Header Background day #01
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

فرار

10 ارسال‌
7 کاربران
25 Likes
2,330 نمایش‌
n.s.moosavi6262
(@n-s-moosavi6262)
Active Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 3
شروع کننده موضوع  

سلام من تازه عضو بوک پیچ شدم...:67:

لطفا داستانم بخونید و نقدش کنید خوشحال میشم:16:

فرار

کوچه های تنگ و پر از کثافت و آب های فاضلاب لجن زده به سرعت از جلوی چشمان از حدقه بیرون زده اش عبور میکرد. هوا در ریه های فشرده شده اش در حال تمام شدن بود ولی با این حال رغبت نمیکرد از هوای کثیف کوچه ها به کام بکشد. پاهای لاغرش کبود و سیاه رنگ شده بودند و رگ های بیشمار بدنش در حال بسته شدن بودند ولی با این حال او به دویدنش ادامه میداد.
سالهای سال بود از دشمن دیرینه اش در حال فرار بود. سالهای سال بود که کارش دویدن شده بود ازاین خانه به آن خانه و از این کوچه به آن کوچه و حتی از این اقیلم به آن اقلیم ولی هرجا که میرفت دشمنش او را پیدا میکرد... میدانست که پیدایش میکند...ولی با این حال باز به فرار کردن ادامه میداد و با خود فکر میکرد آخر یکی از این دو نفر خسته میشوند و پا پس میکشند اما هربار با خودش تکرار میکرد که آن یک نفر من نخواهم بود.
مرد با سرعت از میان کوچه های تنگ و پیچ در پیچ عبور میکرد و با خیال خودش با هربار دویدن دشمنش دور و دورتر از او میشود که ناگهان در مقابلش دیوار عظیم لجن زده ای پدیدار شد...به سرعت ایستاد و دستان لرزانش را برروی زانوان بی حسش گذاشت و شروع به کشیدن نفس های عمیق کرد...جگر خشکش در حال ترک برداشتن بود دلش یک جرعه آب گوارا میخواست...هوا شب سوز بدی داشت ولی عرق از سر و صورت زردش میبارید....سینه ی ناآرامش در حال منفجر شدن بود...اما او باید دور میشد آنقد دور که دیگر اثری از دشمنش نباشد.
مرد خسته به اجبار نفس عمیق کشید و نگاهی به دیوار های عظیم اطرافش انداخت، دیوار های که نم از سر و کولشان میبارید اما پابرجا مانده بودند...برای لحظه ای او نیز آرزو کرد که ای کاش همانند این دیوار ها نم زده میتوانست پابرجا بماند...هربار به خودش امید میداد حتما در جای در مکانی میتواند پنهان شود...مکانی که دیگر دشمنش نتواند او را پیدا کند...همین جور که در افکار نابسمانش بود که گلدانی سفالی بر فرق سرش کوبیده شد و دنیا با تمام عظمت و دیوار های نم زده اش دور سرش چرخید و تن درمندش برروی سنگ فرش خیس از فاضلاب ها سر خورد....انگار دشمنش در آخر او را پیدا کرده بود!

گربه ای سیاهتر از شب چله با چشمان زرد براقش خیره جسد مرد نقش زمین شد که چگونه خون چسبناکش سنگ فرش را تر و سرخ میکرد. گربه با بیخیالی دم درازش را تابی داد و از این دیوار به آن دیوار پرید..ازاین خانه به آن خانه....از این سقف به آن سقف و از این نرده به آن نرده.
مردم در هر اقلیم و شهر و خانه ای بیخیال از گربه ای که با چشمان زردش قرن ها و قرن ها در انتظار است در انتظار دشمن ها و دوستانی که او را مرگ مینامند زندگی میکنند....فرار از او بس بیهوده است....مرگ برای مردمان یا گربه است و یا مردی خوش لباس و یا حتی کبوتری پر سفید و یا دوشیزه ای مهربان با سبدی پر از گل و حتی گرگی دندان تیز کرده...فرار از مرگ بیهوده است!

:دی

   
nilay, ehsanihani302, *HoSsEiN* and 7 people reacted
نقل‌قول
لینک دانلود
(@linkdownload)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 952
 

خوب تبریک میگم که به بوک پیج خوش آمدید.
داستانتان را خواندم.جالب بود.حالا هم به نقدش میپردازم.
نقاط قوت:
1-اتمسفر سازی خوب:شما خیلی خوب فضای داستان(من توصیف را نمیگویم)در ذهن بیننده پدید آوردید.جوری که به سرعت جو داستان وی را در بر میگیرد.مثل داستان های ترسناک که خوب هایشان جو ترسناکشان خواننده را میگیرد.
2-اندازه:بعضی از داستان های کوتاه از حجم بیش از حد رنج میبرند،نمیدانند که پیرنگشان کوتاه است و کشش این را ندارد که مثلا سی صفحه کشش بدهید.ولی شما حد داستانتان را فهمیده و از آن فراتر نرفته اید.
3-نکته ی انتهایی:با اینکه زیاد جذاب نبود،اما خلاقانه و زیبا کار شده بود.
نفاط ضعف:
1-توصیف:درسته شخصیت شما در حال دویدن است ولی شما میتوانستید فضا را بهتر توصیف کنید.از طریق یک ناظر بیرونی،مثلا من با قلم آماتورم این گونه توصیف داستان شما را میکنم:
مردی تنها در حال دویدن در کوچه ای تنگ و تاریک بود.فقط هر بیست قدم یکبار چراغ های کوچکی بودند که سوسو میزدند و به سختی فضای کوچکی را روشن میکردند.
کوچه به قدری دراز بود که گویی انتها نداشت.بوی گند تمام کوچه را برداشته بود.زباله و کثیفی در هر گوشه اش دیده میشد.و از همی این ها بدتر پیچک ها بودند که روی دیوار ها را فرا گرفته بودند.
البته این رو من به عنوان مثال نوشته بودم.البته ایراداتی همدارد،مثل اینکه از سرعت داستان میکاهد.
2-عدم وجود پایان برای شخصیت:
مرد داستان شما لیز خورد و بعد.............
چرا صحنه ی مرگی نیست.
این ایراد بزرگی نیست ولی خوب کمی داستان را نیمه تمام و ناقص میگذارد.
در آخر باید بگویم که نوشته ی واقعا خوبی بود و ارزش خواندن را داشت.
همچنین من فقط نظرم را گفتم خواستید عمل کنید خواستید نکنید.


   
پاسخنقل‌قول
R-MAMmad
(@r-mammad)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 551
 

داستان رو خوندم، هدف و یا همان چیزی که نویسنده میخواست خواننده در پایان به اون برسه ، قابل درک بود ، نکته ی مثبتی هست و آفرین میگم:5:
داستانه خوبی نوشتی اما یک سری نکات هست که حس میکنم گفتنش مفیده :دی:16:
باید یکم آب و تاب بیشتری میدادی به داستان
به نظرم بعضی جملاتت خیلی بلند بود، جملات بلند اکثرا باعث خستگی میشه، مثل این جمله:

مرگ برای مردمان یا گربه است و یا مردی خوش لباس و یا حتی کبوتری پر سفید و یا دوشیزه ای مهربان با سبدی پر از گل و حتی گرگی دندان تیز کرده..

تو جمله ی بالا استفاده ی بیش از حد از کلمه ی "یا" تو چشم میاد، صفت هایی که برای گربه و کبوتر و دوشیزه و ... نوشتی یکم متن رو خسته کننده میکنه
مطمینا متن نیاز داره یکبار ویرایش شه و یکم رو یکسری اتفاقات بیشتر پرداخته شه
مخصوصا زمانی که گربه در محیط دیده شد، خیلی سریع این گربه به داستان پیوست، شاید یکم باید رو صحنه ای که گلدون سفالی میخوره روی سر فرد بیشتر می پرداختی
درکل امیدوارم متن های بیشتری از شما ببینیم!!!


   
پاسخنقل‌قول
n.s.moosavi6262
(@n-s-moosavi6262)
Active Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 3
شروع کننده موضوع  

almatra : خیلی ممنون ک وقتتون گذاشتید و خوندید....مرد داستان لیز نخورد گلدون ت سرش خورد...برای توصیف فضا میخواستم سرعت داشته باشه...تا خواننده سرعت دونده رو حس کنه ولی خب نوشته شما توصیفات بهتری داشت^^ مطمئن باشید عمل میکنم :25:

MAMmad : حق باشماست اولین بار ب نظرم جمله خوبی میومد ولی وقتی از نظر یک خواننده خوندم.....واقعا خسته کننده بود^^ درباره گربه هم نمیخواستم زیاد ت چشم باشه ولی شاید واقعا دیگ زیادی محوش کردم



   
nilay and R-MAMmad reacted
پاسخنقل‌قول
carlian20112
(@carlian20112)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 638
 

خب ورودتو به بوک پیج تبریک میگم
اول از همه می تونم بپرسم این چندمین کارت بوده ؟؟؟؟؟
با نظرات تمام دوستان موافقم مخصوصا با نظر محمد واقعا این تیکه از داستان خسته کننده بود
از این که می دونستی چی می خوای بنویسی خوشم اومد اما از نظر من درست نتونستی بیانش کنی
با دقت زیاد می شد آخرشو حدس زد ولی داستان ناقص مونده و خب این برای یه داستان کوتاه اصلا خوب نیست
غیر از این من از سبک نوشتنت خوشم اومد
امیدوارم کارهای بیشتری ازت ببینم


   
پاسخنقل‌قول
n.s.moosavi6262
(@n-s-moosavi6262)
Active Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 3
شروع کننده موضوع  

nafise;17522:
خب ورودتو به بوک پیج تبریک میگم
اول از همه می تونم بپرسم این چندمین کارت بوده ؟؟؟؟؟

خیلی ممنون از اینک خوندید^^:53::53:
اولین کارم نیست من چند ساله دارم روی یک رمان چند جلدی فانتزی کار میکنم:16:.....اما خب انگار هنوز باید بعضی ایرادهامو برطرف کنم:7:


   
nilay reacted
پاسخنقل‌قول
sina.m
(@sina-m)
Prominent Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 390
 

کمی کلیشه ای ولی خوب
داستان احتیاج داره روش کار بشه یکم خامه
فکر کنم با کمی نمرین بتونی خیلی بهتر بنویسی


   
nilay reacted
پاسخنقل‌قول
carlian20112
(@carlian20112)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 638
 

خب می دونید نوشتن داستان کوتاه خیلی با یک رمان بلند مخصوصا چند جلد فرق داره
مهمترین فرقش اینکه شما توی رمان بلند دستتون برای اینکه جزئیات اضافه کنید و به قول معروف داستان رو کش بدید بازه اما توی داستان کوتاه شما باید با چند جمله و توصیفات محدود کل داستا رو بیان کنید
این اشتباهات و مشکلات داستان شما عمدتا به همین دلیله


   
nilay reacted
پاسخنقل‌قول
*HoSsEiN*
(@hossein-2)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 907
 

به جمع نويسنده هاي سايت بوك پيج خوش امدي.

***

خب خب خب داستانتون را خواندم.
خوب بود و پانسيل خيلي خوبي داشت فقط يكم نكات از نظر من خواننده وجود داشت كه البته نظر شخصيمه.
اول اينكه خب ايده داستان را ميشه گفت از زمان خيلي خيلي قديم هستش ولي به نظر خوب از كار دراورديش، مخصوصا تبديل مرگ به گربه و اينكه تا اخرش مشخص نبود دشمنش كي بود.
توصيفاتت كم بود ،‌بايد با توصيف داستانو قوي مي كردي و همچنين شخصيت پردازي، ما با يه داستان سوم شخصي سروكار داريم ميشه خوب روش مانور داد‌ و همه چيزش را شرح داد گرچه نبايد زيادي هم بشه البته كمي شخصيت سازي داشتي.
يعني ميشه گفت كمي شخصيت سازي و كمي توصيف و محيط سازي داشتي كه خوب بود.
در مورد اخر داستان خب يكم هيجانيش ميكردي، خيلي سريع كشتيش يكم موقع مرگ طولش ميدادي يا مرگش را كمي حرفه اي تر مي كردي يا ميشد چندباري كه از مرگ فرار كرده بود را به نمايش ميگذاشتي.
نمي توانم ايرادي از داستانت بگيرم چون مواردي كه گفتم تماما اختياريه و نميسنده اگه دوست نداشته باشه هيچكدامو نمينويسه.


   
nilay reacted
پاسخنقل‌قول
Aragon
(@p_sh)
Reputable Member
عضو شده: 2 سال قبل
ارسال‌: 187
 

سلام
اول باید بگم که من منتقد نیستم و در مورد نقد کردن یک کتاب نمیتوانم به طور کامل نظر بدهم و هر چه که الان میگویم فقط یک نظر شخصی است.
1-داستان کوتاه جالبی بود بخصوص این موضوع که فرار از مرگ بی فایده است را به خوبی توانسته بودی تداعی کنی.
2-دقیقا معنی گربه به درستی مشخص نیست بهتر بود در مورد گربه بیشتر گفته میشد.
3-کلمه دشمن در متن به نظر درست نمی آید چرا که مرگ یک دشمن نیست مگر در نظر شخص، که در این مورد بهتر بود دلیل این موضوع که چرا شخص مرگ را دشمن می پندارد به طور خیلی مختصر گفته میشد.
در صورتی که منظور داستان شما را اشتباه برداشت کرده ام لطفاً بگویید.
موفق باشید.


   
nilay reacted
پاسخنقل‌قول
اشتراک: