شود، شعار نویسنده می شود. اما نگرانم که کسی بگوید شما که از سیلونه خوانده اید، مگر فراموش کرده اید که می گوید: «مرگ بر هر چه شعار». می گویم البته که نه. اما گذشته از اینکه همین سخن شعار است، هر قاعده ای نیز استثنا دارد. پس اگر خواننده بپذیرد که شعار نویسنده را می توان در شمار استثناهای آن شعار شمرد، نویسنده هم می پذیرد که این شعار نیز استثنا دارد، ولی نه اندک، که بسیار اندک.این قلم فرسایی درباره ی یک «است»، که آن هم در عنوان مقاله نیست، خواننده را نگران نکند که با مقاله ای بلند روبه روست. نه، در این مقاله از بسیار نویسی سخن نمی رود و خواننده را به مقاله ی دیگر نویسنده (از بیشتر نویسی تا بهترنویسی)، ارجاع می دهم. پس بیشترین هی سخن درباب بازنویسی است، آن هم از چیزهایی گفته میشود که در مقالات دیگر نویسنده ناگفته مانده بود، اما نادیده نمانده بود.بازنویسی، معنایی حدّاقلّی و حدّاکثری دارد. هنگامی که گفته میشود فلان نوشته باید بازنویسی شود، دو معنا برای آن قابل تصوّر است: سراسر نوشته باید بازنویسی شود (معنای حدّاکثری)، بخش هایی از آن باید بازنویسی شود (معنای حدّاقلّی). غالباً مقصود از بازنوسی همین معنای حدّاقلّی است. نوشته ای که سراسرش باید بازنویسی شود، آن هم جمله به جمله، عطایش را به لقایش باید بخشید. پس بازنویسی، شاق نیست و نباید از آن هراسید. در دشوار نبودن بازنویسی همین بس که شماری از نویسندگان آثارشان را بازنویسی می کنند؛ همان نویسندگان که آثارشان چون راحت الحلقوم بلعیده می شود و خواننده به هیچ دست اندازی در کتاب برنمی خورد.لازمه ی بازنویسی، بازبینی است. هر نویسنده ای باید نوشته اش را بازبینی کند. هراندازه هم نویسنده ای با تأمّل بنویسد، و هراندازه هم نویسنده ای حرفه ای باشد، باز هم باید نوشته اش را بازبینی کند؛ حداقل یک-دوبار، و حدّاکثر تا هنگامی که نوشته اش شسته رفته شود. مناسب است که بازبینی یک بار پس از پایان نوشته، و بار دیگر با مقداری فاصله باشد؛ یعنی نویسنده چند روزی از نوشته اش فاصله بگیرد و سپس آن را بازبینی کند. همین که نویسنده فضایش را تغییر دهد و دوباره به نوشتن رجوع کند، چیزهایی در آن می نگرد که پیشتر ندیده بود. هر نویسنده ای در گرماگرم نوشتن با نوشته اش یکی می شود. به الفاظ و معانی چندان عادت می کند که غیراز آن برایش قابل تصوّر نیست. می پندارد که استدلال همین است و عبارت همین، و «این است و جز این نیست». امّا اگر نویسنده از نوشته اش فاصله بگیرد و پس از چند روزی آن را دوباره بخواند، دیگر آن نویسنده ی پیشین نیست. کس دیگری است نه با آن الفاظ مأنوس و معانی مألوف. او دیگر نه نویسنده، که خواننده است. با نظر خواننده به نوشته ای می نگرد و چیزهایی را کشف می کند که آن نویسنده، که خود سابقش بود، نمی دانست.هر نویسنده ای با بازبینی نوشته ای یک دستیار پیدا می کند. به دیگر گفته، از رهگذر بازبینی، هر نویسنده ای دونفر می شود: خودش و دستیارش. دستیار نویسنده همان کسی است که نوشته اش را بازبینی و جرح و تعدیل می کند. او همان نویسنده است، ولی عیناً همان نویسنده نیست. همان شخص است، اما با شخصیّتی دیگر. خواننده ای است که دستیار نویسنده شده و چیزهایی را می تواند ببیند که نویسنده نمی توانست.نویسنده درگیر و دار نوشتن با نوشته اش یکی می شود. نویسنده در نوشته اش متجلّی می گردد و نوشته جزئی از نویسنده می شود. نویسنده باید پس از نوشتن، این «اتّحاد نویسنده و نوشته» را برهم بزند، میان خود و نوشته اش جدایی افکند و خود را کسی دیگر و نوشته را از کسی دیگر بداند. از جدایی ممکن نمی گردد، مگر اینکه نویسنده از نوشته فاصله بگیرد و پس از مدّتی دیگر آن را بازبینی کند. این فاصله، نویسنده را به خواننده تبدیل می کند. همان گونه که بازیگر، تا هنگامی که بازیگر است، نمی تواند تماشاگر باشد، نویسنده نیز مادامی که نویسنده است، نمی تواند خواننده باشد. پس نویسنده باید جایش را عوض کند تا دیدش عوض شود. به دیگر گفته، برای اینکه نویسنده بتواند با نظرگاه خواننده به نوشته اش بنگرد، باید در نظر جای خواننده باشد؛ یعنی درجایی که خواننده به نوشته ی او مینگرد. نویسنده نمی تواند در آن نظرجا بنشیند، مگر اینکه نویسنده نباشد؛ یعنی اتّحاد نویسنده و نوشته را برهم زده و از نوشته فاصله گرفته باشد.با پایان یافتن یک اثر، کار نویسنده به پایان نمی رسد. نوشتن به پایان می رسد، اما بازبینی و بازنوشتن نه. پس از آن باید بازبینی کرد و با چشم خواننده، نوشته را خواند. در این مرحله است که نویسندگان مطالبی اضافه می کنند، حذف می کنند، تغییر می دهند، مقدّم و مؤخّر می نمایند و اثرشان را گواراتر می سازند. برای خواننده، نقطه ی پایان اثر، پایان اثر است، اما برای نویسنده نه. وی پس از آن باید به عقب برگردد و نازک کاری کند. این تعبیر، که از آن معماران است، در ساختمان سازی به کار می رود. می گویند که ساخت هر بنایی دو مرحله دارد: سفت کاری و نازک کاری. سفت کاری از فونداسیون آغاز می شود تا بالا بردن دیوار و سقف زدن. نازک کاری شامل همه ی کارهای ظریف تا دکوراسیون است. نوشتن را میتوان به سفت کاری و باز نوشتن را به نازک کاری تشبیه کرد. در بازنویسی است که نوشته، به لحاظ معنا، دقیق تر و به لحاظ لفظ، رقیق تر می شود. گاهی بازنویسی از نازک کاری فراتر (یا فروتر) می رود و از سفت کاری سر در می آورد. نویسنده درمی یابد که آنچه بیشتر نوشته بود، از اساس خراب است و اُسطُقسّ آن نادرست. در این هنگام است که نویسنده، هم پای بستِ ویران را اصلاح میکند و هم نقشِ ایوان را.از اصطلاح معماران وام گرفتیم، از عکّاسان نیز وام بگیریم. آیا دیده اید که عکّاسان چگونه روتوش می کنند؟ هراندازه هم کسی زیبا باشد، عکس روتوش نشده اش را زیبا نمی داند. نوشته ی بازنویسی نشده، چون عکس روتوش نشده است. بازنویسی، روتوش نوشته است و آن را شفّاف تر و زیباتر می کند.از آغاز این مقاله تاکنون، نویسنده تردید داشت که اصطلاح «ور رفتن» را با قلم آورد؛ امّا از خواننده چه پنهان که می خواهد گفت هر نویسنده باید تا مدّتی به نوشته اش ور برود. آن را بالا و پایین و چپ و راست کند. دستی به سر و صورتش بکشد و آن را صیقل بزند. باور کنید که همه ی آثار نسنجیده و نخراشیده، آثاری است که نویسندگان به آن ورنرفته اند. با نقطه ی پایان اثر، کارشان را پایان یافته تلقّی کردند. چون پنداشتند که آرد را بیختند، الک را آویختند؛ حال اینکه اگر بار دیگر اثرشان را الک می کردند، خالصتر و صافی ترش می کردند. هرچه نوشته ای بیشتر الک شود و نخاله هایش به دور افکنده شود، ته مانده اش گواراتر می گردد. راست می گفت تولستوی که نوشته مانند خاکه طلاست، هرچه شسته تر شود، درخشان تر می شود.عماد کاتب اصفهانی، سخنی ارزنده گفته و نتیجه ای آموزنده گرفته که در تاریخ فرهنگ اسلامی مشهور است، امّا من می خواهم از سخن او نتیجه ای دیگر بگیرم. وی گفته است:«انّی رَایتُ اَنَّه لایکتُبُ انسان کتاباً الاَقالَ فی غَده لو غُیِّرَ هذا لَکان اَحسن و لَو زیدَ کَذا الکَانَ یُستحسنُ و لو قُدَّمَ هذَاَلکان اَفضلَ و لَو تُرک هذا الکان اَجملَ. و هذا من اَعظَمِ العِبَرِ و هُوَ دَلیل عَلَی استیلاءِ النَّقصِ عَلی جُملَة البشَرِ؛ یعنی من هیچکس را ندیدم که کتابی بنویسد، مگر اینکه فردایش بگوید اگر این مطلب را تغییر می دادم بهتر بود، و اگر آن مطلب را می افزودم خوب بود، و اگر فلان چیز را پیشتر می آوردم کارآمدتر بود، و اگر فلان مطلب را نمی آوردم زیباتر بود. این از بزرگترین عبرت هاست و دلیل اینکه همه ی انسان ها را نقص فراگرفته است.»عماد کاتب دُر سفته و درست هم نتیجه گرفته است. امّا نتیجه ای دیگر هم از سخن او توان گرفت: هر نویسنده باید آن قدر اثرش را بازبینی کند تا خطاهایش به حدّاقل برساند. آری، کتاب بدون خطا، از بشر خطاکار، در امکان نیست؛ ولی نباید به دستاویز خطاکار بودن بشر، شتابانه قلم گذاشت و گذشت. باید برگشت و تجدید نظر کرد و خطاها را چندا کم کرد تا قابل اغماض باشد.یک فایده ی بازبینی این است که نویسنده خطاهایی را که از سر بی دقّتی مرتکب شده، کشف و اصلاح می کند. گفتنی است خطاهای انسان به دو گونه است: خطاهای به اقتضای انسان بودن (اجتناب پذیر و قابل اغماض)، و خطاهای از سر بی دقّتی (اجتناب پذیر و غیرقابل اغماض). برخی از خطاها از آن روست که انسان است. برجبین انسان مُهر خطا خورده و خالقش او را «ظلوم» و «جهول» خوانده است و گریز و گزیری از خطا ندارد. تا انسان هست، خطا هم هست و انسانی که میخواهد خطا نکند باید پا از مرتبه ی انسانیّت فراتر بگذارد؛ کاری که شدنی نیست. امّا برخی خطاها نه به اقتضای انسان بودن، که از سر بی دقّتی است. اگر انسان دقیق شود و نزدیک، برخی خطاها را مرتکب نمی شود. خطاهای غیرقابل اغماض، خطاهای از سر بی دقّتی است. این خطاها اجتناب پذیر است و می توان با باریک بینی دچار آنها نشد. باری، یک فایده ی بازبینی این است که نویسنده به کشف برخی خطاهایش نایل میشود؛ خطاهایی که ناشی از مسامحه است و در بادی نظر رخ می دهد. نویسنده در بازبینی به انبوهی از سهرالقلم و ترک اولی و خبط و خطا برمی خورد و چیزهایی را کشف می کند که در پندارش نمی گنجید که از قلم او تراوش کرده است. نویسنده ای که اثرش را بازبینی نکند، مشتی از این خطاهای اجتناب پذیر را به جا می گذارد و می گذرد.فایده ی دوم بازبینی این است که تناقضات نوشته را برملا می کند. چیزی بدتر از این نیست که در نوشته ای تناقض یا ناهم خوانی باشد. نویسنده در جایی چیزی رشته و در جای دیگر آن را پنبه کرده باشد. هرچه کتابی مفصّل تر باشد، یا نویسنده آن را به دفعاتی با فاصله نوشته باشد، امکان تناقض در صدر و ذیل آن بیشتر است. نویسنده در پایان از یاد می برد که در آغاز چه نوشته است و در نتیجه، ذیل نوشته اش با صدر آن، متناقض یا ناهم خوان می شود. بازبینی فرصتی است برای نویسنده تا ناهمگونی هایش را بیابد و همگون بسازد. آغاز کتاب تا پایان آن، مسیر درازی است که ممکن است نویسنده در ضمن آن، دچار قبض و بسط شده و ناسخ و منسوخ گفته باشد. مرور کتاب، مجالی است برای یافتن ناهمگونی ها و انسجام بخشیدن به کتاب و هماهنگ کردن آهنگ های مختلف آن.پیش از اینکه به فایده ی سوم بازبینی پرداخته شود، مقدّمه ای باید گفته آید.هر نویسنده ای دو نفر است: «یکی «آنکه می نویسد»، و دیگری «آنکه نوشت». آنکه می نویسد یا نویسنده ی ضمن اثر را «نویسنده ی مشغول» می توان نامید. و آن که نوشت یا نویسنده ی پایان اثر را «نویسنده فارغ» می توان خواند. میان این دو تفاوت است: نویسنده فارغ، از نویسنده ی مشغول، داناتر و پخته تر است و آگاه تر به مقاصد خود؛ بدین دلیل که اوّلاً، نویسنده ی فارغ از یک تجربه فارغ شده و حال اینکه، نویسنده ی مشغول آن تجربه را سپری نکرده است. ثانیاً، نویسنده مشغول به جزئیات نوشته اش احاطه دارد و حال اینکه، نویسنده ی فارغ کلّی نگر و هندسه بین نیز هست. وی میتواند از بالا به نوشته اش بنگرد و در هندسه ی آن تأمّل کند.اگر نویسنده ای اثرش را بازبینی کند، در واقع آن را دو نفر نوشته است: «نویسنده ی مشغول و نویسنده ی فارغ. امّا نویسنده ای که به بازبینی تن نمی دهد، خود را از وجود نویسنده ی فارغ محروم می کند؛ نویسنده ای که برتر از اوست. همین امتیاز نویسنده ی فارغ، بر نویسنده ی مشغول ایجاب می کند که هر نویسنده ای به بازبینی نوشته اش بپردازد. نویسنده ی فارغ که داناتر و پخته تر شده است اوّلاً کلاننگر و هندسه بین شده است و ثانیاً به نکته هایی پی می برد که برای نویسنده ی مشغول ممکن نیست. پس اگر نویسنده ی فارغ به عقب برگردد و اثرش را بازبینی کند، تردید نباید کرد که آن را پخته تر و موزون تر می کند.این است فایده ی سوم بازبینی.حال بنگریم نویسندگانی که آثارشان را بازبینی نمی کنند، چه می گویند. آنان عذر می آورند که مجال نیست و فرصت از دست می رود. به اینان باید گفت بهتر نوشتن، بهتر از بسیار نوشتن است. اگر در کارنامه-ی نویسندگان معدودی کتاب استوار باشد، بهتر است از بسیاری کتاب نااستوار. نویسندگان را به اتّهام کتاب هایی که نوشته اند مجرم نمی شمارند؛ بلکه به ارتکاب کتاب هایی که سرسری نوشته اند محکوم می کنند.تا این جا سخن از ضرورت و فواید بازبینی بود. حال بنگریم که در بازبینی چه کار باید کرد و هر نوشته را چندبار باید بازبینی کرد و چه هنگام.در بازبینی دو کار باید کرد: یک بار اجزای اثر را بررسید و بار دیگر ترکیب آن را. برخی چندان در بازبینی اجزا (مفردات) غرق می شوند که ترکیب (هندسه) را نمی بینند. به سخن دیگر، درخت را می بینند و جنگل را نه. در هندسه ی اثر نیز باید باریک شد و اجزای آن را موزون و متناسب کرد. فی المثل مقدّم را مؤخّر داشت و بالعکس، مفصّل را مختصر ساخت و بالعکس، دو بخش را یکی کرد و بالعکس. درباره ی دفعات بازبینی نمی توان حکمی کلی و قاطع صادر کرد. نمی شود گفت هر نویسنده، هر نوشته را چندبار باید بازبینی کند. بستگی دارد که نویسنده که باشد و نوشته اش چه باشد: نویسنده ی باریک نگر باشد یا عادی؟ نو نویسنده باشد یا نویسنده ی حرفه ای؟ نوشته اش مختصر باشد یا مفصّل؟ توصیفی باشد یا تحلیلی؟ امّا این را می توان گفت که هر نوشته ای حدّاقل یک-دو بار باید بازبینی شود و تا مدّتی نیز نویسنده به آن ور برود و این طرف و آن طرفش کند.زمان بازبینی، یک بار در پایان نوشته است. نقطه ی پایان کتاب، نقطه ی آغاز بازبینی است. در این هنگام نویسنده باید به عقب برگردد و با دونگاه (جزئینگر و کلّینگر)، اثرش را برانداز کند. زمان دیگر بازبینی در ضمن نوشتن است. مناسب است نویسنده پس از هر چند صفحه، یک بار آن را بازبینی کند. بازبینی را نباید در پایان گذاشت، ولی در پایان باید یک بار دیگر بازبینی کرد. اثری که به تدریج پس (پس از هر چند صفحه)، بازبینی شده باشد، باز هم نیازمند بازبینی است. در این مرحله از بازبینی، بیشتر باید کلّینگر بود و نیز اوایل و اواخر نوشته را با یکدیگر سنجید.زمان دیگر بازبینی پس از چاپ نوشته است. برخی همین که کتابی از آنها منتشر می شود، پرونده ی آن را می بندند و دیگر هیچ نگاهی به آن نمی کنند. کتابشان بارها چاپ می شود، ولی همه ی چاپ ها مانند هم. حتّی غلط های چاپی را اصلاح نمی کنند و چاپ دوم به بعد، همان غلط های چاپ اول را دارد. عجیب این که عده ای برای نگارش یک کتاب دورخیز می کنند، بسیار می خوانند، یادداشت برمی دارند، با دقّت می نویسند و زمانی دراز را صرف کتاب می کنند، امّا همین که اثرشان منتشر می شود، از نیم نگاهی به آن دریغ می ورزند. گویا کتاب به قلم آنها نیست، و گویا همه ی وظایف نویسنده تا پیش از چاپ کتاب است.پس از چاپ کتاب، وظیفه ی نویسنده به پایان نمی رسد. چاپ مانع بازبینی نویسنده نیست و نباید به این دستاویز که کتاب چاپ شده است، غلط هایش را (چاپی و غیرچاپی) نادیده گرفت. چنان که نویسندگان در هنگام نگارش می کوشند که هیچ خطایی بر قلم نیاورند، پس از چاپ نیز باید بکوشند که از هیچ خطایی نگذرند و آن را در چاپ دیگر، تصحیح کنند. هنگامی که کتابی تجدید چاپ میشود، بدین معنی است که خوانندگان بدان اقبال کرده اند. گذشته از مسائل علمی، اخلاق و ادب اقتضا میکند که از این اقبال، سپاس گزار بود و کتاب منقّح به خواننده تقدیم کرد. نویسنده ای که کتاب تنقیح نشده به جامعه ارائه می کند، به خوانندگانش بی احترامی میکند.پس از چاپ کتاب، نویسنده دو کار می تواند بکند: حداقل اینکه اگر خطایی ملاحظه کند، در چاپ بعد برطرف سازد. این کار، حداقل است و لازم. حدّاکثر اینکه اگر اطّلاعات جدید یافت، به چاپ بعد بیفزاید و کتابش را تکمیل کند. بدین کار، ویرایش جدید می گویند و ممکن است ویرایش دوم یا سوم کتابی، محتوایش را دگرگون کند و حجم آن را بسیار بیشتر.هیچ کتابی خالی از نقایص (نادرستی) و نواقص (کاستی) نیست. اگر نویسنده پس از چاپ به خطایی پی ببرد، باید آن را اصلاح کند. نباید بدین بهانه که کتاب، چاپ شده و گذشته و رفته است، از اصلاح آن شانه خالی کرد.گاه نویسنده در تجدید چاپ کتاب باید به اصلاح نقایص بسنده کند: کلماتی را تغییر دهد، جملههایی را بسامان سازد، ادّعاهایش را درست کند، استدلال هایش را منطقی و مناسب سازد و غیره. گاهی هم نویسنده باید نواقص کتاب را برطرف سازد. یعنی مطالبی بدان بیفزاید و آنچه را باید میفگت و نگفته بود، بگوید. بنابراین عیب یک کتاب ممکن است در گفته های آن، و عیب کتابی دیگر در ناگفته های آن باشد. کتابهای نوع اوّل باید اصلاح شود و به کتاب های نوع دوم باید مطالبی اضافه شود. این همه تأکید بر بازبینی، مبادا کسی را دچار وسواس کند. افراط در بازنوشتن و تفریط در نوشتن، دشمن خلّاقیّت است. بازبینی نیز باید اندازه ای داشته باشد و نقطه ی پایانی. نباید آنقدر در ورطه ی بازبینی افتاد که مدّت ها روی یک اثر عاطل ماند و از آثار دیگر باز ماند. هدف از بازبینی این است که نوشته، پخته تر و سخته تر شود، نه اینکه نویسنده بماند و بسوزد و توانایی های دیگرش را مجال بروز و ظهور ندهد.رویای کتاب بدون خطا را باید نویسندگان وسواسی از سر بیرون کنند و بدانند که از انسان خطاکار، کتاب بدون خطا، ممکن نیست. گلی بی خار می توان پرورد، اما کتاب بدون خطا نمی توان پرداخت.کسانی که می خواستند همسر بدون عیب بیابند، سرانجام بدون همسر ماندند. اگر پدران ما نیز در پی همسری بی عیب بودند، ازدواج نمی کردند و ما هم زاده نمی شدیم. همچنین اگر نویسندگان بخواهند کتاب بدون غلط بنویسند، کتاب نمیتوانند بنویسند و نسل آینده را از همین کتابها محروم می سازند.آری، بازنویسی بهتر از بسیارنویسی است، امّا تای تونگ، نویسنده ی چینی قرن سیزدهم، نیز درست گفت: «اگر میخواستم آن اندازه منتظر بمانم تا کتابم کامل شود، هرگز از نوشتن این کتاب فارغ نمیشدم.» مانند این سخن، سخنی است از شیخ طاهر الجزائری: «انّ الاتقان لا حدّ له و لا غلاط تصحّح مع الزّمن؛ یعنی استوارسازی پایان ندارد. غلط ها را روزگار درست میکند» .در پایان مقاله، مناسب است به چندین نویسنده اشاره شود که بازنویسی را بهتر از بسیارنویسی می دانستند.درباره ی افلاطون گفته اند که آثارش را همواره تهذیب و اصلاح میکرد و نخستین عبارت کتاب جمهوری را بیست بار اصلاح و بازنویسی کرد. درباره ی بوفون نیز گفته اند که هر مطلبی را چندین بار تنقیح و بازنویسی میکرد و یکی از کتاب هایش را یازده بار اصلاح و بازنویسی کرد. همچنین درباره ی هانی فارست گفته اند که برخی جمله ها را پنجاه تا صدبار می نوشت و یکبار جمله ای را 104 بار بازنویسی کرد. ویلیام فاکنر نیز که عذر می آورد مجال بازنویسی ندارد، رمان خشم و هیاهو را پنج بار بازنویسی کرد. همچنین همینگوی میگفت که آخرین صفحه از رمان وداع با اسلحه را 39 بار بازنویسی کرد تا راضی شد. نیز وی میگفت رمان پیرمرد و دریا را پیش از چاپ، دویست بار بازخوانی کرد. همچنین تولستوی رمان جنگ و صلح را هفت، بار از آغاز تا انجام، بازنویسی کرد. فرانک اوکانر بر آن بود که داستان باید همواره بازنویسی شود و خود نیز داستانهایش را از دوازده تا پنجاه بار بازنویسی میکرد. جیمز تربر نیز نوشتن را چیزی جز بازنوشتن نمی دانست و می گفت یک از داستان هایش را، که قطار روی ریل شماره ی شش نام داشت، پانزده بار بازنویسی کرد. وی خاطره ی جالب توجّهی نقل می کند: روزی مشغول نگارش داستانی بودم که همسرم آمد و نگاهی به آن افکند و گفت: «لعنتی! این چیست که می نویسی؟ اینکه شبیه انشای بچه های مدرسه است.» پاسخی به او ندادم که باید صبر کند. سرانجام آن داستان را آنقدر بازنویسی کردم که باز نوشته ی هفتم آن چیزی خواندنی شد. از اینها عجیب تر، پوپر است و کتاب جامعه ی باز و دشمنان آن. می دانیم که وی اوّلّا، متفکّر است تا نویسنده و درنتیجه، به ارزش ادبی کتاب ها نمی اندیشید. ثانیاً، وی در آغاز همان کتابش گفته است: «هیچ کتابی هرگز تمام نتواند بود.» با وجود اینها، پوپر تا پیش از چاپ جامعه ی باز و دشمنان آن، 22 بار آن را بازنویسی کرد و نیز تا چندین چاپ پیوسته در آن تجدید نظر می کرد. وی در جایی دیگر درباره ی روش کارش گفته است: «همسر فقیدم، که با من و برای من کار می کرد و کمک فراوانی به من ارزانی داشت، از این روش کاری من شدیداً در عذاب بود؛ چراکه در این روش تضمینی وجود ندارد که کار زیاد نتیجه ای به بار آورد. مسلماً من زیاد کار میکردم و همسرم نیز. برای مثال، کتاب دو جلدی ام، جامعه ی باز و دشمنان آن را در نظر بگیریم... . این دوجلد و برخی پیوست های جدید آن، اکنون به هزار صفحه بالغ می شود و مطالب، پیشنهادات و استدلال های بسیاری در آنها وجود دارد که من در شگفتم چگونه اصولاً توانسته بودم آنها را به روی کاغذ بیاورم. امّا این نیز راست است که کتاب را 22 بار نوشتم و به روشن نمایی و ساده سازی مطالب آن پرداختم. همسرم نیز کلّ دست نویس را پنج بار ماشین کرد؛ با یک ماشین تحریر کهنه و قراضه... . خیر، من نمی توانم روش خود را توصیه کنم». امّا من این روش را توصیه می کنم؛ البتّه نه تقلید از آن را، که الگوگیری از آن را.گذشت که کار بازنویسی فقط تا پیش از انتشار کتاب نیست، پس از آن نیز می توان، و بلکه می باید، پرونده ی کتاب را بازنگه داشت و آن را اصلاح یا به آن اضافه کرد. به دو نمونه از این کار اشاره میکنیم:در سال 1334 کتابی ذیل عنوان مکتب های ادبی، به خامه ی سیّدرضا حسینی، در 200 صفحه منتشر شد. سه سال بعد، در چاپ دوم، نویسنده مطالبی بدان افزود و حجم آن را چهارصد صفحه کرد. در چاپ های بعد نیز نویسنده اصلاحات و اضافاتی در کتاب کرد والنّهایه، چاپ یازدهم آن در دو جلد و بالغ بر 1200 صفحه شد. بدین ترتیب، نویسنده با بازبینی، کتابی مختصر را که فایده ی آن نیز مختصر بود، به کتابی مفصّل تر و با فایده ای بیشتر تبدیل کرد؛ تا آنجا که نویسنده اش از میان کتاب های متعدّدی که دارد، با این کتاب شناخته می شود. اگر نویسنده به جای بازنویسی مکتب های ادبی و تبدیل آن از دویست صفحه به 1200 صفحه، پنج کتاب دیگر می نوشت که حجم هریک دویست صفحه بود، اکنون شش جلد کتاب داشت که چندان مهم نبود. امّا وی به جای این شش کتاب، به یک کتاب مهم اهتمام کرد و اثری خواندنی و ماندنی برجای گذاشت.نمونه ی دیگر، کتاب زمینه ی روان شناسی، به قلم ارنست هیلگارد است که در نیمه ی قرن بیستم منتشر شد. نویسنده، پرونده ی کتاب را باز نگه داشت و چندبار آن را بازنویسی کرد و بدان افزود. از سال 1967 عدّه ای را به عنوان نویسنده ی همکار دعوت کرد که هر یک مطالبی به کتاب افزودند و آن را پربار و برگ ساختند. سرانجام در سال 1996 ویرایش دوازدهم کتاب منتشر شد و اکنون مهم ترین درسنامه ی روانشناسی در آفاق گیتی است. جالب توجّه این که عنوان کتاب از زمینه ی روانشناسی به زمینه ی روانشناسی هیلگارد تغییر داده و نام نویسنده، جزء عنوان کتاب شده است. هیلگارد با بازنویسی کتابش، نامش را جزء نام کتاب کرد و بر پیشانی کتاب زد.بنابراین نویسنده باید رنج بکشد و عرق از جان بریزد و به مرارت تن بدهد. پاداش باریک نویسی، دقیق خوانی است و جزای سرسری نویسی، سرسری خوانی. «آنکه باد می کارد، طوفان درو می کند» ؛ و آن که چون باد می نویسد، نوشته اش به سرعت طوفان خوانده می شود. نویسنده ای که می نویسد و می گذرد، خواننده اش نیز می خواند و می گذرد؛ امّا نویسندها ی که در صفحه به صفحه ی کتابش بماند، خواننده نمی تواند از آن بگذرد. هرچه بدون زحمت نوشته شود، بدون لذّت خوانده می شود. کشش هر نوشته در گرو کوشش نویسنده است. نویسنده باید مرارت بکشد تا خواننده حلاوت بچشد. جان کَند تا خواننده جان پرورد. رنج بَرد تا خواننده گنج یابد.پایان این مقاله، پایان سخن نویسنده نیست. پس سخن را با یک سخن کوتاه، کوتاه کنیم که بازنویسی فرصتی است برای نویسنده تا نوشته اش را بسامان تر کند. دریغ است نویسنده این فرصت را از خود دریغ دارد. پس نویسندگان! بازنویسی کنید.

   
ابریشم, ida7lee2, mahdi.kholdi772 and 5 people reacted
نقل‌قول
ابریشم
(@harir-silk)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 471
 

خیلی خوب و مفید بود...کلی نکته مهم یاد گرفتم که قبلا نمی دونستم. دستت درد نکنه.


   
پاسخنقل‌قول
اشتراک: