<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>        <rss version="2.0"
             xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
             xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
             xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
             xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
             xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
             xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
        <channel>
            <title>
									دل‌نوشته - زندگی پیشتاز				            </title>
            <link>https://bookpioneers.ir/pl/diary/</link>
            <description>زندگی پیشتاز(Pioneer-life) با همراه شدن و همکاری دو گروه pioneer-group و life-gate با هدف ارتقا کیفیت و خدمتی عظیم‌تر و منسجم‌تر به تمامی دوست داران کتاب‌های فانتزی در سال 1392 تشکیل شده است. پس از یک سال کسب تجربه و فعالیت هر یک از گروه‌ها در این زمینه و اقدامات فراوان آن‌ها؛ اکنون با حضور این گروه امیدواریم بتوانیم با نیرویی جدید و روز افزون در راستای پیش برد و گسترش این هدف گام برداریم.</description>
            <language>fa-IR</language>
            <lastBuildDate>Wed, 12 Aug 2026 00:44:23 +0000</lastBuildDate>
            <generator>wpForo</generator>
            <ttl>60</ttl>
							                    <item>
                        <title>صاعقه عشق (Ajam)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6133/</link>
                        <pubDate>Wed, 10 Jul 2019 15:38:08 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلامبعد از باز هم مدتها یه چیزی نوشتم (دقیقا یه چیزی) صرفا یه متنه کانلا متفاوت با هر چیزی که تا حالا نوشتم....شاید یه نمه بوی متنای اینستاگرام و تلگرامو گرفته....میدونم ناقصه...کمه...ضعیفه ...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سلام<br><br>بعد از باز هم مدتها یه چیزی نوشتم (دقیقا یه چیزی) صرفا یه متنه کانلا متفاوت با هر چیزی که تا حالا نوشتم....شاید یه نمه بوی متنای اینستاگرام و تلگرامو گرفته....میدونم ناقصه...کمه...ضعیفه و غیره و غیره....ولی خوشحال میشم نظرتونو بخونم<br><br><br><br><br><br>دو سال پیش بود، ترم سه دانشگاه، خام بودم و سرد و گرم نچشیده. قاطی هزار<br><br>توی مزخرف یکنواختی زندگیم نشده بودم. بلند پرواز بودم، آرزو داشتم دنیا<br><br>رو عوض کنم، تبدیلش کنم به یه جای بهتر. سر همین رویاها حسابی قاطی تشکلا<br><br>و انجمنای دانشگاه بودم، از این دفتر به اون دفتر، از سر و کله زدن با<br><br>این مسئول به سر کله زدن با فلان طرح. از این سخنرانی به فلان همایش. یه<br><br>جوری کار میکردم که انگار اگه یه لحظه بشینم و به زندگی خودم برسم کره<br><br>زمین از چرخ زدن دور خودش دس برمی داره. خلاصه کنم... با بچه های کلاس یه<br><br>نشریه زدیم، ماهنامه سخن؛ اینقدر برام عزیز بود که میگفتم سخن دخترمه،<br><br>هنوزم دوس دارم اسم دخترمو بزارم سخن. چی شد و چجوری شدو کار ندارم،<br><br>اولین جلسه رسمی که برای نشریه تشکیل دادیم یکی از فوق العاده ترین<br><br>اتفاقای زندگیمو رقم زد. کلاس 606، دانشکده توانبخشی، پنج نفر بودیم؛ سه<br><br>تا دختر و دو تا پسر. بی تجربه ترین گروه ممکن بودیم. هیچ کدوم سابقه کار<br><br>توی نشریه نداشتیم، هیچ کدوم طراحی نشریه بلد نبودیم، حتی یه ویراستاری<br><br>ساده ام ازمون بر نمیومد.<br><br><br><br>ولی من سر یه کوچولو مثلا نویسندگی و چهارتا کتاب خوندن و دم خور بودن با<br><br>چندتا نویسنده و ویراستار و امثالهم با اعتماد به نفس شروع کردم طرح دادن<br><br>و سناریو چیدن. کل نشریمون قرار بود یه برگه a3 باشه، ساده ساده، یه<br><br>جورایی به روزنامه میگفت دس خوش، ولی من همین جور طرح میدادم و حرف<br><br>میزدم، هر چی در مورد یه نشریه میدونستم و نمیدونستمو داشتم بلغور می<br><br>کردم. کم کم  نطق بقیه بچهام باز شد، نمه نمه صداشون رفت بالا و با ذوق<br><br>اولین کار گروهی دانشجوییمون بلند بلند و بدون هدف فانتزیامونو می بافتیم<br><br>به هم.<br><br><br><br>داشتم طرح پیشنهادیم برا صفحه آرایی نشریه رو پای تخته می کشیدم که یهو<br><br>یکی از دخترا پا شد اومد کنارم وایساد و شروع کرد حرف زدن. عصبانی بود که<br><br>چرا ماژیکو با دست پاک می کنی؟ اولین بار بود اینقدر نزدیکم وایمیستاد،<br><br>اصلا اولین بار بود میدیدمش! چقدر خوشگل بود!<br><br><br><br>یهو تمام طرح و حرفامو یادم رفت، قلبم شروع کرد تاپ و تاپ کوبیدن به قفسه<br><br>سینم. اونم همین جور داشت حرف میزد و طرح میداد، با اون صدای زیرش بلند<br><br>بلند جیغ میزد. من که اصلا نمیشنیدم چی میگه، اصلا هیچی نمیشنیدم. فقط یه<br><br>صدا از اون ته تهای وجودم، شاید عمیق ترین لایه های مغزم، اونجا که هنوز<br><br>برا هیچ دانشمندی کشف نشده و هنوز معمای لاینحل نروساینسه، قوی، بم و<br><br>مردونه، مثل صدای یه پیرمرد که داره با خودش حرف میزنه گفت:<br><br><br><br>-        این دختره چقدر خوبه.<br><br><br><br>یهو برگشتم سر کلاس، توی جلسه، هنوز داشت جیغ جیغ میکرد، با اون چشای<br><br>تیرش زل زده بود بهم. نمیدونم اون روز مژه های بلندشو دیدم یا بعدا ولی<br><br>همون روز دیدم چجوری صاعقه عشق آدمو خشک میکنه...]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>sheyton.divane</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6133/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>دنیای کوچک ما</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6061/</link>
                        <pubDate>Sun, 29 Jul 2018 14:01:14 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[دنیای کتاب، خیلی کوچک است.اصلاح می کنم. دنیای کتاب کار ها خیلی کوچک است.در کشوری زندگی می کنیم که سرانه ی مطالعه 2 دقیقه است! اما کرم کتاب هایی دارد که مثل یک خانواده پشت هم ایستاده اند.ولی ...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<span><span> دنیای کتاب، خیلی کوچک است.<br><br>اصلاح می کنم. دنیای کتاب کار ها خیلی کوچک است.<br><br>در کشوری زندگی می کنیم که سرانه ی مطالعه <span>2</span> دقیقه است! اما کرم کتاب هایی دارد که مثل یک خانواده پشت هم ایستاده اند.<br><br>ولی در هر صورت خیلی کوچک است.<br><br>پیشتاز  یک خانواده، دمنتور یکی، افسانه ها یکی، جادوگران یکی دیگر است.  اما همه  با هم یک خانواده اند. خانواده مستحکم و قدرتمند. مثل کوه. <br><br>همه ی کرم های واقعی کتاب همدیگر را می شناسند. یک خانواده ی دوم. صمیمیت بین ماست و کلک و حیله نیست.<br><br></span><span>عاشقان کتاب. عاشقان دور همی های ساده. عاشقان غرق شدن در خیال.<br><br>عاشقان قلم. عاشقان بوی کاغذ نو. عاشقان عاشقان عشق.<br><br>اینجا جایی است که بی غل و غش احساساتمان را می گوییم و چند دقیقه ای فرار می کنیم از دنیای دیوانه ای که دورمان است.<br><br>دنیایی کهما را دیوانه می خواند.<br><br></span><span>جای که در امانیم از کلمات آزاردهنده ی »مگه بچه ای.»<br><br>جایی که اصل و نصبمان به ما بر می گردد و جایی که می فهمیم که هستیم.<br><br>می فهمیم چرا هستیم و می فهمیم  که هستیم<br><br>می توانیم آزادانه بخوانیم و بنویسیم. بی آنکه نگران نقدی باشیم که در انتظارمان است.<br><br></span><span></span><span></span><span>اما باز هم کوچک است.<br><br>دنیای کوچک ما. متعلق به ما و از ما و به خاظر ما.<br><br>دنیایی که حتی آن را ندیدیم. صدای شهروندانش را نشنیده ایم و چهره شان را نمی شناسیم. <br><br>در اینجا آنجه هستیم که می خواهیم باشیم. نه آنچه که هستیم.<br><br></span><span><span>اینجا دنیای ماست. دنیا کوچک و عزیز ما. <img src="/smile.gif" width="" height="" alt=":)" title=":)" class="bbcode_smiley" /> <img src="/smile.gif" width="" height="" alt=":)" title=":)" class="bbcode_smiley" /></span></span></span><span><span></span><span></span><span><br><br><br><br></span></span>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>هلن پراسپرو</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6061/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>دلنوشته های یک دل</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6055/</link>
                        <pubDate>Wed, 11 Jul 2018 22:30:40 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[آدم های شده ایم فراموش کار،خودمان را زودتراز آنچه که بایدجا می گذاریم.در کنار یک درخت پیرروی یک صندلی سرد فلزیکنار شیشه های تمیزشده ی یک ویترین...فرقی ندارد آخرش جا می مانیم. درست مثل من!خود...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[آدم های شده ایم فراموش کار،خودمان را زودتراز آنچه که باید<br><br>جا می گذاریم.<br><br>در کنار یک درخت پیر<br><br>روی یک صندلی سرد فلزی<br><br>کنار شیشه های تمیزشده ی یک ویترین...<br><br>فرقی ندارد آخرش جا می مانیم. درست مثل من!<br><br>خودم را گم کردم در میان خاطراتت،درگذشته<br><br>پشت یک گوشی سرد تلفن که دیگر زنگ نمی خورد<br><br>نیمه شب ها در تاریکی یک اتاق بی خنده،پشت گزارش های روزمره<br><br>خودم را گم کردم در میان هرچه که بود افسوس که دیگر نیست<br><br>پیدا نمی شوم،پیدایم نمی کنند!!]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>y.a.s_i</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6055/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>حصار تنهایی</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5905/</link>
                        <pubDate>Fri, 13 Apr 2018 13:17:40 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[تنهایی واژه ای آشنا است. واژه ای که احساسات را پنهان و آشکار می کند. احساسات گمنامی که به خاطر تنهایی آشکار می شوند. احساسات گمنامی که عواطف را بوجود می آورند. عواطفی که محبت و عشق را بروز م...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[تنهایی واژه ای آشنا است. واژه ای که احساسات را پنهان و آشکار می کند. احساسات گمنامی که به خاطر تنهایی آشکار می شوند. احساسات گمنامی که عواطف را بوجود می آورند. عواطفی که محبت و عشق را بروز می دهند. محبتی که دنیا را تغییر می دهد و عشقی که جهان را می چرخاند. عشقی که علت تحمل دنیا است. عشقی که باعث تنهایی می شود.<br><br>تنهایی، حصاری که احساسات گمنام را پنهان می کند. حصاری که پوچی می آورد. حصار تنهایی، حصاری است که عشق را نابود می سازد. محبت را کم می کند و ارزش دوست داشتن را از بین می برد. حصاری که تاریکی و سرما می آورد. گوشه نشینی و جنون می آورد. مرگ می آورد. حصاری که روزنه ی امید را می بندد و انسان را مرده ای متحرک می کند. مرگ، واژه ی غریبی است که هنوز درک نکرده ام. مرگ واژه ای که قلب را از حرکت باز می دارد. واژه ای که انسان را خفه می کند. انسان مرده، دلسوزی می خواهد. اما ، نه ؛ دلم به حال مرده ها نمی سوزد. به حال زنده ها می سوزد. مخصوصا کسانی که بدون عشق زندگی می کنند. همچنون مرده ای متحرک، در حصار تنهایی.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>barankarimi1380</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5905/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>دیوانه‌خانه</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5920/</link>
                        <pubDate>Thu, 05 Apr 2018 15:40:04 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[خب چرت و پرت شد یکم ولی بخونید :دیمن یک دیوانه‌ام. البته از نظر تو ها! خودم خویش را علامه‌ی دهر میدانم. منی که در تاریکی جهلم گم شده‌ام. البته آن قدرها هم بد نیست. مگر هر کس دنیای خویش را دو...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[خب چرت و پرت شد یکم ولی بخونید :دی<br><br><br><br><br><br>من یک دیوانه‌ام. البته از نظر تو ها! خودم خویش را علامه‌ی دهر میدانم. منی که در تاریکی جهلم گم شده‌ام. البته آن قدرها هم بد نیست. مگر هر کس دنیای خویش را دوست ندارد؟ خب منم عاشق دنیای خودم هستم دیگر! دنیای دیوانه‌ها نه و دنیای <br><br>دیوانه. دنیایی تنها مختص به خودم که در تاریکی غرق شده البته، لذت هم دارد ها! <br><br>لذت دیدن تابش نور در تاریکی که خودش هم درد است البته. مگر آن نیست که تاریکی پوششی است بر حقیقت‌های آشکار دهشتناک نور؟ <br><br>می‌بینی؟ همه جا درد است. همه جا. این مادری که او که نه آغوشش را عاشقانه میپرستی به خیال خودت، خودش دردی است که جهان را مختل کرده است. وقتی در <br><br>آغوشش آرام گرفته‌ای، به این حقیقت دست می‌یابی که نیست روزی بالاخره. این درد است برای تو و درد نبود مادر و نبود آغوش مادر برای دیگری دردی جداست. <br><br>اما دیوانگی این حرف‌ها را ندارد که ...! <br><br>در دیوانگی خودت هستی و خودت و تنهایی و تاریکی. ترکیب دلنشینی است نه؟ <br><br>البته که نه. <br><br>برای تویی که در دنیایی دیگر هستی من جنون دارم. آخر اگر درد و رنج و سختی و تنهایی را دوست بداری اینجا دیوانه‌ای.<br><br>خب خیالتان را راحت کنم! منم شما را دیوانه می‌پندارم. خوب است همزاد پنداری شد. برای منی که در دنیای تو نیستم، تو دیوانه‌ای و من نیز. دیگری نیز. اصلا اگر این طور باشد همه دیوانه‌ایم! <br><br>اوه!<br><br>یک مشت دیوانه در چنگال بیرحم روزگاری که حتی آن را هم دیوانه می‌پندارند. <br><br>خنده دار است نه؟ <br><br>در یک دنیا هستیم ولی هر کدام در دنیایی بسر می‌بریم و همه هم هم را دیوانه می‌پنداریم. خب حالا که فهمیدی با خیال راحت و بدون عذاب وجدان مرا دیوانه بپندار. <br><br>می‌گفتم. <br><br>کم کم دارم به نقطه‌ای می‌رسم به نام هیچ. هیچی خالی از هیچ و پر از هیچ! جالب است ها! هم پر است و هم خالی! اه، به این می‌گویند متناقض‌نما! محشر است این لعنتی اصلا اگر از من بپرسی می‌گویم بهترین است! <br><br>آه! <br><br>دارم مثل دیوانه‌ها سخن می‌گویم. آه، آه و آه.<br><br>این دنیای ساکن برای من دیوانه پر است از هیجان.<br><br>وای!<br><br>یک متناقض‌نمای دیگر! <br><br>ای بابا متناقض‌نامه شد این دیوانه نوشته که ...! <br><br>به هر حال زندگی پر از تناقض است دیگر. لبالب. لبخند می‌زنی و در درون می‌گریی می‌گریی و در درون میخندی. تبریک می‌گویی و نقشه می‌کشی! <br><br>نه نه! <br><br>نترس دیوانه نشده‌ای. <br><br>دنیایت است دیگر دوستش داری خوش باش با آن اصلا. نظر دیگران هم که مهم <br><br>نیست. حرف یک مشت دیوانه که این کارها را ندارد، بیخیال! <br><br>وای خدایا! <br><br>مثل دیوانه‌ها همه چیز را پیچ و تاب داده‌ام. یک کلام دیوانه جانم: <br><br>دیوانه باش. <br><br>همین لعنتی قبول کن. اینجا اصال سرزمین دیوانههاست اگر دیوانه نباشی دیوانه‌ای ها! البته اگر نظر یک مشت دیوانه برایت اهمیت دارد و آنقدر به خود اعتماد داری که در عاقل بودنت شک نکنی!<br><br>منم نمی‌گویم دیوانه شدی‌ها! <br><br>من فعلا در هیچ غرق شده‌ام. این هیچ لعنتی همه‌ی دنیایم را ربوده ...! <br><br>البته من دوستش دارم! <br><br>نخند دیوانه، نخند. خب دیوانه‌ام دیگر، نمی‌شود کاری کرد. هر چقدر هم که بگویم باز هم در نظرت یک دیوانه‌ام. آخر، این جا دنیای دیوانه‌هاست. <br><br>این جا، دیوانه‌خانه است.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>kianick</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5920/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>دیوانگی</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5930/</link>
                        <pubDate>Sat, 24 Mar 2018 16:13:24 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[دیونگی چیز جالبه ای هست همه ی مردم از آن می ترسند، ولی فقط دیونه ها هستند که هیچ ترسی از آن ندارند  چون دیونگی رو یه اختلال توی نرون های مغز نمی بیند،بلکه پدیده ای که افرادی آن را  قبول می ک...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[دیونگی چیز جالبه ای هست <br><br>همه ی مردم از آن می ترسند، ولی فقط دیونه ها هستند که هیچ ترسی از آن ندارند  چون دیونگی رو یه اختلال توی نرون های مغز نمی بیند،بلکه پدیده ای که افرادی آن را  قبول می کنند و دیدی دیگر به زندگی پیدا می کنند.<br><br>همه ی ما میدونیم که افراد عقیده و دیدگاه های متفاوتی دارند. ولی وقتی دنیا یک عقیده ی عالی یا منطقی می شنود آن را  دیوانه خطاب میکند<br><br>دیوانه ها افرادی نیستند که لخت در خیابان ها می گردند و آنقدر به این و آن بد و بیرا می گویند تا لقب  *دیوانه * بر رویشان بگزارند <br><br>آن ها دیوانه نیستن بلکه آدم های احمقی هستند که دوست دارن لقب های مختلف بهشان بدهند .]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>Giso.sh</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5930/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>ستاره ی مشرقی</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5775/</link>
                        <pubDate>Sat, 24 Mar 2018 02:23:26 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[از اونور شب میام، به سمت روشنایی میرم. روشنایی دلیل منه ولی همیشه از من فرار میکنه، هرچی نزدیکتر میشم اون خودش و عقب می کشه.من زمان زیادی توی خاموشی گذروندم اما بالاخره نور خودش و به من نشون...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[از اونور شب میام، به سمت روشنایی میرم. روشنایی دلیل منه ولی همیشه از من فرار میکنه، هرچی نزدیکتر میشم اون خودش و عقب می کشه.<br><br>من زمان زیادی توی خاموشی گذروندم اما بالاخره نور خودش و به من نشون داد. فراموش کرده بودم که چه قدر قشنگه، حالا که من به سمت روشنایی حرکت می کنم اون خودش و دور می کنه. درسته، من خیلی وقته که با امیدم، قهر بودم. حالا خودم تبدیل به تاریکی شدم. با وجود نوری که توی سینه هر روز می تپه. نوری که هیچوقت از بین نمیره و وجودش از تمام تاریکی که اطرافم هست قدرتمندتره، فقط میدونم این امید برای من کمه، من باید از دیواری عبور کنم که بین روشنایی و تاریکیه دنیای کوچیکه من کشیده شده. دیواری که خودم آجر به آجر ساختم. اونقدر محکم ساختم که کسی ازش رد نشه و دیر فهمیدم این حتی برای خودمم خیلی بلند ساختمش.<br><br>حالا منم و یه آسمونه بی دلیل، منم توی یه قفس پر از درد، درحالی که التماس می کنم: ای ستاره ی شبای مشرقی پر پرواز من و ازم نگیر.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>saeed_mindi</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5775/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>عشق</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5774/</link>
                        <pubDate>Sat, 24 Mar 2018 01:58:45 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[درک زیبایی تو برایم دشوار است. وقتی لبخند میزنی, نمیتوانم زیباییش را حتی درک کنم. غمگین میشوی گویا داغ بر جگرم میگذاری. مرا دوست داشته باشی!؟ باور نخواهم کرد!. تو باید به من دروغ بگویی, من ر...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[درک زیبایی تو برایم دشوار است. وقتی لبخند میزنی, نمیتوانم زیباییش را حتی درک کنم. <br><br>غمگین میشوی گویا داغ بر جگرم میگذاری. مرا دوست داشته باشی!؟ باور نخواهم کرد!. تو باید به من دروغ بگویی, من را بشکنی, خود را از من پنهان کنی تا باور کنم دیگر وجود نداری. این برای من بهتر است. اگر با من خوب باشی, من هیچوقت خودم را باور نمیکنم. تو بیش از درک و اراده ی من هستی و نمیتوانم انکار کنم که هرچه باشد, تو تنها دلیل زندگی من هستی.<br><br>#سعید]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>saeed_mindi</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/5774/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>گرگ وماه</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6035/</link>
                        <pubDate>Sun, 18 Feb 2018 19:56:56 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[تند نخونید.موقع رسیدن به نقطه ها مکث کنید لطفا (:...با ذوق پلک های سنگینم را از چشمانم جدا کردمدیگر وقتش بود.تا دقایقی دیگر روی زیبایش به سفیدی برف را میدیدم. چشمان به رنگ اقیانوسش را میدیدم...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[تند نخونید.موقع رسیدن به نقطه ها مکث کنید لطفا (:<br><br>...<br><br>با ذوق پلک های سنگینم را از چشمانم جدا کردم<br><br>دیگر وقتش بود.<br><br>تا دقایقی دیگر روی زیبایش به سفیدی برف را میدیدم. چشمان به رنگ اقیانوسش را میدیدم.<br><br>با گیسوان پرپشتش، گوش های زیبایش و صدای قشنگش به پیش من می آمد. <br><br>دیگر طاقتم تاب شد. ابرها را کنار زدم. تا او را ببینم. فقط او را.<br><br>از دور آمد. با ابهت آمد. ققنوس وار آمد. <br><br>چشمانش را، تیله های درخشانی که مرا دیوانه میکرد، به من انداخت. لبخندی زد. دیوانه شدم.<br><br>شروع به خواندن کرد. ترانه میخواند. با عشق میخواند. با درد میخواند‌. با اشک میخواند.<br><br>طاقت دیدن اشک هایش را نداشتم. خودم را باختم‌. تنم را باختم. کم شدم. لاغر شدم‌. نصف شدم. نیمه شدم.<br><br>وقت رفتنش بود.<br><br>و او رفت. گرگ سفید من رفت. به دور دست ها رفت. برای همیشه رفت. <br><br>و من ماندم. تا ابد پشت ابرم.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>Nina_kh</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6035/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>بی عنوان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6034/</link>
                        <pubDate>Fri, 16 Feb 2018 09:51:42 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[مطلبم عنوان نداره . چون خودمم نمی دونم چی میخوام  بنویسم . از کی حرف بزنم و یا چرایی نوشتنم چیه . شاید که خنده دار باشه که آدم ندونه چرا داره می نویسه . اما برای من  خنده دار نیست و گاهی هم ...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[مطلبم عنوان نداره . چون خودمم نمی دونم چی میخوام  بنویسم . از کی حرف بزنم و یا چرایی نوشتنم چیه . شاید که خنده دار باشه که آدم ندونه چرا داره می نویسه . اما برای من  خنده دار نیست و گاهی هم باعث میشه بخاطرش بغض بکنم  چونکه نه فقط نوشتن بلکه برای  بقیه کار هایی که انجام میدم دلیل ندارم .<br><br><br><br>زندگی کردنی که شده یه عادت ؛<br><br><br><br><br><br>بعضی چیز ها انقدر همراه آدم بودن که دیگه جزئی از آدم  شدن .منظورم  همین  خرت و پرت هایی هستش که از زندگی به ما چسبیدند و با ما همراه شدند . بذار حالم  رو تو جمله های رسمی و روشنفکر نما بزنم ، شاید که همین ظاهر ادبی کلماتش  باعث بشه حس کنم این یه نوشته از یه آدم غریبه هستش ؛ از  یه ادم دور  و نه حال و احوالات  یک سرگردون که اتفاقا اسمش رو  گذاشتم : من<br><br><br><br>.<br><br>در نظر او روز و شب  فقط  حاصل چرخشی است از یک کره در برابر گلوله ای از آتش ... .<br><br><br><br>او و اشتباه هایش مدت هاست که همراه هم هستند ؛همان اشتباه هایی  که   اولش رهگذر بودند و مهمان اما حالا انگار که صاحب خانه شده اند . کسی چه  میداند شاید در همین روز ها ، آن ها او را از خانه بیرون کردند و تو خود  بهتر از من می دانی کم نبودند انسان هایی که از خانه خود بیرون شدند و بعد  مدتی حتی از یاد خویش هم فراموش .<br><br><br><br>.<br><br><br><br>.<br><br><br><br>.<br><br><br><br>ما آدمیم و نه یه کتاب ، راحت نیست خوندنمون از روی کلمات .<br><br>و راحت نیست ریختن ما آدم ها توی قضاوت ها ... .<br><br><br><br><br><br>یه حس عجیب به بزرگی یه دنیا از  یک دنیا که درش نفس می کشی ، یه دنیا که برات غریبست با این حال تنها جایی هستش که برات آشناست .]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/pl/diary/">دل‌نوشته</category>                        <dc:creator>sefr</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/pl/topicid/6034/</guid>
                    </item>
							        </channel>
        </rss>
		