Header Background day #21
آگاه‌سازی‌ها
پاک‌کردن همه

رویای آشفته ی من

9 ارسال‌
8 کاربران
39 Reactions
2,353 نمایش‌
Lady Joker
(@lady-joker)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 547
شروع کننده موضوع  

A blast from the past یا به قول گفتنی همینجوری محض تجدید خاطرات گذشته. این داستان قدیمیه مال تابستان پارسال. از همین حالا میگم نگین چرا اسامی فارسی نیست چون دلیل دارم و داشتم واسش. امیدوارم بخونین و لذت ببرین و نظر بدین

رویای آشفته من

وارد اتاق که شدم، روی تختت دراز کشیده بودی. قفسه ی سینه ات آهسته بالا و پایین می رفت. به موهایت نگاه کردم، موهای درخشان و بلندی که حلقه های آن بر روی بالشت زیر سرت پراکنده بودند. ناخودآگاه لبخندی روی لبهایم نشست. به سمتت آمدم.

دستم را روی دستهای یخ زده ات گذاشتم. آه که چقدر دلم برایت تنگ شده بود. چند وقت میشد که از تو دور بودم ؟ حتی حسابش هم از دستم در رفته بود. با این همه، دوری هیچ تأثیری بر روی علاقه ی قلبیم نگذاشته بود. این جدایی نه تنها مرا نسبت به تو دلسرد نکرده بود بلکه بیش از گذشته عاشقت شده بودم.

می خواستم زودتر به دیدنت بیایم. موهایت را ببویم، بدن زیبایت را لمس کنم و لبهایت را ببوسم. آرام دستهایم را روی موهایت کشیدم. چشمم به چهره ات که افتاد لبخند روی لبهایم خشکید. چرا ؟ چطور این اتفاق افتاد ؟ به پوست خشکیده و لایه لایه شده ی روی صورتت که نگاه کردم، اشک در چشمانم حلقه زد. مِری... هرگز نمی خواستم تو را در این وضع ببینم. اما این من نبودم که تو را ترک کردم. قسم می خورم مری... خودت از من خواستی.

تکان خوردی. وحشت کردم. اگر بیدار می شدی و مرا در اتاق، روی لبه ی تخت می دیدی، با خود چه فکر می کردی ؟ حتما سرم داد می کشیدی. از من می خواستی که از اینجا بروم و برای خودم زندگی تازه ای را آغاز کنم، چون من هنوز زنده بودم، هنوز جوان بودم و فرصتها برایم بسیار بود. اما تو... تو دیگر گل پژمرده ای شده بودی که علفهای هرز بی رحمانه بر دامنت چنگ می زدند تا ریشه ی کم عمق وجودت را بخشکانند و از صفحه ی روزگار محوت کنند. اینها را تو می گفتی. نه من...

از جایم بلند شدم. به دسته گلهای رز سفیدی که کنار تختت بود نگاه کردم. یادت می آید چقدر عاشقشان بودی ؟ **** بودم که در زمان شادابی و حیاتت حتی یک شاخه از آنها را برایت به هدیه نیاورده بودم. گونه هایم داشت آتش می گرفت. قلبم به درد آمده بود ولی باز هم سعی می کردم جلوی ریزش اشکهایم را بگیرم. باورم نمیشد که مرا ببخشی. من لیاقت بخشش تو را نداشتم.

- اگه یه کمی دیگه بمونید بیدار میشه.

- نه ممنونم نمی خوام منو اینجا ببینه.

از کنار پرستار گذشتم و از اتاق بیرون آمدم. نه... امکان نداشت وقتی بیدار میشوی، من آنجا باشم. خودت از من خواستی که بروم. این خودِ تو بودی که دستهایم را پس زدی و مرا از زندگیت... بیرون راندی و من تمام این مدت به این فکر می کردم که ای کاش حداقل کمی بیشتر در کنارت می ماندم. مری... شاید هیچوقت باور نکنی ولی بدون تو زندگیِ من نیز چیزی جز پوسته ای پوچ نبود.

- آقای دکتر وضعیت همسرم چطوره ؟

- ما هر کاری از دستمون بر بیاد برای ایشون انجام میدیم.

- خواهش می کنم فقط به من بگید، زنده می مونه ؟

- سلولهای سرطانی پیشرفت کردن... بین دو تا شش ماه اگه همین روند ادامه پیدا کنه... متأسفم ولی بیشتر از این دووم نمیارن... با این حال همه چیز به اراده ی خدا بستگی داره.

- خدا ؟ واقعا فکر می کنی اگر خدایی هم باشه اصلا اهمیت می ده ؟ همسر من یه زن بی گناه و پاک بود. اون هرگز کسی رو توی زندگیش نرنجونده بود. تا به حال هر کاری هم کرده برای رضایت همون به اصطلاح خدایی بوده که ازش حرف می زنی! اونوقت می خوای با این حرفت مثلاً منو دلداری بدی! نه...نه... اینا برای من کافی نیست.

عصبانی بودم. نمی توانی مرا سرزنش کنی، داشتم تو را از دست می دادم. زندگیم جلوی چشمانم داشت نابود می شد و کاری از دست من بر نمی آمد. از اتاق دکتر که بیرون آمدم، صدایی متوقفم کردم. صدای گریه ی تو بود. با کسی صحبت می کردی. گوشه ای ایستادم و به حرفهایت گوش دادم.

- می دونی... من همه اش دارم اذیتش می کنم و اون هم لحظه به لحظه از من دور میشه. ولی حقیقت اینه که من می خوام اون کنارم بمونه... می خوام مثل گذشته با هم باشیم... اوه چقدر احمقم... چطور می تونم همچین انتظاری ازش داشته باشم ؟ من شبیه هیولا شدم... حتی اگه از من هم متنفر بشه حق داره...

گاهی وقتها می خواهم زمان را به عقب برگردانم. دلم می خواست از سایه بیرون بیایم، به اتاقت بیایم، تو را در آغوش بگیرم و بگویم که چقدر اشتباه می کنی... بگویم تنها کسی که در حال حاضر از او نفرت دارم، خودم هستم. خودم هستم برای اینکه پیشت نماندم ولی... چیزی نگفتم و از آنجا رفتم. تو را با همه ی غمی که در صدایت بود، تنها گذاشتم. دلیلش تنها یک چیز بود؛ من تحمل اشکهایت را نداشتم.

مری... روزی را که دکتر به من گفت می توانم تو را به خانه برگردانم به یاد داری ؟ تقریبا سه هفته از روزی که برای ملاقاتت آمده بودم می گذشت. دکتر گفت، بهتر است در آخرین لحظات کنارت باشم. خوشحال شدی. باورت نمیشد که برگشته ام. باور نمی کردی که مثل گذشته میان بازوانم جا خوش کرده ای. موهایت را نوازش کردم، پیشانیت را بوسیدم و به خانه برگشتیم.

آن روز ما خندیدیم. برای اولین بار در این همه مدت، حس کردیم همه چیز درست شده است. من برایت پیانو نواختم. یادت می آید ؟ همان قطعه ای که همیشه دوست داشتی و تو همراه با آن زمزمه وار خواندی. واقعاً اتفاق افتاد ؟ آیا واقعاً آن شب من و تو کنار هم بودیم و تا صبح با هم خاطره هایمان را ورق زدیم ؟ شاید هم من فقط فکر می کنم تو به خانه برگشتی. شاید هم این فقط گمان من است که تو آن شب تا صبح را در میان آغوشم سر کردی.

- جیمز... جیمز...

بطری نوشیدنی را روی زمین گذاشتم و به سمت اتاق دویدم. روی تخت به پهلو خم شده بودی و سرفه می کردی. سینه ات به خس خس افتاده بود و به سختی می توانستی نفس بکشی.

- عزیزم... من اینجام نگران نباش.

- جیمز... من نمی خوام بمیرم... من می خوام پیشت بمونم.

به راستی خودت گفتی که می خواهی کنارم بمانی ؟ مریِ من... خیال می کردم خواب می بینم. روی تخت نشستم و محکم بغلت کردم. نمی دانم آستین لباسم از اشکهایت خیس شد یا از خونی که از دهان و بینیت بیرون می آمد. با این حال رهایت نکردم. اینجا، درست بین بازوان من، خانه ی تو بود. من هرگز رهایت نمی کردم.

مری... حالا که به چهره ات نگاه می کنم، آرامش را می بینم و لبخند محوی که بر روی آن نقش بسته است. من با شیاطین درونم جنگیدم تا به تو برسم. تا تو را در مکان مخصوصمان ملاقات کنم. من فریب کسی را نخوردم. به خاطر تو، فقط و فقط برای تو تا اینجا را آمدم. هر چند دیگر خیلی دیر شده است.

آن شب چه اتفاقی افتاد مری ؟ تو به من بگو.

- جیمز... من ... من می دونم که دارم اذیتت می کنم... خواهش می کنم برای آخرین بار به من یه لطفی کن...

- بهم بگو عزیزم... من همیشه کنارت می مونم.

- نه جیمز... من... من دیگه نمی تونم... من...

به سرفه افتادی. جلو آمدم تا کمکت کنم ولی درست مثل گذشته، دستم را کنار زدی. اشک در چشمان زیبای آبیت جمع شده بود. مری... به من بگو آن شب چه چیزی را از من می خواستی ؟
- دیگه نمی تونم ادامه بدم.

رویایی آشفته بود؟ یا فقط سرابی که جلوی دیدم را گرفته بود و نمی گذاشت تا حقیقت را ببینم. ولی مری... من آنجا بودم... تو هم آنجا بودی... کدامیک از اینها رویا بود ؟ حرفهای تو یا ... اعمال من ؟
چرا ؟ چرا بالشت را از زیر سرت برداشتم. چرا اینقدر سرد بودم ؟ چرا وقتی آن را روی چهره آرام و بی گناهت گذاشتم، هیچ حسی نداشتم ؟

مری... خودت از من خواستی، مگر نه ؟

شیاطین بر وجودم چنگ می زدند و روحم را تکه پاره می کردند. من بی آنکه بمیرم در جهنمی که خودم برای خود ساخته بودم، نابود شدم. سوختم. مری... من اعتراف می کنم... اعتراف می کنم که به خاطر عشقمان درد را از بدن نحیفت ربودم. تو نمی توانی مرا به خاطر کاری که کرده ام مقصر بدانی.

آرامشی که در چهره ی زیبایت نهفته به قدریست که همه ی این افکار درهم و غم انگیز را از من دور می کند. حتی یادم می رود که از تو بپرسم، آیا من گناهکارم ؟ مری... تو بی اندازه زیبا هستی. فرشته ای بی نقص که از آسمان درون پوسته ای فناپذیر حلول کرده بود. با تو من طعم خوشبختی را چشیدم. با تو من زنده بودم. اما حالا که نیستی، چه دلیلی برای زنده بودن دارم ؟ حالا که ارواح ناآرام مرا به خاطر کاری که کرده ام مجازات می کنند برای چه باید زنده باشم ؟ چرا باید بیش از این شکنجه شوم. مری... من ترسیده بودم. ترسیده بودم که تو را از دست بدهم ... سرزنشم نکن، تو هرگز عشق من نسبت به خودت را نخواهی فهمید.

به همین علت برای آخرین بار تو را به اینجا آوردم. جایی که بهترین و زیباترین خاطره یمان رقم خورده است. به من بگو آیا آن روز را به خاطر داری ؟ من دقیقا اینجا ایستاده بودم. در ساحل این دریاچه، خورشید داشت غروب می کرد و پرتوهای طلایی سوخته اش را بر تن و موهای تو می تاباند. آن روز، تو برای من عروس دریاچه شده بودی. نخند... حقیقت همین است. آن روز هم قلبم بی رحمانه می تپید. انگار که می خواست سینه ام را بشکافد و درست بین دستان تو فرود آید. آن جعبه ی کوچک را که رو به رویت گرفتم، به وجد آمده بودی و وقتی حلقه را در انگشت ظریفت فرو بردم، بی اختیار داشتی لبخند می زدی.

مری... یادت می آید چه قولی به تو دادم ؟ آن روز من سوگند یاد کردم که تا ابد در کنارت خواهم ماند. در زندگی و حتی در مرگ. به من بگو که به خاطر داری ؟ تو به حرفم خندیدی و من... در ژرفای چشمان آبیت غرق شدم. برای همین حالا اینجاییم. هر دویمان. تو بودی که مرا به اینجا فراخواندی و من ... سر باز نزدم. هر دو به دریاچه خواهیم رفت. هر دویمان به شفق می پیوندیم و قسمتی از دریاچه را می سازیم. چرا که من سوگند یاد کردم. قسم خوردم که تنهایت نخواهم گذاشت. حتی اگر آن سوی دریاچه پوچی مطلق باشد، من باز هم با تو خواهم آمد. ما به بهشتی خواهیم رفت که تو همیشه از آن حرف می زدی. جایی که درد و مریضی مفهومی ندارد و تا زمان برقرار است کنار هم خواهیم ماند. آنجا تو همیشه زیبا و جوانی... نترس... راه دوری نیست تنها آن سوی دریاچه ست.
تردید نداشته باش، اگر حالا لحظه ای از هم جدا شده ایم دوباره آن طرف به هم خواهیم پیوست. عشق همیشگیم دیدارمان آن سوی دریاچه...

پ.ن
دوستت دارم.


   
reza379, k.b, ali7r and 9 people reacted
نقل‌قول
banooshamash
(@banooshamash)
Trusted Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 29
 

آتوسا...:45:
آتوساااااا...:102:
انگار خیلی خوب بلدی مردمو به گریه بندازی!:17:
آورین...:41:به گریه انداختن مردم ادامه بده.:45:
خیـــــلی قشنگ و احساسی بود. گریه م انداخت!:20::20:
مشکلی هم نمیبینم توش.
نبینم بازم داستان غمگین بنویسی وگرنه من میدونم و تو!:65::102::45::22:


   
پاسخنقل‌قول
ابریشم
(@harir-silk)
Noble Member
عضو شده: 5 سال قبل
ارسال‌: 471
 

عالی.
واقعا عالی.انبوه احساسات،شیوه بیانشون،...
من دارم چی میگم؟چیزی برای نقد کردن وجود نداره عزیزم...زیبا بود و دلنشین و حزن آور.یک داستان کوتاه بی نقص به معنای واقعی کلمه.خیلی دوست داشتم.


   
Lady Joker, ehsanihani302, banooshamash and 1 people reacted
پاسخنقل‌قول
milad.m
(@milad-m)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 544
 

من از الان منتظر کتاب های بسیار زیبای شما در نماشگاه های ایران هستم ! :16:
خیلی زیبا و احساسی و دل کش بود .:20:
هیچ چیزی نمی توم بگم به جز این که همیشه موفق باشید :53:


   
Lady Joker, ehsanihani302, banooshamash and 1 people reacted
پاسخنقل‌قول
Anobis
(@anobis)
Famed Member
عضو شده: 4 سال قبل
ارسال‌: 994
 

بار احساسي داستان عالي بود بانو آتوسا...واقعا تونست فضا رو براي من تنگ كنه... به يك لحظه احساس كردم قلبم فشرده شد....
انقدر عالي بود كه نميتونم در موردش حرفي بزنم فقط يه چيز....
بعضي از كلماتت تو ذوق ميزد اما در كل من فكر كردم خودم شخصيت اصلي هستم....
به قدري احساسي شدم كه نميتونم با اين اسمايل هاي مزخرف بيانش كنم.....
لايك داري بخدا....


   
Lady Joker, ehsanihani302, banooshamash and 1 people reacted
پاسخنقل‌قول
mahna.re13772
(@mahna-re13772)
Estimable Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 56
 

عالی بود
ولی نمیدونم چرا روی من تاثیری نداشت و احساسی هنگام خوندن نداشتم(شاید زیاد با دقت کامل نخوندمش|:)
اسمش خیلی متناسب بود خوشم اومد
منتظر داستانای فوق العاده بعدیت هستم
موفق باشی آتوسا جون(:


   
پاسخنقل‌قول
*HoSsEiN*
(@hossein-2)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 907
 

بريد كنار پير مرد هميشه در صحنه امد ... :b:
خب داستانتو خواندم، خيلي خوب بود گرچه دوستان زياد تعريف كردن من چند نكته را بگم:

دستم را روی دستهای یخ زده ات گذاشتم. آه که چقدر دلم برایت تنگ شده بود. چند وقت میشد که از تو دور بودم ؟ حتی حسابش هم از دستم در رفته بود. با این همه، دوری هیچ تأثیری بر روی علاقه ی قلبیم نگذاشته بود. این جدایی نه تنها مرا نسبت به تو دلسرد نکرده بود بلکه بیش از گذشته عاشقت شده بودم.

توي اين دو خط چند بار كلمه "بود" استفاده شده؟ خيلي خيلي زياد ... اين اصلا خوب نيست، انتخاب فعل هاي جديد سخته ولي استفاده زياد از يك كلمه زيبايي داستان را كم ميكنه.

زمان داستان، در اخر متوجه شدم اين يك نامه است؛ درسته؟ خب يك نامه يعني اينكه داري درمورد زمان گذشته حرف ميزني وفعل هات در جاهايي ميشد زمان حال، يعني از همون اول داشتاي در زمان حال پيش ميرفتي و بعد ميشد گذشته و بعدش حال و ... گرچه به هيچ عنوان رعايت نكرده بوديش، يك بار در بيمارستان زمان حال بود، يك بار در خانه و يك بار كنار درياچه، بايد مشخص باشه ، نميشه در يك لحظه در سه نقطه مكاني و زماني باشي.

خب من نيامدم نقد كنم فقط خواستم نظرمو بگم و نكاتي كه بيشتر به چشمم مي امد را نوشتم . براي همين وارد بحث هاي داستان نويسي نميشم .
در اخر به شخصه از داستانت خوشم امد ،‌برات ارزوي موفقيت مي كنم.


   
پاسخنقل‌قول
Lady Joker
(@lady-joker)
Noble Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 547
شروع کننده موضوع  

*HoSsEiN*;14171:
بريد كنار پير مرد هميشه در صحنه امد ... :b:
خب داستانتو خواندم، خيلي خوب بود گرچه دوستان زياد تعريف كردن من چند نكته را بگم:

توي اين دو خط چند بار كلمه "بود" استفاده شده؟ خيلي خيلي زياد ... اين اصلا خوب نيست، انتخاب فعل هاي جديد سخته ولي استفاده زياد از يك كلمه زيبايي داستان را كم ميكنه.

زمان داستان، در اخر متوجه شدم اين يك نامه است؛ درسته؟ خب يك نامه يعني اينكه داري درمورد زمان گذشته حرف ميزني وفعل هات در جاهايي ميشد زمان حال، يعني از همون اول داشتاي در زمان حال پيش ميرفتي و بعد ميشد گذشته و بعدش حال و ... گرچه به هيچ عنوان رعايت نكرده بوديش، يك بار در بيمارستان زمان حال بود، يك بار در خانه و يك بار كنار درياچه، بايد مشخص باشه ، نميشه در يك لحظه در سه نقطه مكاني و زماني باشي.

خب من نيامدم نقد كنم فقط خواستم نظرمو بگم و نكاتي كه بيشتر به چشمم مي امد را نوشتم . براي همين وارد بحث هاي داستان نويسي نميشم .
در اخر به شخصه از داستانت خوشم امد ،‌برات ارزوي موفقيت مي كنم.

حسین جان حق با توئه کاملن درسته خیلی مشکل ویراستاری داره، میگم این کار قدیمیه وقتی می خوندم خودم همین حس رو بهش داشتم ولی خب حس و حال ویرایشش نبود :دی همینطوری محض دست گرمی گذاشتم تا برای داستان بعدی :دی

راستی هنوز منتظر نظرت در مورد نابرادر هستم :دی


   
پاسخنقل‌قول
ali7r
(@ali7r)
Reputable Member
عضو شده: 6 سال قبل
ارسال‌: 127
 

عالی بود.
کلا زیاد احساساتی نمی شم،ولی داستان شما ...
خیلی دوست دارم داستان های بلندتون رو ادامه بدین.
مشکلاتی که ژنرال گفت توش پیدا بود،ابهامم داشت که همین ابهام باعث قشنگ تر کر دوش شده بود.
اولش فکر کردم پسره خون آشام!
چیزیم که آخرش فهمیدم این بود که خودش و همسرش و تو دریاچه غرق کرد،درست برداشت کردم؟
به هر حال خیلی زیبا بود،منتظر داستان بعديتون هستم.


   
ehsanihani302, *HoSsEiN*, Lady Joker and 1 people reacted
پاسخنقل‌قول
اشتراک: