<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>        <rss version="2.0"
             xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
             xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
             xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
             xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
             xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
             xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
        <channel>
            <title>
									خبررسان - داستان کوتاه				            </title>
            <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1025/</link>
            <description>بوک پیج, صفحات کتاب زندگی</description>
            <language>fa-IR</language>
            <lastBuildDate>Tue, 11 Aug 2026 23:40:34 +0000</lastBuildDate>
            <generator>wpForo</generator>
            <ttl>60</ttl>
							                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/17074/</link>
                        <pubDate>Sun, 07 Feb 2016 19:18:01 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[نقد تیم تخریب :دی کد عملیات: مدیر تیم تخریب پاینده باد :دی ali7rHermit:اوایلش ضعیف تر بود. علایم نگارشی به درستی استفاده نشدن و نیاز به ویرایش در کل متن به چشم میخوره. عبارات بهتری میشد استف...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[نقد تیم تخریب :دی <br>کد عملیات: مدیر تیم تخریب پاینده باد :دی<br> ali7r<br><br><br>Hermit:<br><br>اوایلش ضعیف تر بود. علایم نگارشی به درستی استفاده نشدن و نیاز به ویرایش در کل متن به چشم میخوره. عبارات بهتری میشد استفاده کرد. کاش یکم بیشترش میکردی و بیشتر میپرداختی. بعد از پایانش بگم خوشم اومد. احساس کمی رو داشت روی خودش! ولی احساس رو داشت! بعد درمورد روندش، ایده ی نویی نبود. من احساس کردم این میتونه فصل پایانی یه داستان بلند باشه. احساسات رو بیشتر بهش بپرداز توی این سبک از نوشتن. اون غرور ایرانی، نگرانی و ... چون تا حدی مصنوعی گفتی چیزای دیگه رو. درد حس نمیشد. بعد از دست دادن خون و درد زیاد، ضعف میاره.<br>کاش میوفتاد و بعد باز بلند میشد. یه حماسه ی خوب بشه.<br>راستی اگه میخواستی شاهنامه وار بشه یکم بیشتر به اون فضا نیاز داشتی نزدیکش کنی. مثلا یکی از افرادی که دنبالش میکرد یه پهلوان تورانی بود که قدرتش در یه سطح دیگه بود. و در نهایت پدرش میاد مبارزه میکنه و شکستش میده و در نهایت اون یکم خون از دست میده و میمیره<br>میشد خیلی مانور داد، متنت از نظر روایت خیلی سادست.<br><br>Sinner: <br><br>یه ویرایش خیلی خیلی حسابی نیاز داره داستانت، خیلی جاها لحن و کلمات تناسب ندارن، کسی که اطلاعات درستی از ادبیات و کلمات و اون موقع نداره نباید سعی کنه اینجوری بنویسه. <br>یه جاهای بیش از حد قدیمی و یه جاهای کامل امروزی شده متنت<br>توصیف ها خیلی ناقص رها شدن، یه چیزی رو شروع کردی و ول کردی بلافاصله <br>و درمورد حمل شمشیر تو خورجین، اونم وقتی داره میجنگه، نمیدونم چه فکری کنم اصلا .<br>با این حال نوشتن های که الگوی وطنی دارن قشنگن، امیدوارم ادامه بدی :)<br><br><br><br>Harir: <br>نقد داستان خبررسان اثر علیرضا عزیز...<br>میشه گفت داستان خوبی بود،پسری که با گذشتن از جون خودش سعی می کنه مردمش رو نجات بده و در فضای شاهنامه ست.<br>از نظر علائم نگارشی مشکلات زیادی داشتی،از ویرگول زیاد استفاده می کردی و گاهی جایی که اصلا نیازی نبود نقطه ویرگول میذاشتی. میشه اینو جز وظایف ویراستار دونست،اما از نظر من نویسنده هم باید حق المقدور تواناییش رو در رعایت این مسائل بالا ببره.<br>اون قسمت،داشتی درباره دالان حرف می زدی.فکر کنم یه کلمه کم بود.<br>فضاسازیت کم بود،خیلی جا برای بهتر شدن داشت. انتقال حست هم کم بود. یک مقدار مصنوعی به نظر می رسید،چیزی در حد چند تا شعار. به نظرم بهتر بود یه حالت احساسی قوی بهش می دادی. و فکر می کنم سعی کردی و تا حدی خوب بودی،ولی خیلی امکان بهتر شدن داشتی.<br>درباره اسم داستان.یه اسم خیلی معمولی گذاشتی. اگه بیشتر فکر می کردی مسلما می تونستی اسم زیباتر و برازنده تری بزاری.<br>شروع داستانت رو نپسندیدم.به شخصه از توضیح اضافه خوشم نمیاد و نیازی نمی بینم برای همه چیز توضیح داده شه و دلیل گفته شه و... ولی به نظرم این داستان تو می بایست کامل تر و جامع تر می بود.کمی عقب تر شروع می شد. اونطوری بهتر بود...و داستان یک دفعه و در حین تعقیب و گریز شروع نمی شد بهتر بود. اینطوری مثل این می مونه که یه دفعه از آسمون افتادیم وسط داستانت.<br>توصیفاتت رو بهتر کن...خیلی جای توصیف داشتی.<br>یه چیزی رو متوجه نشدم، یعنی اون فقط یه مقدار دعا کرد و دعاش برآورده شد؟!منطق داستان کمی خراب میشه...انگار روی شانس استوار بوده.<br>داستانت رو دوست داشتم،حس وطن پرستیش و حماسی بودنش برام لذت بخش بود. جملاتت هم روان بود و به دل می نشست. <br>بار احساسی بخش پایانی داستان خیلی عالی بود،لذت بردم. باز هم بنویس چون بی صبرانه منتطر خوندن داستان هات هستم:))<br><br><br>Asura:<br>با سلام<br>حتی ضعیف‌ترین داستان‌ها هم اگر ویرایشی خوب داشته باشند قطعا اثرگذاری‌ آنها بسیار بالاتر خواهد بود، از این رو عدم وجود ویرایشی نسبتا قوی در این داستان به شدت آزاردهنده می‌شد(عدم وجود فاصله بعد از ویرگول یا موارد مشابه آن). غلط‌های املایی عدم رعایت نکات ویرایشی و تمام موارد مشابه تجربه بدست آمده از نوشته را تخریب می‌کردند. داستان از نظر تصویرسازی دچار مشکل بود یعنی نویسنده باید روی تشبیهات خود بیشتر کار کند. لغات در جای اشتباه استفاده شده بودند و نویسنده نیازمند مطالعه بیشتری در این زمینه است. ایده داستان تکراری بود و سناریو خاصی در آن دیده نمی‌شد. یک صحنه تکراری در داستان‌های حماسی. در پایان امیدوارم به تلاش نویسندگی خود ادامه بدهید و با رفع ایرادات کار خود به یکی از نویسندگان خوب بومی تبدیل بشوید.<br><br><br>MAMmad: <br>داستان خوبی بود، به نظرم متن روان نسبتا خوبی داشت، البته باز هم میشد روان تر بشه. بعضی جاها میشد دست برد و با یکمی خلاقیت متن رو عوض کرد، ولی با اینحال متن نسبتا قابل قبولی نوشته بودی. علائم نگارشی در بعضی جاها درست استفاده نشده بود، میتونم بگم حجم استفاده از ویرگول در این داستانت زیاد بود، و اینکه صفحه ی اخر این داستان چند جا مکالمه ها رو با خط تیره مشخص نکردی، با خوندنشون در وهله ی اول نمیشد فهمید که این، متنی از داستانه، و یا سخنی ست از شخصیت اصلی.<br>من هميشه روی استفاده از علائم نگارشی بیشتر مانور میدم و دلیلش اینه که به نظرم فقط و فقط این نویسنده ی داستان هست که با بیست بار خوندن ( در بعضی موارد حتی بیشتر!) به ریتم و آهنگ متن عادت میکنه، و این شکلی از بعضی نکات کوچیک میگذره. <br>ایده ی داستانت رو دوست داشتم، ولی بعضی قسمت ها یکم از حد میگذشت، منظورم قسمت هایی بود که رو به خدا می اورد و دعا میکرد یا قسمت اخره داستان فقط اونجا اغوش كشيده شدن توسط پدرش رو میخواست، و از مرگش که میدونست اتفاق میوفته چندان ناراحت نبود.<br>صحنه های اخر حس میکنم زود تموم کردی، البته اون پاراگراف اخر خوب بود. ولی به نظرم میشد رو احساسات پدره بیشتر مانور داد. منظورم حس ناراحتیش از کشته شدن پسرش هست. <br>چیزه دیگه ای به نام ذهنم نمیرسه. موفق باشی :)<br><br>Haniyeh:<br>با سلام.<br>به نظر من داستان به طور کلی داستان خوبی بود. اگه یه کم بیشتر روش کار می شد می تونست بهتر از این هم باشه.<br>خوشحالم از این که داستان تو فضای ایرانی اتفاق افتاد. برای من بسی جای خوشحالی داره که نویسنده های ما دارن کم کم از غرب گرایی دست برمی دارن و به سمت ایرانی نویسی میان و تو این زمینه پیشرفت می کنن. <br>اوایل داستان یه اشکالات جزئی داشت. خصوصا بندهای اول. تشبیهات جالب نبودن. البته این به مرور بهتر شده بود و می شد پیشرفت رو درش دید.<br>از نظر اشکالات ویرایشی می تونم این ها رو بگم:<br>1-  بعد نقطه و ویرگول و نقطه ویرگول و دونقطه باید یه اسپیس زده بشه. این اسپیس نیاز هست.<br>2-  برای نقل قول از : «» استفاده کنید. متن رو توی گیومه قرار بدین. <br>مشکل دیگه ای از نظر ویرایشی ندیدم.<br>یه چند تا نکته ی کوچیک. به نظر من شخصیت یه کم غیرقابل باور می اومد. یه آدم دیندار که فکر مردمشه تا به فکر خودش. این یه ریسک خیلی بزرگی داره. من فکر می کنم چون نثر این داستان قوی بود و روان هم نوشته شده بود احتمالا علاقه ی زیادی به ژانر حماسی دارید و این چیز خوبیه. اگه داستان های حماسی مثل شاهنامه رو ببینیم و یا حتی ارباب حلقه ها این هست که شخصیت ها زیادی سفید و یا زیادی سیاه هستن. این مسئله توی شاهنامه و ارباب حلقه ها خیلی دلنشینه. چون به خوبی روی شخصیت ها کار شده و قابل درکه برای خواننده. ولی توی داستان شما به طور عالی روی این موضوع کار نشده بود. به نظر من از حد کلیشه ای خارجش کرد ولی هنوز هم جای کار داشت. شما راه زیادی برای شخصیت پردازی دارید ولی تا موقعی که به اون نقطه نرسیدید فقط تمرین کنید و تمرین. هنوز ریسک بزرگیه که شخصیت ها کامل سیاه و سفید باشن. و این که به نظرم توی داستان شما اغراق شده بود تو این مسئله. انگار می خواین اسلام رو به خورد مردم بدین :دی امیدوارم بفهمین چی می گم.<br>به نظر من ماجرای خیلی خاصی نداشت واقعا. اگه ادامه ی این داستان نوشته شده بود می تونستم در این مورد نظر کاملی بدم ولی در حال حاضر نمی تونم.<br>فقط این که وقتی کسی دستش قطع می شه به این فکر نمی کنه که خدایا کمکم کن شاید این جنگ رو پیروز بشم چون از نظر عقلانی عملی نیست. به هر حال هر انسانی مرگ رو تجربه می کنه. <br>به هر حال داستان قوی ای بود. تبریک می گم بهتون. تمرین کنید. امیدوارم روزی بین بهترین نویسنده های کشور ببینمتون.<br><br><br>*Hossein*<br><br><br><br><br><br><br>داستان را خواندم<br>اول وقتي داريم داستاني از ايران و توران مينويسيم بايد سعي بشه كليه كلمات عربي به فارسي تغيير كنند<br>سخته ولي خب در شوايي داستان كمك مي كنه<br>در ابتداي داستان يك فردو داريم كه در دالاني با اسبش مي تازه<br>دالاني كه سقف كوتاه داره<br>حالا چرا تير نميخوره من ماندم<br>ضمن اينكه چطور بهش رسيدن هم نميدونم چون اگه اسب اين خسته است<br>اسب هاي بقيه بيشتر خسته شدن چون از توران راه افتادن<br>در كل خنجري به دستش مي خوره<br>ولي نگفتي قطع شده جلوتر گفتي شده، بعدش چطور ميشه جوري جاخالی داد كه دست لمس شده به خنجر برخورد كنه؟<br>بعدش فرمانده چطور نتوانست اينو بكشه؟<br>اينها نكاتي هستند كه براي خواننده پيش مياد<br>بايد روندي منطقي كرد. ارام, اهسته, با جزئيات. و مبارزاتو هيجان داد<br>توصيف و شخصيت سازي و محيط سازي مهمه, ما از لباس و پوشش و و .. اينا چيزي نديدم. فقط سواراني با لباس سياه و اسب سفيد<br>كه دليل تضادش هم نميدونم<br>در كل چهره هاشون, حالاتشون, خشمشون و ترس و درد و ... شخصيت اصلي هم يادت نره<br>اينها ميشه شخصيت سازي<br>بعدش ميشه توصيفات.حركت ها ،‌محيط، باد, گياه, بو, بخار, گرماي خون, چكه خون, حركت خون روي شمشير و ... که باید کاربکنین روش]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>lord.1711712</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/17074/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/13057/</link>
                        <pubDate>Sun, 13 Sep 2015 10:00:09 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[almatra;14247:خوب زیبا.ایده یکم تکراری بودنثر نرم و روان بودداستان خودش رو جدی نمیگرفت که این عالی بودحس ها نسبتا انتقال یافته بودهیجانش زیاد نبودکاش نبرد بیشتر طولانی میشددر کل خوب بودممنون...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<blockquote><span class="author">almatra;14247:</span><br>خوب زیبا.<br>ایده یکم تکراری بود<br>نثر نرم و روان بود<br>داستان خودش رو جدی نمیگرفت که این عالی بود<br>حس ها نسبتا انتقال یافته بود<br>هیجانش زیاد نبود<br>کاش نبرد بیشتر طولانی میشد<br>در کل خوب بود</blockquote><br><br>ممنون امیرجان<br>گفتم که قصدم زیاد هجانی نبود،بیشتر شاید حماسی.<br>«داستان خودش رو جدی نمیگرفت که این عالی بود»<br>این یعنی چی؟@<strong>almatra@</strong>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>ali7r</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/13057/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/13030/</link>
                        <pubDate>Sat, 12 Sep 2015 22:02:08 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سبک داستان رو خیلی دوست داشتم .نبردش خیلی خوب به تصویر کشیده شده بود .درکل زیبا بود .موفق باشی .- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -سبک داستان رو خیل...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سبک داستان رو خیلی دوست داشتم .<br>نبردش خیلی خوب به تصویر کشیده شده بود .<br>درکل زیبا بود .<br>موفق باشی .<br><br><span>- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -</span><br><br>سبک داستان رو خیلی دوست داشتم .<br>نبردش خیلی خوب به تصویر کشیده شده بود .<br>درکل زیبا بود .<br>موفق باشی .]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>Athena</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/13030/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/12992/</link>
                        <pubDate>Sat, 12 Sep 2015 14:01:58 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[خوب زیبا.ایده یکم تکراری بودنثر نرم و روان بودداستان خودش رو جدی نمیگرفت که این عالی بودحس ها نسبتا انتقال یافته بودهیجانش زیاد نبودکاش نبرد بیشتر طولانی میشددر کل خوب بود]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[خوب زیبا.<br>ایده یکم تکراری بود<br>نثر نرم و روان بود<br>داستان خودش رو جدی نمیگرفت که این عالی بود<br>حس ها نسبتا انتقال یافته بود<br>هیجانش زیاد نبود<br>کاش نبرد بیشتر طولانی میشد<br>در کل خوب بود]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>لینک دانلود</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/12992/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/12989/</link>
                        <pubDate>Sat, 12 Sep 2015 13:38:42 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلام،ممنون سینا جاناز نظر اینکه گفتی چرا انقدر فکر می کنه فکر کنم حق با تو باشه،در واقع قصد من نشون دادن این بود که فرد چقدر براش مهمه که خبرشو برسونه،در مورد اون قسمت انيمه،من که نگفتم کل ف...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سلام،ممنون سینا جان<br>از نظر اینکه گفتی چرا انقدر فکر می کنه فکر کنم حق با تو باشه،در واقع قصد من نشون دادن این بود که فرد چقدر براش مهمه که خبرشو برسونه،در مورد اون قسمت انيمه،من که نگفتم کل فکراش زمانی هست که تیر به طرفش می یاد.بلکه کل فکراش توی راه بود،و اینکه موقعیت الانس براش مهم نیست،مثلا اون تکه ای که به پدرش فکر می کنه،قصدم نشون دادن این بود که طرف یه آدم نه چندان قدرتمند و معروف توی جنگ هست برخلاف پدرش.<br>در مورد اکشنش،خودم که می خوندم،یه لحظه فکر کردم زیاد جزئیات آوردم!<br>و کلا مدت جنگ از قصد کم کردم،که بازم می خواستم چالاکی فرد نشون بدم.<br>کلا دوستان یه نظر بدن،که باید جزئیات اکشن بیشتر باشه یا نه؟<br>واکنش پره هم،خودم دقیقا همین سوال و از خودم پرسیدم<br>ولي پدر هست!فکر کن اگه بچه داشتی!:دی و می يومدي بالای سرش،دستش قطع شده بود،چی کار می کردی؟<br>و بازم ممنونم،کلا از هر نوع نظری استقبال می کنم،بیشتر نقد البته.<br><br>پ.ن:فصل زودتر بده و گرنه خفت می کنم!:دی]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>ali7r</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/12989/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/12988/</link>
                        <pubDate>Sat, 12 Sep 2015 12:53:41 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[خب خب خبدوست داشتم اینو همون وقتی که قسمت اول رو گذاشتی بگم ولی گفته بودی بزارین داستان تکمیل شه:چرا اینقد فکر میکنه شخصیتت؟ اونم وسط جنگ؟خیلی خیلی شبیه انیمه شده بود که مثلا یه تیر داره میا...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[خب خب خب<br>دوست داشتم اینو همون وقتی که قسمت اول رو گذاشتی بگم ولی گفته بودی بزارین داستان تکمیل شه:<br>چرا اینقد فکر میکنه شخصیتت؟ اونم وسط جنگ؟<br>خیلی خیلی شبیه انیمه شده بود که مثلا یه تیر داره میاد سمتش ولی 3 قسمت اون داره در حین تیر اومدن خاطراتشو مرور میکنه:دی<br>توهم خیلی اینکارو کردی یکی دوبار به خدا یه بار به داداشش یه بار به سپاه و مردمان قلغه یه بار به احساسات باباش وقتی خبرشو بشنوه و...<br>من خودم ترجیح میدم داستان زیاد از فعل حال استفاده نشه حالا از نظر تکنیکی نمیدونم کدوم صحیح تره چون تخصصم نیست ولی به نظرم حال جالب نیست<br>اخرش که پدرش میاد نجاتش میده خو داره جسد اونارو میبینه 2تاشوهم خودش کشته  اونوقت میاد میگه تورا چه شده؟ کی با تو اینکارو کرده؟ خو داره میبینه دیگه:دی<br>یه چیز دیگه هم اینه که جنگ هاش زیاد واقعیتی نبود. ینی نمیشد تصورش کرد و جزییاتشم کم بود باید یکم روش کار کنی<br><br>خب با تمام این اوصاف باید بگم داستان خوب بود. من با اینکه داستان فعلا زیاد نمیخونم و حوصلشو ندارم وقتی قسمت هارو میزاشتی به محض دیدنم میومدم و میخوندم<br>خوشم اومد. داستانش خوب بود. <br><div><span><strong>ali7r@</strong></span></div>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>sina.m</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/12988/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/12972/</link>
                        <pubDate>Sat, 12 Sep 2015 08:38:40 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[دوستان داستان تکمیل شد. *HoSsEiN* @]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[دوستان داستان تکمیل شد. *HoSsEiN* @]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>ali7r</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/12972/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/12938/</link>
                        <pubDate>Fri, 11 Sep 2015 10:20:02 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[*HoSsEiN*;14186:بله بلهدستان كامل نيست و نميدانم چه اتفاقي قراره بيوفته براي همين نميتوانم كامل در مورد نظر بدم.اين داستان خب ، خوب بود گرچه مرگ اين توراني ها كاملا غير طبيعي بود، نبايد يادم...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<blockquote><span class="author">*HoSsEiN*;14186:</span><br>بله بله<br><br>دستان كامل نيست و نميدانم چه اتفاقي قراره بيوفته براي همين نميتوانم كامل در مورد نظر بدم.<br>اين داستان خب ، خوب بود گرچه مرگ اين توراني ها كاملا غير طبيعي بود، نبايد يادمون بره يه خنجر و يه تير تو دست راستش بوده! اين يعني دست راستش كلا بدون استفاده است و با دست چپ بايد بجنگه و خب كسي كه راست دسته با دست چپ بجنگه و دو نفر مبارز حرفه اي را بكشه يكم عجيبه!<br>توصيف، توصيفهات كم هستند، توصيف دشت، قلعه،‌كوه و جاده ، لباس هاشون و محل ديدنشون و ... <br>شخصيت پردازي ،‌خودش ، تورانيان،‌چهره هاشون، احساساتش (اين يكي تقريبا خوب بود !) عصبانيتشون كه ميگفتي بايد با چيزي نشان ميدادي مثل پرت كردن اب دهان به زمين يا فحش دادن و قرمز شدن و بيرون زدن رگ گردن و ...<br><br>در اخر همانطور كه گفتم من قصد نقد ندارم فقط نظرمو گفتم،‌همين. خوب بود</blockquote><br><br>ممنون<br>قسمت سوم که خواستم بزارم یه بازنویسی کامل می کنم،هر وقت تموم شد،یه منشن می کنم،اگه وقت داشتی دوباره یه نگاه بنداز،خوشحال می شم،اونوقتم نظرتو بشنوم.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>ali7r</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/12938/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/12936/</link>
                        <pubDate>Fri, 11 Sep 2015 09:57:02 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[بله بلهدستان كامل نيست و نميدانم چه اتفاقي قراره بيوفته براي همين نميتوانم كامل در مورد نظر بدم.اين داستان خب ، خوب بود گرچه مرگ اين توراني ها كاملا غير طبيعي بود، نبايد يادمون بره يه خنجر و...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[بله بله<br><br>دستان كامل نيست و نميدانم چه اتفاقي قراره بيوفته براي همين نميتوانم كامل در مورد نظر بدم.<br>اين داستان خب ، خوب بود گرچه مرگ اين توراني ها كاملا غير طبيعي بود، نبايد يادمون بره يه خنجر و يه تير تو دست راستش بوده! اين يعني دست راستش كلا بدون استفاده است و با دست چپ بايد بجنگه و خب كسي كه راست دسته با دست چپ بجنگه و دو نفر مبارز حرفه اي را بكشه يكم عجيبه!<br>توصيف، توصيفهات كم هستند، توصيف دشت، قلعه،‌كوه و جاده ، لباس هاشون و محل ديدنشون و ... <br>شخصيت پردازي ،‌خودش ، تورانيان،‌چهره هاشون، احساساتش (اين يكي تقريبا خوب بود !) عصبانيتشون كه ميگفتي بايد با چيزي نشان ميدادي مثل پرت كردن اب دهان به زمين يا فحش دادن و قرمز شدن و بيرون زدن رگ گردن و ...<br><br>در اخر همانطور كه گفتم من قصد نقد ندارم فقط نظرمو گفتم،‌همين. خوب بود]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>*HoSsEiN*</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/12936/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: خبررسان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/12877/</link>
                        <pubDate>Thu, 10 Sep 2015 15:34:10 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[Lady Rain;14111:علی عزیز همین حالا فونتت رو درشت کن که هیچکس این داستانو اینطوری نمی خونه :دی با تشکرآتوسا درست شد حالا نظرت رو بگو .:دی]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<blockquote><span class="author">Lady Rain;14111:</span><br>علی عزیز همین حالا فونتت رو درشت کن که هیچکس این داستانو اینطوری نمی خونه :دی با تشکر</blockquote><br><br>آتوسا درست شد حالا نظرت رو بگو .:دی]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/short-stories/">داستان کوتاه</category>                        <dc:creator>milad.m</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/12877/</guid>
                    </item>
							        </channel>
        </rss>
		