<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>        <rss version="2.0"
             xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
             xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
             xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
             xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
             xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
             xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
        <channel>
            <title>
									شاهنامه - بوک پیج				            </title>
            <link>https://bookpioneers.ir/btm/shahnameh/</link>
            <description>بوک پیج, صفحات کتاب زندگی</description>
            <language>fa-IR</language>
            <lastBuildDate>Tue, 22 Sep 2026 17:37:27 +0000</lastBuildDate>
            <generator>wpForo</generator>
            <ttl>60</ttl>
							                    <item>
                        <title>نکات مشترک داستان رستم با اساطیر یونان:</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1682/</link>
                        <pubDate>Tue, 19 Jul 2016 18:51:15 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[الف) رستم و پرومتئوسدکتر اسلامی ندوشن در تحلیل داستان رستم و اسفندیار، شخصیت و ویژگی رستم را با پرومتئوس مقایسه می کند و سرسختی رستم را در برابر اسفندیار و گشتاسب یادآور سرسختی پرومتئوس در ب...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[الف) رستم و پرومتئوس<br><br><br>دکتر اسلامی ندوشن در تحلیل داستان رستم و اسفندیار، شخصیت و ویژگی رستم را با پرومتئوس مقایسه می کند و سرسختی رستم را در برابر اسفندیار و گشتاسب یادآور سرسختی پرومتئوس در برابر زئوس می داند. همان طور که در بخش مربوط به جمشید نوشته شد، پرومتئوس، یکی از تیتان ها و فرزند گایا ( زمین ) و اورانوس ( آسمان ) است که در نبرد تیتان ها بر ضد زئوس، شرکت نمی کند و یاریگر زئوس در جنگ بر ضد غولان است و هم چنین از قدرت پیشگویی و    بی مرگی برخوردار است و راز مرگ و زوال زئوس را می داند، امّا بر اثر نافرمانی در برابر زئوس و آموختن راز استفاده از آتش به انسان ها، مورد خشم و غضب زئوس قرار می گیرد و به فرمان زئوس به بند و زنجیر کشیده می شود.<br><br><br>پس از آن زئوس، هرمس را به سوی پرومتئوس می فرستد و جویای راز زوال خود می شود و می گوید در غیر این صورت، او را شکنجه خواهد داد. امّا پرومتئوس از این کار سر باز می زند و در برابر درخواست زئوس مقاومت می کند، لذا تهدید زئوس عملی می شود و عقابی خون خوار مأمور می گردد که هر بامداد جگر پرومتئوس را که مدام می رویند، ببلعد و مدت ها این شکنجه تکرار    می گردد. (رك،  اساطیر یونان، صص 50- 45 )<br><br><br>دکتر اسلامی ندوشن، شباهت های رستم و پرومتئوس را به شکل زیر خلاصه می کند:<br><br><br>«1- نخستین وجه شباهت میان رستم و پرومتئوس این است که هر دو در مقابل بزرگ ترین قدرت زمان مقاومت می ورزند، یکی در برابر پادشاه پادشاهان و دیگری در برابر خدای خدایان. مقاومت برای آن است که قدرت ها از آن دو، توقع ناروا داشته اند. گشتاسپ رستم را گناه کار می شناسد که « از آرایش بندگی گشته است »، زئوس پرومتئوس را گناه کار می شناسد که « میرندگان » را در امتیازهایی که خاص خدایان بوده است، سهیم کرده و آن ها را از جهل و درماندگی رهانیده است.<br><br><br>2- پرومتئوس با آن که از خانواده ی ایزدان است، به صف آدمیان می پیوندد و هوادار آن ها  می گردد. همان گونه که رستم، با آن که وابسته به طبقه ی فرمانروایان است، نماینده ی مردم می شود و آزادی و اسارت خود را را به منزله ی آزادی و اسارت انسان ها می داند.<br><br><br>3- سلاح رستم در برابر قدرت پادشاه ( که از طریق رویین تنی و جوانی و نیروی اسفندیار باز می گردد )زور و فرّ اوست، به اضافه ی همکاری سیمرغ که « تعبیه گز » را در برابر طلسم اسفندیار به او می آموزد. سلاح پرومتئوس در برابر زئوس نیز، راز به زیر افکنده شدن زئوس است، اگر این راز بر خدای خدایان آشکار گردد، او خواهد توانست که به موقع از سقوط خود جلوگیری کند.<br><br><br>4- پرومتئوس، زئوس را در نبردی که با ایزدان شریر، تیتان ها، داشته یاری کرده و سالاری او را مسجّل گردانیده، همان گونه که اگر جانفشانی و کمک رستم نبود، خانواده ی کیان نمی توانست در پادشاهی برقرار بماند و در نتیجه گشتاسپ وارث تاج و تخت گردد.<br><br><br>5- پرومتئوس از روی آگاهی، سرنوشت دردناک خود را پذیرفته، چه، به نجات آینده ی خویش امیدوار است، رستم نیز سرنوشت تیره و تار خود را از روی آگاهی می پذیرد.<br><br><br>6- رستم و پرومتئوس، هر دو بر ضد بی عدالتی قیام کرده اند، رستم در برابر گشتاسب می ایستد، زیرا معتقد است که « به بیداد کوشد همی » و پرومتئوس، زئوس را کسی می داند که بنا به هوس خود قانون وضع می کند.<br><br><br>7- روبرو شدن پرومتئوس با هرمس که پیک خدایان است، یادآور مقابله ی رستم با اسفندیار است، هر چند به طور کلی بین هرمس و اسفندیار شباهت چندانی نیست. صفت بارز هرمس آن است که مجری متعبّدی است، از این جهت مانند اسفندیار، دستورهای خدایان به خصوص پدرش زئوس را با جدیّت انجام می دهد. زئوس هرمس را نزد پرومتئوس فرستاده است تا رازی را که در مورد سقوط وی دارد از او بگیرد، کشف این راز، او را از به زیر افتادن نجات می بخشد، لیکن پرومتئوس زیر بار نمی رود و دادن راز را موکول به گشوده شدن خود از بند می کند، لجاج او یادآور سر سختی رستم است.<br><br><br>8- نکته ی قابل توجه دیگر این است که پرومتئوس، نزد هرمس از « خدایان نوخاسته » نام می برد، همان گونه که رستم از بی مایگی و نو دولتی گشتاسب ها یاد می کند. پرومتئوس می گوید: تو گمان می کنی که من می روم تا از زبونی در برابر خدایان نو خاسته دست به سینه بایستم، چه اشتباهی!<br><br><br>9- پرومتئوس، عذابی که می کشد از غرورش است، رستم و اسفندیار نیز قربانی غرور خود هستند.<br><br><br>10- در هر دو داستان، « بند » نقش اساسی دارد. پرومتئوس به بند می رود برای این که می خواهد بشریّت را رهایی بخشد. رستم، دست به بند نمی دهد، برای این که نمی خواهد آزادی او که همان انسانیتش است، پایمال گردد.<br><br><br>11- چهار نیرو در برابر هم ایستاده اند:<br><br><br>الف: گشتاسب+ اسفندیار، برخوردار از فرّ شاهنشاهی و تائید دین و رویین تنی.<br><br><br>ب: رستم+ سیمرغ، برخردار از فرّ پهلوانی و راز گز.<br><br><br>ج: زئوس، برخوردار از قدرت یزدانی و فرمان روایی بر عناصر طبیعت.<br><br><br>د: پرومتئوس، برخوردار از خصیصه ی بی مرگی و راز زوال زئوس. »                 <br><br><br>                             ( داستان داستان ها، 120- 115 )<br><br><br> ب) رستم و هركول    <br><br><br>یکی دیگر از شخصیت هایی که در اساطیر یونان، شباهت زیادی به رستم دارد، هركول است.<br><br><br>هركول نیز مانند رستم بزرگ ترین قهرمان سرزمین خود بود و مانند او موانع و خان های گوناگونی را پشت سر گذاشت، مرگ او نیز مانند رستم با حیله و ترفند خاصی صورت گرفت که در نوشته ی زیر جزئیات زندگی این پهلوان یونانی به صورت کامل تری بررسی خواهد شد.<br><br><br> 1- زندگی هركول:     <br><br><br>هركول از هم بستری زئوس که به هیأت آمفیتریون در آمده بود با الکمن شکل می گیرد و هنگامی که هركول از مادر زاده می شد، زئوس سوگند خورد،فرزندی را که زاده می شود، فرمان روای میسین سازد. هرا که الکمن و فرزند وی را دشمن می داشت به هنگام زاده شدن هركول، ایلی تی، فرشته ی زایمان را فرو فرستاد تا از زاده شدن هركول جلوگیری کند و زن استنلوس فرزند خود، اوریستیوس را قبل از زاده شدن هركول، هفت ماهه زایید و چنین بود که اوریستیوس بر طبق سوگند زئوس، فرمانروای میسین شد.در روایتی، هرا پس از تولد هركول، مارهای سهمگینی را به گهواره هركول می فرستد و هركول با این مارها گلاویز می شود و آن ها را ازبین می برد.<br><br><br>کهن ترین ماجراهای پهلوانی هركول در تب اتفاق افتاده و می گویند در هیجده سالگی، شیر ستیزون را کشت و پوست شیر را تن پوش خویش کرد. به خاطر نجات تب از پرداخت خراج به شهریار اورکومن، دختر کرئون را به زنی گرفت. او هم چنین در نبرد گیگانتها که هیچ جاودانی قادر به نابودی آن ها نبود و فقط به دست موجود میرا کشته می شدند، به یاری زئوس شتافت و به راهنمایی آتنا بسیاری از آن ها را نابود ساخت. امّا سرانجام، به خواست هرا، دیوانه می شود و فرزندان خود را می کشد و ناچار می شود که برای جبران گناه خویش به خدمت اوریستیوس در آید. هركول برای انجام خواسته های اوریستیوس، ناچار می شود که اعمالی را انجام دهد که مجموع آن دوازده عمل است که به خان های هركول شهرت دارد.که از مجموع این دوازده خان، دو عمل یعنی تمیز کردن اصطبل اوژیاس که هركول در برابر آن مزد خواسته بود و کشتن اژدهای لِرن که به کمک یولائوس این عمل را انجام داده بود، مورد پذیرش اوریسته قرار نمی گیرد.<br><br><br>   (رك، شناخت اساطیر یونان، صص 154- 146 )  4-4-5- 2- 2- خان های هركول  <br><br><br>خلاصه ی مأموریت های هركول عبارتند از:<br><br><br>1-کشتن شیری که هیچ سلاحی بر آن کارگر نبود و او مجبور می شود که با دست خود گردن شیر را بگیرد و او را خفه کند.      <br><br><br>2- کشتن مار نه سری که در مرداب های لِرن زندگی می کرد، این مار با هر ضربتی که به یکی از سرهایش وارد می شد، سری دیگر به جای آن می روئید تا اینکه به کمک یولائوس گردن های   بریده شده را با آتش می سوزاند تا دوباره سر دیگری از آن نروید. هركول پس از کشتن اژدها، تیرهای خود را با خون زهرآگین اژدها مسموم می کند و با همین تیرها است که قنطورهای مست را در ماجرای کشتن گراز اریمانت نابود می کند.<br><br><br>3- آوردن گوزن زرّین شاخ که نظر کرده ی آرتمیس بود.<br><br><br>4- آوردن گراز اِرومانتوس که هركول این گراز وحشی را در میان توده ی عظیمی از برف   می راند وسپس دست و پایش را می بندد و به نزد اوریستیوس می آورد.<br><br><br>5- پاک کردن اصطبل گاوهای آوگیاس شاه که به مدت سی سال تمیز نشده بود. هركول به شرط دریافت ده رأس گاو از شاه این کار را انجام می دهد و برای تمیز کردن آن با کندن کانال، آب رودخانه های آلفیوس و پنیوس را در آن جاری ساخت.<br><br><br>6- راندن پرندگان استو مفالوس  که از آنِ آرس بودند و منقار و بال و چنگالِ برنجین داشتند و خوراک آن ها گوشت انسان بود. هركول به وسیله ی قاشقک های برنجین که هفائیستوس آن ها را ساخته بود و آتنا به او داده بود و کوبیدن آن ها به هم توانست پرنده ها را دور سازد.<br><br><br>7- آوردن گاو وحشی و عظیم الجثه ی کِرتی.<br><br><br>8- آوردن اسبان دیومِد که حیواناتی وحشی و آدم خوار بودند. هركول قبل از آن که برای آوردن این اسبان حرکت کند، برای نجات همسر دوست خود، آدمیتوس، با مرگ کشتی  می گیرد و پس از پیروزی بر مرگ، زن را زنده به نزد آدمیتوس می آورد.<br><br><br>9- آوردن کمربند هیپولوتا، ملکه ی آمازون ها. این کمربند هدیه ی آرِس خدای جنگ به  شجاع ترین آمازون بود. آمازون ها که گروهی از زنان جنگجو بودند و هیچ مردی اجازه ی ورود به سرزمین آن ها را نداشت. هركول برای رسیدن به این سرزمین مجبور شد که از راه دریا حرکت کند و پس از به اسارت درآوردن خواهر ملکه، او را مجبور کرد که کمربند را به او بدهد.<br><br><br>10- آوردن گله ی گاو گیرون، غول آدم خواری با سه سر و شش دست و بازو. او قبل از رسیدن به گله با گیرون روبرو می شود و می دانست که در جنگ تن به تن حریف چنین هیولای نیرومندی نخواهد شد، به سرعت برق، سه تیر رها ساخت و هر یک را به یکی از سه گردن آن دیو زد و او را کشت و سپس گله ی او را حرکت داد. در بین راه، هرا خرمگس بزرگی را فرستاد تا گاوها را نیش بزنند. گاوها که هر یک به سویی می گریختند، با زحمت بسیار هركول، دوباره جمع شدند و او برای رفع خستگی، درون غاری دراز کشید و به خوابی سنگین و طولانی فرو رفت. صبح روز بعد که از خواب برخاست، دریافت که اسب ها و ارابه اش ناپدید شده اند. هركول، لبریز از خشم همه جا را زیر پا گذاشت تا این که به غار دیگری رسید و در آن جا موجودی را دید که نیمه ی بدن او شبیه زنی زیبا و نیمه ی دیگر بدنش مانند ماری فلس دار بود. او به هركول می گوید که اسبان تو را در صورتی به تو خواهم داد که مطابق رسم رایج این سرزمین با من ازدواج کنی. هركول که چاره ای نداشت با او ازدواج می کند و پس از آن مار- دختر، اسب های هركول را به او می دهد و هركول نیز قبل از رفتن، کمان اضافی خود را از زه کشید و به او سپرد و گفت: چنان می بینم که سه پسر به دنیا خواهی آورد. چنان چه هر یک از آن توانست این کمان را بکشد و برای آزمودن اقبال خویش مرا طلب کند، بگذار به سراغ من بیاید و مرا بیابد. پس از آن هركول گله را حرکت می دهد و به نزد اوریستیوس می برد.<br><br><br>هركول پس از انجام این ده مأموریت در حالی که هشت سال را برای انجام آن ها صرف کرده بود خواهان مرخص شدن از خدمت اوریستیوس است، امّا دو مأموریتی را که برای انجام آن از کمک یولائوس در کشتن مار نه سر لِرن و هم چنین درخواست مزد برای پاک کردن اصطبل آوگیاس استفاده کرده بود، مورد موافقت اوریستیوس قرار نمی گیرد و به همین جهت مجبور می شود دو مأموریت دیگر را که از سوی هرا تعیین شده بود انجام دهد که عبارت بودند از: آوردن سیب های طلایی از باغ هسپریدها و آوردن سگ سِربروس از هادس.<br><br><br>11- هركول برای آوردن سیب های طلایی هسپرید، ابتدا به نزد پرومتئوس می رود وبا کشتن عقابی که او را شکنجه می داد، راز به دست آوردن سیب ها را از او می پرسد. او پس از رسیدن به باغ، ابتدا با اژدهایی که مأمور حفاظت از سیب ها بود روبه بر می شود، او ابتدا با این اژدها کشتی   می گیرد، ولی همین که او را به زمین می زند، می بیند که تمام خستگی از تن اژدها بیرون می رود و شاداب می شود. او پس از آن که فهمید اژدها با رسیدن به زمین دوباره توان خود را باز می یابد، این بار او را بر سر دستان خود بلند کرد و بدون آن که بگذارد به زمین برسد، او را در میان دستان خود فشرد و نابود کرد. پس از آن برای چیدن سیب هایی که هیچ انسانی قادر نیست آن ها را بچیند. به سراغ اطلس می رود و با بر دوش گرفتن آسمان، او را به سوی باغ و دخترانش که از سیب ها مراقبت می کردند می فرستد، اطلس پس از چیدن سیب ها به هركول پیشنهاد می دهد که سیب ها را خود او برای اوریستیوس ببرد، امّا هركول به او می گوید که آسمان را به خوبی بر روی شانه های خود قرار نداده است و با این حیله، آسمان را دوباره بر دوش اطلس می گذارد و خود با سیب ها به نزد اوریستیوس برمی گردد.<br><br><br>12- آوردن سگ سه سر سربروس از دوزخ. او به کمک آتنا و هرمس به اعماق زمین می رود و با عبور از رودخانه ی استیکس به تارتاروس و نزد هادس می رود و هادس به او می گوید در صورتی می تواند سگ را ببرد که برای بردن آن از هیچ سلاحی استفاده نکند. وظیفه ی این سگ پاسداری از ارواح مردگان بود تا از قلمرو هادس خارج نشوند. او سه سر نیرومند و یال های   افراشته ای داشت که پر از مار بود و به جای دم نیز، مار بزرگی داشت که دائم به خود می پیچید. سربروس با دیدن هركول کوشید که او را گاز بگیرد، امّا لباس هركول که از پوست شیر بود سخت بود. هركول سگ را در دستان خود گرفت و او را رها نکرد، تا این که سگ را به نزد اوریستیوس آورد و در مقابل او افکند، اوریستیوس از ترس خود را در درون خمره ای پنهان کرد و به هركول گفت که سگ را از او دور سازد و هركول نیز دوباره سگ را به قلمرو هادس برد. هركول سرانجام پس از انجام این مأموریت ها، توانست آزادی خود را باز یابد. (رك،  اساطیر یونان، صص 151- 113 )<br><br><br> <br><br><br> ۲- مرگ هركول:       <br><br><br>هركول که با همسرش در کالدون زندگی می کرد، یکی از برادرزاده های شاه را در دعوایی که پیش آمده بود، چنان زد که دیگر نفسش در نیامد، و به این دلیل او و همسرش مجبور به ترک آن سرزمین شدندآن ها در راه به رود اونوس رسیدند، در آن جا قنطوری به نام نِسوس زندگی می کرد که مسافران را بر پشت خود سوار می کرد و از رود عبور می داد، قنطور که از هركول بیزار بود، همسر هركول را به جای عبور از رود، می رباید و هركول نیز با تیری زهرآگین او را مجروح می کند. نسوس در حال جان دادن به همسر هركول می گوید که کمی از خونم را بردار و هرگاه احساس کردی که هركول دیگر دوستت نمی دارد، جبه ای را که در آبی که با این خون مخلوط می کنی، بخیسان و به او بده تا بپوشد، چنان می شود که بیش از همیشه تو را دوست خواهد داشت. ( اساطیر یونان، 190- 189 )<br><br><br>زمانی که همسر هركول، احساس کرد که او دیگر دوستش نمی دارد، ناگهان طلسم محبتی را که قنطور به او داده بود به یاد آورد و جبه ی هركول را با آبی که با خون قنطور مخلوط بود، آغشته کرد و آن را به هركول داد تا بپوشد. هركول پس از پوشیدن ردا و به محض آن که آفتاب، زهر موجود در خون نسوس را که ردا به آن آغشته بود، ذوب کرد، مانند آتش شعله ور گردید و هركول از درد فریاد می کشید و بیهوده تلاش می کرد که آن را از تن جدا کند، چون گوشت از استخوان جدا می شد. او خود را به رود افکند، امّا زهر بیشتر شعله می کشید. پس از آب بیرون جست و به داخل جنگل هجوم برد، هم چنان می رفت و شاخه های درختان را  می شکست تا به کوه اُیتا رسید و بی رمق بر زمین افتاد. هركول پس از آن که فهمید از خون نسوس به این بلا افتاده است، گفت: زمان مرگم فرا رسیده است، زیرا از آتنا شنیدم که مردگان مرا خواهند کشت. سرانجام به پسر خود هولوس سوگند داد که بر توده ی هیزمی که فراهم آورده بود و خود بر روی آن دراز کشیده بود، آتش بزند، امّا هولوس می گریست و عقب رفت و دور شد. تا این که هركول، مرد جوانی را که   گلّه ی گوسفندی را می برد صدا زد، او پسر پونیاس بود. به او گفت: به خاطر دوستی میان من و پدرت، از تو می خواهم که آتشی براین خرمن هیزم بزنی و به عنوان پاداش تير و کمانم را بردار. تو باید فیلوکتیتِس، تنها پسر پونیاس باشی. آن ها را بر دار و به خاطر داشته باش که بدون آن کمان و تیرها، امکان ندارد شهر تروا به دست مهاجمان میرا بیافتد. پس او در عوض برداشتن تیر و کمان هركول، بر توده ی عظیم هیزم آتش زد و پس از شعله ور شدن آتش، اثری از هركول ندید و بدین ترتیب او در المپ مورد استقبال زئوس قرار گرفت و جاودان شد. ( اساطیر یونان، 204- 202 )<br><br><br>در روایتی دیگر، هركول به المپ صعود می کند و در ماجرای خفتن بر آتش، به هیأت عقابی از آتش پرمی کشد، که عقاب نماد زئوس است. هركول در این روایت با مادرخوانده ی خویش، هرا، آشتی و با هبه، ساقی خدایان، ازدواج می کند و در شمار نامیرایان قرار می گیرند.<br><br><br>چنان چه در کتاب ادیسه ملاحظه می شود، اولیس نیز در راه بازگشت به سرزمین خود نظیر چنین موانعی را پشت سر می گذارد که از آن به خان های اولیس می توان تعبیر کرد که از این نظر به هركول و رستم شباهت دارد.<br><br><br> ۳- شباهت های رستم و هركول<br><br><br>با مطالعه ی داستان زندگی رستم و رنج ها و پهلوانی های او و مقایسه ی آن با زندگی و   رنج های هركول، موارد تشابه بسیاری را بین این دو پهلوان مشاهده می کنیم که آن ها را در موارد زیر می توان خلاصه نمود.<br><br><br>1-در هنگام تولد هر دو قهرمان، موجودات ماوراءالطبیعی به نوعی دخیل هستند و از این طریق می توان به ارتباط هر دو پهلوان با موجودات برتر پی برد. چنان که در هنگام تولد رستم، سیمرغ ظاهر می شود و در تولد و زنده ماندن رستم دخالت مستقیم دارد. هركول نیز در هنگام تولد خود مورد توجه زئوس، خدای خدایان قرار دارد به گونه ای که زئوس با اطمینان یافتن از تولد او، سوگند یاد می کند کودکی را که فردا متولد خواهد شد، پادشاه کند، امّا هرا همسر آسمانی زئوس بر اثر حسادتی که داشت در این عمل دخالت می کند و با حیله ای که به کار می برد کودکی دیگر قبل از هركول متولد می شود.  <br><br><br>2- اعمال خارق العاده ای در ایام کودکی و نوجوانی به دست هر دو پهلوان انجام می گیرد، چنان چه بنا به روایت شاهنامه،رستم در سن نوجوانی، پیل سپیدی را که وحشی و از بند رها شده بود با گرز خود کشت. هركول نیز در هنگام کودکی مارهایی را که از جانب هرا برای نابودی او فرستاده شده بود، خفه کرد و در سن هیجده سالگی نیز شیر ستیزون راکشت.<br><br><br>3- شباهت ببربیان رستم و زره هركول: هر دو قهرمان از پوست حیوانات به عنوان تن پوش جنگی خود استفاده می کنند. چنان که هركول نیز پس از کشتن شیر ستیزون از پوست آن به عنوان زره استفاده می کند. این پوشش در هر دو مورد خاصیت آسب ناپذیری و ضد ضربه بودن را دارد به نحوی که این پوشش بارها هركول را از ضربات گوناگون نجات داده بود، مخصوصاً هنگام آوردن سگ سربروس که دم مار گونه ای داشت و همین لباس باعث می شود که دم سگ نتواند از پشت آسیبی به هركول وارد کند.<br><br><br>4- هر دو پهلوان به نوعی پشتیبان شاهان یا خدایان هستند. چنان که رستم در سراسر زندگی خود در مواقع خطر شاهان ایران را یاری می کرد. هركول نیز همین نقش را برعهده داشت و مخصوصاً در نبرد با گیگانتها یاری گر زئوس و خدایان المپ بود.<br><br><br>5- سرنوشت به گونه ای نسبت به هر دو پهلوان بی رحم بود، چنان چه در مورد رستم، باعث شد که به صورت ناشناس فرزند خود سهراب را از میان بردارد و هركول نیز بر اثر جنونی که به وسیله ی هرا بر او حادث شده بود، ناخواسته فرزندان خود را ازبین می برد.<br><br><br>6- نکته ی آشکار دیگر، خان هایی بود که هر دو پهلوان پشت سر گذاشتند، با این تفاوت که رستم این خان ها را برای نجات کاوس پشت سر گذاشت، امّا هركول جهت پاک شدن از گناهی که در کشتن فرزندان خود دامن گیرش شده بود، این موانع را پشت سر گذاشت. خان های اولیس نیز در حقیقت نوعی مجازات بر اثر آسیبی که به وسیله ی اولیس بر فرزند پوزئیدون وارد شده بود می باشد.<br><br><br>7- هر دو پهلوان در انجام بعضی از مأموریت های خود از حمایت خدایان یا موجودات برتر، برخوردار هستند، چنان که رستم در برابر اسفندیار از حمایت سیمرغ بهره مند می شود. هركول نیز در بعضی از خان های خود مخصوصاً در دور کردن پرندگان جزیره ی استوم فالوس و هم چنین آوردن سگ سربوس از راهنمایی و حمایت های آتنا بهره می برد.<br><br><br>8- نکته ی مشترک دیگر ماجرای ازدواج رستم و تهمینه در داستان رستم و سهراب است که به نوعی با داستان هركول شباهت دارد. در داستان رستم وسهراب، رستم برای یافتن اسبی که در هنگام استراحت و خواب آن را رها کرده بود به تهمینه می رسدو پس از جدایی از او بازوبند خود را به او می سپارد تا نشانه ای از پدر برای کودک باشد. در آوردن گله های گاو گیرون نیز می بینیم که هركول پس از جمع آوری گاوانی که دچار وحشت شده بودند، برای استراحت اسبان خود را رها  می کند و پس از بیداری آن ها را نمی یابد، و به جستجو می پردازد تا این که مجبور می شود برای آزادی اسبان خود با مار دختری ازدواج کند و پس از جدایی از او کمان خود را به او می سپارد تا هر یک از فرزندانش که توان کشیدن کمان را داشته باشد و در آرزوی یافتن پدر باشد، از آن بهره گیرد.<br><br><br>9- حیله هایی که دو پهلوان برای انجام بعضی از مأموریت های خود به کار می گیرند از نکات مشترک دیگر است. چنان که رستم برای گشودن دژ سپند و هم چنین آزادی بیژن از چاه افراسیاب به حیله متوسل می شود و به صورت ناشناس وارد دژ می گردد، حتّی در داستان نبرد رستم با سهراب و هم چنین نبرد او با اسفندیار، با نوعی حیله بر حریفان پیروز می شود. هركول نیز برای آوردن سیب های زرّین باغ هسپرید از نوعی حیله بهره می جوید و با فریب دادن اطلس در مأموریت خود موفّق می شود.<br><br><br>10- در مواجهه با غولان می بینیم که هر یک از آن ها نقطه ضعفی دارند که پهلوان از آن آگاه است و از همین نقطه ضعف برای نجات خود و شکست غولان بهره می جوید، و به طور کلی غولان در برابر قدرت بدنی خود از قدرت عقل وخرد، بهره ی چندانی ندارند. چنان که در نبرد رستم با اکوان دیو، زمانی که اکوان دیو رستم را بر روی دستان خود بلند می کند از رستم می خواهد که بگوید تا او را به کجا بیاندازد و رستم که از اندیشه ی دیو آگاه است از او می خواهد تا او را در میان کوه پرت کند و دیو برعکس خواست رستم او را به میان دریا می اندازد و به این طریق رستم نجات می یابد. در نبرد هركول با اژدهایی که مأمور حفاظت از سیب های زرّین بود، نیز می بینیم که هركول از نیرویی که اژدها هنگام تماس با زمین می یابد، آگاه می شود و به همین جهت او را بر روی دستان خود بلند می کند و بدون این که اژدها تماسی با زمین داشته باشد، او را ازبین می برد. اولیس نیز در هنگام برخورد با سیلکوپ او را فریب می دهد و خود را هیچ کس می نامد و سیلکوپ هم که از درایت چندانی برخوردار نیست، این حرف را می پذیرد و هنگامی که دوستانش برای یاری او آمده بودند می گوید که هیچ کس مرا نابینا ساخته  است.<br><br><br>11- اژدها یا دیوانی که دو پهلوان می کشند خون آن ها به نوعی خاصیت جادویی دارد، چنان که رستم پس از کشتن دیو سپید جگرگاه او را می درد و برای باطل کردن جادو و یافتن بینایی کاوس از آن خون استفاده می کند. هركول نیز پس از آن که اژدهای لِرن را می کشد تیرهای خود را با خون زهرآلود اژدها آغشته می کند. و از همین تیرها است که برای کشتن قنطور استفاده می کند.<br><br><br>12- همان طوری که تولد دو پهلوان به گونه ای غیر عادی و فوق طبیعی است، مرگ دو پهلوان نیز به شکل غیر طبیعی و بر اثر فریب صورت می گیرد، چنان که رستم با حیله ی نابرادر خود، شغاد، به چاه می افتد و کشته می شود و هركول نیز بر اثر حیله ی قنطور که خون زهرآلود خود را به زن هركول داده بود تا هرگاه احساس کرد که دوستش نمی دارد، برای جلب محبت او از آن استفاده کند و به این ترتیب هركول ازبین می رود.<br><br><br>13- نکته ی جالب دیگر انتقام هر دو پهلوان از قاتل خود، قبل از مرگ است، چنان که رستم قبل از مردن، شغاد را با تیری به درخت می دوزد، هركول نیز قبل از ماجرای مرگش، قنطور را که عامل اصلی مرگش بود، با تیر زهرآگین خود ازبین برده بود.<br><br><br> ج) سیمرغ و آتنا     <br><br><br>در اساطیر یونان موجودی به اسم سیمرغ وجود ندارد امّا با توجه به کارکردی که سیمرغ در داستان رستم دارد، به نوعی، آتنا، ایزد بانوی جنگ یونانی، با او هم خوانی دارد.در داستان رستم می بینیم که هرگاه زال و رستم دچار مشکل و دردسری می گردند که حل آن از عهده ی کسی بر نمی آید، سیمرغ ظاهر می شود و با هوش و قدرت برتری که دارد آن را حل می کند که این عمل با به دنیا آوردن رستم از پهلوی مادر و درمان رستم و آموختن راه قتل اسفندیار به او در داستان رستم و اسفندیار، ظاهر می شود. در داستان هركول نیز می بینیم که: چون هركول، قربانی دشمنی هرا، وظایف دشوار آتنا را پذیرفت، آتنا در کنارش ایستاد و یاری اش داد و سرانجام او را آسودگی بخشید. هم او بود که سنج برنجی را بدو داد که پرندگان دریاچه ی استیم فالوس از صدای آن ترسیدند.هم او بود که هركول را به هنگامی که وی سِرِبوس را از جهان زیرین فراز آورد، همراهی کرد. سرانجام، آتنا بود که پس از مرگ هركول در آستانه ی المپ به وی خوشامد گفت. ( اساطیر یونان، 85 )<br><br><br>او علاوه بر هركول، پهلوانان دیگر یونانی را نیز یاری می داد از جمله پرسئوس را در لشکرکشی علیه گورگن ها راهنمایی کرد، هم چنین با بِلروفُن به مهربانی رفتار کرد و در خواب بر او ظاهر گشت، افساری زرّین بدو بخشید و او در رام کردن اسب خویش، پگاسوس، مدیون آتنا بود. سرانجام آتنا زمانی ادیسه ( اولیس ) را در برابر همه ی مخاطراتی که در بازگشت از تروا، او را تهدید می کردند، یاری نمود و هم چنین به شکل مِنتور خردمند درآمد و تلماک را در تلاش برای باز یافتن پدر، پیروزمندانه پاس داشت. ( همان، 86- 85 )   <br><br><br>تولد غیرعادی آتنا نیز، داستان تولد رستم را که آن هم به شکل غیرمعمولی بود به یادمی آورد.ماجرا از این قرار است که: زئوس در اثنای نبرد با تیتان ها، مِتیس، دختر اوکئانوسِ تیتان را به عقد ازدواج خود در آورد، پرومتئوس به او گفت: ای زئوس بزرگ، اگر متیس از تو فرزندی به دنیا آورد، این فرزند از تو که پدرش هستی، نیرومندتر و هوشیارتر خواهد شد. پس زئوس نقشه ی زیرکانه ای طرح کرد و به متیس گفت « می دانم تو آن نیروی شگفت را داری که بتوانی خود را به شکل هر جان داری که خواستی درآوری، امّا حتم دارم که نمی توانی به شکل مگس کوچکی درآیی» متیس با شنیدن این سخن در یک چشم به هم زدن خود را به شکل مگسی درآورد و زئوس مگس را به دهان گذاشت و بلعید.امّا چند ماه بعد سردرد سختی به سراغ زئوس آمد، تا آن که پرومتئوس، تبرش را برداشت و سر زئوس را شکافت. از شکاف سر زئوس آتنا دختر متیس بیرون جست در حالی که کاملاً بالغ و دارای زره و سلاح درخشان بود.  ( اساطیر یونان، 47 )<br><br><br>هم چنین در ایلیاد می بینیم با آن که آتنا، دیومد را از جنگ با خدایان برحذر می دارد، با این حال به او می گوید: « امّا اگر آفرودیت، میدان های جنگ آرس را اندک بشمارد، دل آن را داشته باش که ضربتی بر او بزنی » و به خاطر همین هنگامی که، انه، پسر آنکیزوآفرودیت، زخمی می شود، و آفرودیت فرزند را در پناه خود می گیرد، دیومد به سوی او می جهد و با زوبین خود، دست آفرودیت را زخمی می کند. ( ایلیاد، سرود پنجم، 175- 183 )<br><br><br>راهنمایی آتنا به دیومد در خصوص مواجهه با خدایان، به نوعی یادآور راهنمایی های سیمرغ برای مقابله با اسفندیار است که از نعمت رویین تنی برخوردار بود و به نوعی تحت حمایت دین بهی ( زردشتی ) قرار داشت.<br><br><br>آتنا اگر چه جلوه های گوناگونی داشت، امّا یکی از جلوه های او ظاهر شدن به شکل پرنده  ( هما ) بود و این امر به نوعی یادآور سیمرغ است. چنان که در سرود سوم ادیسه می بینیم، هنگامی که آتنا در هیأت مِنتور به همراه تلماک به نزد نستور می رود. پس از سفارش های لازم به نستور، به شکل همایی درمی آید و از آن جا دور می شود پس: « همه ی کسانی که وی را دیدند، هراسان شدند، پیرمرد دست راست تلماک را گرفت و سپس گفت: وی جز دختر زئوس، کس دیگری نیست. ( ادیسه، سرود سوم، 63 )<br><br><br>از سوی دیگر آتنا به عنوان ایزد بانوی جنگ و جلوه هایی که دارد، همتای بهرام است و همان گونه که در پژوهشی در اساطیر ایران ( ص 470 ) دیدیم، بهرام با نام ورثرغنه، در ادبیات اوستایی، در حقیقت یکی از القاب ایندره، خدای جنگجوی هند و ایرانی است و باز طبق نظر استاد بهار دیدیم که شخصیت رستم انعکاسی از این خدا می باشد و به این ترتیب آتنای یونانی و بهرام پهلوی و  ورثرغنه ی اوستایی و ایندره ودایی و رستم ایرانی در یک ردیف قرار می گیرند.           <br><br><br> منبع: asatir-shahname.blogfa.com<br>-------------------------------------------------------------------------------<br><br><br>1- شوهر الکمن.<br><br><br> -Ilithy<br><br><br> -Eurysthus<br><br><br> -Erymanthian<br><br><br> -Augeas<br><br><br> -Stymphalian<br><br><br> -Hippolyte<br><br><br> -Geryon<br><br><br> -Cerberus<br><br><br> -Evenus<br><br><br>2- موجودی افسانه ای که نیمه ی بدن او اسب و نیمه ی دیگر انسان است.<br><br><br> -Oeta<br><br><br> -Hebe<br><br><br>1- ایزد بانوی عشق.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/shahnameh/">شاهنامه</category>                        <dc:creator>lili</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1682/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>ويژگي هاي مشترك داستان اسفنديار با اساطير يونان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1678/</link>
                        <pubDate>Tue, 19 Jul 2016 10:18:45 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[يكي از ويژگي هاي مشترك داستان اسفنديار با اساطير يونان، خان هاي او است كه در اساطير يونان نمونه هايي دارد و در بخش مربوط به داستان رستم به وجود شباهت و اختلاف آن ها اشاره شد.از نكات مشترك دي...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[يكي از ويژگي هاي مشترك داستان اسفنديار با اساطير يونان، خان هاي او است كه در اساطير يونان نمونه هايي دارد و در بخش مربوط به داستان رستم به وجود شباهت و اختلاف آن ها اشاره شد.<br><br><br>از نكات مشترك ديگر، وجود شباهت هايي است كه بين داستان نبرد رستم و اسفنديار با شخصيت هاي نبرد تروا وجود دارد كه از نمونه هاي آن وجود شباهت بين شخصيت آشيل با اسفنديار و رستم با هكتور است. دكتر اسماعيل پور در مقاله اي به بررسي تطبيقي دو داستان پرداخته اندو در ضمن آن به اين شباهت ها اشاره نموده اند. ايشان در اين زمينه مي نويسند: اسفنديار، شاهزاده ي ديناور و هم عصر زردشت و حامي دين نو بود، در حالي كه رستم پهلوان قومي بود كه در آخرين قرن هاي قبل از ميلاد به قلمرو سيستان كوچ كردند. از اين رو، بين اسفنديار و رستم از نظر زماني، فاصله ي بسياري وجود داشت. پس اين رويارويي بيشتر جنبه ي اساطيري بايد داشته باشد و جنبه ي تاريخي اش كم رنگ مي نمايد.<br><br><br>سپس در مورد آشيل مي نويسند: خشم آشيل يكي از ويژگي هاي اوست و كسي را توان مقاومت در برابر آن نيست. او نيز مانند اسفنديار، پهلوان- پادشاهي مقدّس است، مادرش، تتيس نيز هم چون مادر اسفنديار، كتايون كه مخالف نبرد او با رستم است، موافق به جنگ رفتن او نيست، چون مطمئن است كه در جنگ كشته خواهد شد.<br><br><br>آن گاه آشيل هم چون اسفنديار، خود نيز كشته مي شود، امّا نه به شكل عادي در نبرد، بلكه با تيري كه آپولون هدايت مي كند و پاريس مي افكند. تير بر پاشنه ي رويين نگشته ي او مي نشيند و او فرو مي ميرد.<br><br><br>در مقايسه ي موقعيت اقليمي و جغرافيايي نيز مي توان گفت كه موقعيت ايران در سيستان     ( محل نبرد ) با موقعيت يونان نسبت به تروا تقريباً يكي است. سيستان محل كوچك تر و در واقع يكي از ايالات قلمرو پادشاهي بزرگ گشتاسب شاه است و تروا نبردگاه آشيل و هكتور نيز نسبت به سرزمين بزرگ يونان ( قلمرو آگاممنون ) كوچك است و موقعيت پايين تري دارد.<br><br><br>گفتيم آشيل در اصل به كمك خدايان و به دست پاريس كشته مي شود، اسفنديار نيز به واقع به كمك زال و سيمرغ و به دست رستم به هلاكت مي رسد. جالب اين است كه زمان شكل گيري داستان رستم و زال در حدود هزاره ي اوّل پيش از ميلاد و زمان سرايش ايلياد نيز در همين حدود است.<br><br><br>يوناني ها به رهبري آگاممنون به تروا حمله مي كنند. بنا به روايت ايلياد، سپاهيان يوناني مستقيماً از اوليس به تروا مي روند، شهري كه در شمال غربي آسياي صغير واقع است. يوناني ها به قصد رهايي هلن، همسر ربوده شده ي برادر آگاممنون، به تروا مي تازند. در اين تازش، آشيل   بزرگ ترين دلاور يوناني به نبرد با هكتور، بزرگ ترين پهلوان تروا مي رود و او را مي كشد و سپس خدايان، پاريس، برادر هكتور را ياري مي دهند تا تيري بر پاشنه ي آشيل كه تنها نقطه ي رويين نشده ي تن او بود، بيافكند و او را از پاي دراندازد. سپس اديسه به نيرنگي به شهر تروا دست مي يابد و آن را ويران مي كند و مردم تروا را از دم تيغ مي گذراند. در سوگنامه ي رستم و اسفنديار نيز آمده كه در زمان پادشاهي گشتاسب، شهريار ايران، اسفنديار به فرمان پدر، با سپاهي عازم سيستان مي شود تا رستم را به پايتخت بياورد، امّا رستم هر چند در مرحله ي اوّل شكست مي خورد، امّا سرانجام به كمك زال و سيمرغ تيري را در چشم اسفنديار مي نشاند. انتقام گيري اديسه از شهر تروا به لشكركشي بهمن، پسر اسفنديار، به سيستان همانند است، چون بهمن نيز پس از مرگ پدر به سيستان مي تازد و آن جا را نابود كرده، شهروندان را به هلاكت مي رساند.<br><br><br>ساخت كلي داستان« رستم و اسفنديار» و « آشيل و هكتور» به صورت زير دسته بندي مي شود:<br><br><br>1- سپاهيان به سرزميني يوناني نشين، امّا دور از يونان حمله مي برند. سپاهيان ايران نيز به سرزميني ايراني نشين، امّا در كنار ايران حمله مي برند.<br><br><br>2-  در هر دو داستان، پهلوان اصلي از كشور بزرگ است. آشيل و اسفنديار هر دو بر دلاور كشور كوچك غلبه مي يابند.<br><br><br>3- هر دو پهلوان بزرگ از پاي در مي آيند، يكي به تيري بر پاشنه ي پا و ديگري به تيري بر چشمان و اين هر دو موضع، تنها نقطه اي از تن ايشان است كه رويين نيست.<br><br><br>4- هر دو پهلوان كشور بزرگ رويين اند.<br><br><br>5- هر دو پهلوان به ياري نيروي فوق طبيعي از پاي در مي آيند. در داستان ايلياد به ياري خدايان و در داستان رستم و اسفنديار به ياري سيمرغ.<br><br><br>6- هم شهر تروا و هم سيستان هر دو ويران مي شوند و مردم آن ها از دم تيغ مي گذرند.<br><br><br>امّا تفاوت هايي نيز در ساخت كلي دو داستان وجود دارد. نخست علّت جنگ و نبرد است. در داستان ايلياد انگيزه ي نبرد، هلن، شاهزاده بانوي يوناني است، امّا در شاهنامه، علّت اصلي نبرد آن است كه گشتاسب با مأموريتي كه به فرزندش، اسفنديار مي دهد، در واقع مي خواهد او را از سر راه خود بردارد تا جانشين او نشود. پيشگويان مرگ اسفنديار را به دست رستم پيش بيني كرده بودند و ظاهراً بهانه جويي اين كار اين بود كه رستم وقعي به پادشاهي گشتاسب  ننهاده و پاس نداشته است.<br><br><br>تفاوت ديگر در اين است كه هكتور به دست آشيل كشته مي شود، ولي در داستان ايراني، رستم به رغم مغلوب شدن و گريختن، در ميدان نبرد كشته نمي شود.<br><br><br>تفاوت سوم در اين است كه اسفنديار به دست پهلواني يل و بي نظير كشته مي شود، امّا مرگ آشيل به دست يك پهلوان نيست، بلكه به دست پاريس به هلاكت مي رسد كه خود با ربودن هلن، عامل اصلي فتنه و نبرد بعدي است. ( رك، شاهنامه پژوهي، دفتر دوم، 54- 43 )<br><br><br>هم چنان كه ملاحظه شد، شباهت هاي غير قابل انكاري بين شخصيت هاي اسفنديار با آشيل و رستم با هكتور وجود دارد، امّا اگر شخصيت اين قهرمانان را خارج از اين دو داستان در نظر بگيريم، رستم از جهاتي به آشيل شباهت دارد، كه سعي خواهد شد به صورت فهرست وار به    نمونه هايي از آن ها اشاره شود:<br><br><br>1- آشيل دلاورترين پهلوان يونان بود كه يوناني ها سعي مي كردند تحت هر شرايطي او در نبرد حضور داشته باشد، كه از نمونه هاي آن تلاش يوناني ها و حيله ي اوليس جهت شركت آشيل در نبرد تروا است. رستم نيز چنين نقشي در ايران دشت و هرگاه سپاهيان ايران از مقابله ي با دشمن ناتوان مي شدند، از او ياري مي خواستند، كه نمونه ي بارز آن نبرد با سهراب و جنگ با تورانيان است.<br><br><br>2- در نبرد تروا آشيل از جنگ كناره گيري مي كند و علّت آن، پس گرفتن بريزئيس به وسيله ي آگاممنون، سالار يونانيان بود و همين امر باعث جدال لفظي بين آشيل و آگاممنون شد. رستم نيز در جنگ با سهراب به علّت تأخيري كه در آمدن به دربار داشت مورد مؤاخذه ي كاوس قرار مي گيرد و از جنگ كناره گيري مي كند، ولي به خواهش پهلوانان ايران، دوباره بر مي گردد.<br><br><br>3- نبرد تروا دو مرحله دارد، در مرحله ي اوّل پيروزي ازآن مردم تروا و هكتور است و  مرحله ي دوّم پيروزي ازآن يونانيان و آشيل است. در نبرد رستم و اسفنديار نيز، در مرحله ي اوّل اسفنديار پيروز مي شود، امّا در مرحله ي بعدي اين رستم است كه به برتري دست مي يابد.<br><br><br>4- آشيل در اوج نا اميدي سپاهيان يونان به كمك آن ها مي شتابد، چنان كه در سرود شانزدهم ايلياد مي بينيم، پاتروكل به آشيل مي گويد: اي آشيل، اي پسر پله، در اين تيره بختي زشت كه بر ما چيره شده است، از گريه هاي من دگرگون مشو. سرشناس ترين سالاران ما در سراپرده هاي خود خفته اند، زخم تير و زوبين يرداشته اند. اگر تو امروز مردم آخايي را از سرنوشت زشتي كه دستخوش آن خواهند شد نرهاني، كه مي تواند از اين پس به خود بنازد كه تو را به ياري وادارد.( ايلياد، 492 )<br><br><br>در داستان خاقان چين نيز مي بينيم، هنگامي كه در پادشاهي كيخسرو ايرانيان به توران لشكركشي مي كنند، سپاه ايران شكست سختي مي خورد و بسياري از فرزندان گودرز كشته مي شوند و ايرانيان اميد خود را از دست مي دهند به گونه اي كه طوس مي گويد:<br><br>                                                                          تو ایرانیان را همه کشته گیر /وگر زنده از رزم برگشته گیر<br>                                                                         مگر رستم آید بدین رزمگاه /وگرنه بد آید به ما زین سپاه<br>                                                                        ستودان نیابیم یک تن نه گور /بکوبندمان سر به نعل ستور(شاهنامه،ج4، 167)<br><br>و در چنين شرايطي است كه رستم به كمك ايرانيان مي شتابد.<br><br><br>5- چنان كه در سرود شانزدهم ايلياد مي بينيم، هنگامي كه هكتور و مردم تروا به كشتي هاي يونانيان نزديك مي شوند و مي خواهند آن ها را آتش بزنند، آشيل ابتدا غلام خود، پاتروكل را به جاي خود روانه ي ميدان مي كند و بعد از كشته شدن او، خود براي گرفتن انتقام خون غلامش به جنگ مي شتابد. در جنگ با كاموس كشاني نيز ابتدا غلام رستم به ميدان مي رود و بعد از كشته شدن او رستم به ميدان مي آيد:<br><br>                                                                     يكي زابلي بود الواي نام /سبك تيغ كين بر كشيد از نيام<br>                                                                    كجا نيزه ي رستم او داشتي /پس پشت او هيچ نگذاشتي<br>                                                                    شد الواي آهنگ كاموس كرد /كه جويد بآورد با او نبرد<br>                                                                  نهادند آوردگاهي بزرگ /كشاني بيامد بكردار گرگ<br>                                                                 بزد نيزه و بر گرفتش ز زين /بينداخت آسان به روي زمين<br>                                                                عنان را گران كرد و او را بنعل /همي كوفت تا خاك او كرد لعل<br>                                                                 تهمتن ز الواي شد دردمند /ز فتراك بگشاد پيچان كمند<br>                                                               بيامد بغرّيد چون پيل مست /كمندي ببازو و گرزي بدست ( شاهنامه، ج4 ، 204)<br><br>6- پايبندي به عهد و پيمان، به هر قيمتي كه باشد. چنان كه در سرود شانزدهم ايلياد ملاحظه مي شود، هنگامي كه يونانيان در شرايط سختي قرار دارند و بسياري از آن ها كشته  شده اند با كمك خواستن از آشيل او در جواب مي گويد: من به گردن گرفته بودم آن خشم ( خشم از آگاممنون و كنار كشيدن از نبرد ) را از ميان نبرم، مگر آن كه هياهو و جنگ به   كشتي هاي من نزديك شود.( ايلياد، 493 )<br><br><br>در نهايت زماني به كمك يوناني ها مي شتابد كه سربازان تروا قصد سوزاندن كشتي هاي او را دارند.<br><br><br>در نبرد رستم و اسفنديار نيز مي بينيم، رستم با خود عهد بسته است دست به بند ندهد و بر سر اين كار حاضر است حتّي جان خود را نيز فدا كند، چنان كه بر سر اين عهد ايستاد و با كشتن اسفنديار آينده ي خود و خاندان خود را تباه كرد.<br><br><br>7- هر دو پهلوان از سرنوشت خود آگاه هستند و به صورت آگاهانه، مرگ را ترجيح مي دهند.چنان كه تتيس مادر آشيل، مي دانست كه پسرش در تروا به هلاكت خواهد رسيدو هنگامي كه از قصد آشيل جهت شركت در نبرد تروا آگاه مي شود به او گفت: اي پسر من، پس تو مي خواهي مرگ خود را پيش بيندازي، زيرا سرنوشت فرمان داده است كه تو از نزديك در پي هكتور به گور بروي.  ( همان، 562 )<br><br><br>رستم نيز از سرنوشت خود آگاه بود و مي دانست كه با كشتن اسفنديار خود و خانواده ي خود را تباه خواهد ساخت، زيرا سيمرغ به او گفته بود:  <br><br>                                                           كه هر كس كه او خون اسفنديار /بريزد ورا بشكرد روزگار<br>                                                           همان نيز تا زنده باشد ز رنج /رهایی نیابد نماندش گنج<br>                                                         بدين گيتيش شور بختي بود /وگر بگذرد رنج و سختي بود ( شاهنامه، ج6، 297)<br><br>8- سلاح آشيل سلاحي آسماني بود چنان كه هنگامي كه قصد نبرد با هكتور را داشت، مادر به او مي گويد: اي پسر من، نمي توانم با تو همداستان نباشم، امّا مردم تروا سلاح هاي هراس انگيز تو را با خود دارند و هكتور دلاور سينه ي خود را از آن پوشانده است. براي اين كه به سوي كارزار بروي، باش تا من دوباره در چشم تو پديدار شوم. فردا چون نخستين پرتو سپيده دم بدمد، از سوي هفائيستوس، باشكوه ترين جوشن ها را براي تو خواهم آورد. ( ايلياد، 562 )<br><br><br>ببر بيان رستم نيز تا حدّي چنين ويژگي هايي دارد و سلاحي است كه تيري بر آن كارگر نيست.<br><br><br>9- هر دو پهلوان به نوعي با نيروي برتر پيوند دارند، چنان كه آشيل فرزند تتيس، الهه ي دريا، است و از طريق مادر با خدايان پيوند دارد. رستم نيز فرزند زال، پرورده ي سيمرغ است و از اين طريق با نيروي خارق العاده و برتر پيوند مي يابد.<br><br><br>10- هم چنان كه هر دو پهلوان انسان هاي مافوق طبيعي هستند، اسبان آن ها نيز چنين خصوصيتي دارد. چنان كه اسبان آشيل مانند انسان از درك و فهم برخوردار بودند به گونه اي كه، پس از مرگ پاتروكل كه سلاح و اسبان آشيل را با خود براي نبرد برده بود: تكاوران آسماني نژاد آشيل در كناري بودند و همان دم كه ديده بودند راننده شان به دست خون آلود هكتور در خاك سرنگون شده است، بر وي مي گريستند. ( همان، 543 )<br><br><br>رخش رستم نيز چنين خصوصيتي دارد و از نژادي برتر است و در جنگ ها مانند ياري در كنار رستم بود و از هوش سرشاري برخوردار بود.<br><br><br>11- هر دو پهلوان علي رغم محبوبيتي كه دارند موجود كاملي نيستند و گاهي رفتارهاي غير انساني از آن ها سرمي زند، كه در مورد آشيل به نحوه ي رفتار او با جسد هكتور و در مورد رستم نيز به حيله هاي او در جنگ با سهراب و اسفنديار مي توان اشاره كرد.<br><br><br>12- هر دو قهرمان با وجود خارق العاده بودنشان، به دست افراد ناتوان ازبين مي روند. چنان كه آشيل با تير پاريس كشته مي شود در حالي كه پاريس از نيروي چنداني برخوردار نيست و در نبرد تن به تن با منلاس، شكست مي خورد و ونوس پروردگار عشق و زيبايي او را از چنگ منلاس مي ربايد و از اين كه مستقيماً در نبرد شركت ندارد، بارها هكتور او را سرزنش مي كند. رستم نيز به دست شغاد و با حيله ازبين مي رود.<br><br><br>از سويي ديگر، هكتور نيز تا حدّي شباهت هايي به اسفنديار دارد، كه در بخش زير به نمونه هايي از آن اشاره مي شود:<br><br><br>1- در سرود دوازدهم ايلياد مي بينيم، هنگامي كه هكتور و يارانش قصد ويران كردن ديواري را داشتند كه يوناني ها براي دفاع از خود ساخته بودند، همايي در بالاي ابرها بال مي زد، اژدهاي خون آلود بزرگي در چنگش بود، كه هنوز دم در مي كشيد و دست از كشمكش برنمي داشت و به پس بازمي گشت و گردن رباينده ي خود را زخم مي زد. هماي دردي سخت مي كشيد و طعمه ي خود را انداخت كه در ميان لشكريان افتاد. آن گاه پوليداماس، برادر هكتور، رو به هكتور كرد و گفت: اي برادر، من آن چه را كه در خور اين پيش آمد است براستي خواهم گفت. از اين كه برويم بر سر كشتي ها با مردم آخايي زدو خورد كنيم، خودداري كن. اگر بايد فالي را كه هم اكنون نمايان شد باور كنيم، سرنوشتي كه در كمين ماست اين است، هنگامي كه كوشش هاي خود را به هم بپيونديم و دروازه ها و ديوارهاي مردم آخايي را سرنگون كنيم، هنگامي كه لشكريان از پيش ما بگريزند، ما از لب كرانه ها از همان راه كه آمده ايم، باز نخواهيم گشت و بسياري از مردم تروا را در آنجا خواهيم گذاشت كه مردم آخايي در نبرد كشتنه اند. هكتور، نگاه هاي پرشرر بر او افكند و پاسخ داد، اي پوليداماس از سخنان تو بيزارم، من اندرزي كه دليرانه تر باشد، از تو چشم دارم. ( ايلياد، 390- 389 )<br><br><br>اسفنديار نيز در حال حركت به سوي سيستان، دو راه در مقابل او پيش مي آيد كه در اين ميان:<br><br>                                                          شتر آنك در پيش بودش بخفت /تو گفتي كه گشتست با خاك جفت<br>                                                         همي چوب زد بر سرش ساروان /ز رفتن بماند آن زمان كاروان<br>                                                        جهانجوي را آن بد آمد به فال /بفرمود كش سر ببرّند و يال<br>                                                        بدان تا بدو باز گردد بدي /نباشد بجز فرّه ايزدي<br>                                                       غمي گشت زان اشتر اسفنديار /گرفت آن زمان اختر شوم خوار (شاهنامه، ج6 ، 229-230)<br><br>بدين گونه هر دو قهرمان به فال بدي كه برايشان پيش آمده بود توجّهي نكردند و سرانجام هر دو شكست خوردند.<br><br><br>2- پوليداماس، برادر هكتور در مواقع گوناگون برادر را نصيحت مي كند، امّا هكتور توجّهي به نصيحت هاي برادر ندارد. اسفنديار نيز مانند هكتور توجّهي به نصيحت هاي برادر خود، پشوتن، ندارد و هر دو پهلوان به نوعي غرور و تعصب خام دارد.<br><br><br>3- هكتور زماني متوجّه اشتباه خود مي شود كه ديگر كار از كار گذشته است و پشيماني سودي ندارد. چنان كه در نبرد تروا هنگامي كه در برابر آشيل قرار مي گيرد، پدر و مادر از او مي خواهند كه به دژ باز گردد و پدر به او مي گويد:« اي هكتور تو تنهايي و از همه ي ياران خود دوري، اگر نمي خواهي در همين دم از زخم اين مرد پيروزمند، نابود شوي، در كمين اين جنگجوي مباش.» امّا هكتور با خود مي گفت:« اگر به اندرون اين ديوارها باز گردم، پيش از همه، پوليداماس مرا سرزنش خواهد كرد، او كه به تندي مرا برانگيخت كه لشكريان را به سوي باروهاي خود ببرم، من به فرمان وي نرفتم. چرا به سخن او گوش فرا ندادم، اكنون باز نمي گردم مگر آن كه اين دشمن رابكشم يا با سرافرازي در برابر تروا از زخم هاي وي از پاي درآيم.» ( ايلياد، 457- 454 )<br><br><br>اسفنديار نيز پس از آن كه تير بر چشمان وي فرود مي آيد، آگاه مي شود و اظهار پشيماني   مي كند.<br><br><br>4- هر دو پهلوان بي گناه هستند و بيش از هر چيز اسير سرنوشت مي باشند. چنان كه مقصر اصلي حادثه ي تروا، پاريس برادر هكتور، است و مقصر اصلي حادثه ي رستم و اسفنديار نيز، گشتاسب پدر اسفنديار، است.<br><br><br>5- بازگرداندن جسد هكتور و استقبال مادر و اطرافيان از او، تا حدّي شبيه بازگرداندن جسد اسفنديار به بارگاه گشتاسب است كه به نوعي بازگو كننده ي درد و رنج و بي گناهي هر دو قهرمان است.<br><br><br> <span>منبع: </span>asatir-shahname.blogfa.com]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/shahnameh/">شاهنامه</category>                        <dc:creator>lili</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1678/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>آیا کیخسرو در اواخر عمر از راستی منحرف شد؟</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1659/</link>
                        <pubDate>Wed, 13 Jul 2016 17:57:22 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلامهمه تون با کیخسرو آشنایی دارین. یکی از شخصیت های محبوب هم در شاهنامه و هم اوستا. شکست دهنده تورانیان و قاتل افراسیاب که شاهان قبل از پسش برنیومده بودن. فاتح دژ ناگشودنی بهمن. ویران کننده...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سلام<br>همه تون با کیخسرو آشنایی دارین. یکی از شخصیت های محبوب هم در شاهنامه و هم اوستا. شکست دهنده تورانیان و قاتل افراسیاب که شاهان قبل از پسش برنیومده بودن. فاتح دژ ناگشودنی بهمن. ویران کننده بتکده های کنار چیچیست. و ...<br>اما هر شخصیت خوبی می تونه تبدیل به شخصیت پلیدی بشه. نمونه اش جمشید. کسی که هفتصد سال پادشاهیش عصر طلایی ای بود که هیچ کس نمی مرد و هیچ غذایی فاسد و هیچ گیاهی پژمرده نمی شد. اما این شخصیت به جایی رسید که گفت:<div><span><strong>گر ایدون که دانید من کردم این<br>مرا خواند باید جهان آفرین</strong></span><br></div><br>و سرنوشتش سقوط از سلطنت و دو نیم شدن با اره ضحاک بود.<br>اما آیا ممکنه کیخسرو هم در واقع به همین سرنوشت دچار شده باشه؟<br>خود کیخسرو از این مسئله هراس داره.<br><div><span><strong>یکی سور بد در جهان سربسر<br></strong></span><br><span><strong>چو بر تخت بنشست پیروزگر</strong></span><br><br><span><strong>برین گونه تا سالیان گشت شست</strong></span><br><span><strong>جهان شد همه شاه را زیردست</strong></span><br><br><span><strong>پراندیشه شد مایه‌ور جان شاه</strong></span><br><span><strong>ازان رفتن کار و آن دستگاه</strong></span><br><br><span><strong>همی گفت ویران و آباد بوم</strong></span><br><span><strong>ز چین و ز هند و توران و روم</strong></span><br><br><span><strong>هم از خاوران تا در باختر</strong></span><br><span><strong>ز کوه و بیابان وز خشک و تر</strong></span><br><br><span><strong>سراسر ز بدخواه کردم تهی</strong></span><br><span><strong>مرا گشت فرمان و گاه مهی</strong></span><br><br><span><strong>جهان از بداندیش بی‌بیم شد</strong></span><br><span><strong>دل اهرمن زین به دو نیم شد</strong></span><br><br><span><strong>ز یزدان همه آرزو یافتم</strong></span><br><span><strong>وگر دل همه سوی کین تافتم</strong></span><br><br><span><strong>روانم نباید که آرد منی</strong></span><br><span><strong>بداندیشی و کیش آهرمنی</strong></span><br><br><span><strong>شوم همچو ضحاک تازی و جم</strong></span><br><span><strong>که با سلم و تور اندر آیم بزم</strong></span><br><br><span><strong>بیک سو چو کاوس دارم نیا<br></strong></span><br><span><strong>دگر سو چو توران پر از کیمیا</strong></span><br><br><span><strong>چو کاوس و چون جادو افراسیاب</strong></span><br><span><strong>که جز روی کژی ندیدی بخواب</strong></span><br><br><span><strong>بیزدان شوم یک زمان ناسپاس</strong></span><br><span><strong>بروشن روان اندر آرم هراس</strong></span><br><br><span><strong>ز من بگسلد فره ایزدی</strong></span><br><span><strong>گر آیم بکژی و راه بدی</strong></span><br><br><span><strong>ازان پس بران تیرگی بگذرم</strong></span><br><span><strong>بخاک اندر آید سر و افسرم</strong></span><br><br><span><strong>بگیتی بماند ز من نام بد</strong></span><br><span><strong>همان پیش یزدان سرانجام بد</strong></span></div><br>در چند بیت بعد می بینیم که در قصر رو می بنده و به عبادت مشغول می شه. تا جایی که می بینیم:<br><br><div><span><strong>شب و روز یک هفته بر پای بود<br></strong></span><br><span><strong>تن آنجا و جانش دگر جای بود</strong></span><br><br><span><strong>سر هفته را گشت خسرو نوان</strong></span><br><span><strong>بجای پرستش نماندش توان</strong></span><br><br><span><strong>بهشتم ز جای پرستش برفت</strong></span><br><span><strong>بر تخت شاهی خرامید تفت</strong></span><br></div><br><br><br><br>می بینیم که پهلوانان نگران می شن و از شاه می پرسن آیا مشکلی داره؟<br>کیخسرو در جواب می گه:<br><div><strong><span>بگیتی ز دشمن مرا نیست رنج<br></span></strong><br><strong><span>نشد نیز جایی پراکنده گنج</span></strong><br><br><strong><span>نه آزار دارم ز کار سپاه</span></strong><br><br><strong><span>نه اندر شما هست مرد گناه</span></strong><br><br><strong><span>ز دشمن چو کین پدر خواستم</span></strong><br><strong><span>بداد وبدین گیتی آراستم</span></strong><br><br><strong><span>بگیتی پی خاک تیره نماند</span></strong><br><strong><span>که مهر نگین مرا برنخواند</span></strong><br><br><strong><span>شما تیغها در نیام آورید</span></strong><br><strong><span>می سرخ و سیمینه جام آورید</span></strong><br><br><strong><span>بجای چرنگ کمان نای و چنگ</span></strong><br><strong><span>بسازید با باده و بوی و رنگ</span></strong><br><br><strong><span>بیک هفته من پیش یزدان بپای</span></strong><br><strong><span>ببودم به اندیشه و پاک‌رای</span></strong><br><br><strong><span>یکی آرزو دارم اندر نهان</span></strong><br><strong><span>همی خواهم از کردگار جهان</span></strong></div><br>و یک هفته دیگه کسی رو نمی پذیره و به عبادت مشغول می شه.<br><br><br><br>همه پهلوانان نگران می شن و پیکی به زابل می فرستن:<br><div><span><strong>همه پهلوانان شدند انجمن<br></strong></span><br><span><strong>بزرگان فرزانه و رای زن</strong></span><br><br><br><span><strong>چو گودرز و چون طوس نوذرنژاد</strong></span><br><span><strong>سخن رفت چندی ز بیداد و داد</strong></span><br><br><br><span><strong>ز کردار شاهان برتر منش</strong></span><br><span><strong>ز یزدان پرستان وز بدکنش</strong></span><br><br><br><span><strong>همه داستانها زدند از مهان</strong></span><br><span><strong>بزرگان و فرزانگان جهان</strong></span><br><br><br><span><strong>پدر گیو را گفت کای نیکبخت</strong></span><br><span><strong>همیشه پرستندهٔ تاج و تخت</strong></span><br><br><br><span><strong>از ایران بسی رنج برداشتی</strong></span><br><span><strong>بر و بوم و پیوند بگذاشتی</strong></span><br><br><br><span><strong>بپیش آمد اکنون یکی تیره کار</strong></span><br><span><strong>که آن را نشاید که داریم خوار</strong></span><br><br><br><span><strong>بباید شدن سوی زابلستان</strong></span><br><span><strong>سواری فرستی بکابلستان</strong></span><br><br><br><span><strong>بزابل برستم بگویی که شاه</strong></span><br><span><strong>ز یزدان بپیچید و گم کرد راه</strong></span><br><br><br><span><strong>در بار بر نامداران ببست</strong></span><br><span><strong>همانا که با دیو دارد نشست</strong></span><br><br><br><span><strong>بسی پوزش و خواهش آراستیم</strong></span><br><span><strong>همی زان سخن کام او خواستیم</strong></span><br><br><br><span><strong>فراوان شنید ایچ پاسخ نداد</strong></span><br><span><strong>دلش خیره بینیم و سر پر ز باد</strong></span><br><br><br><span><strong>بترسیم کو هیچو کاوس شاه</strong></span><br><span><strong>شود کژ و دیوش بپیچد ز راه</strong></span><br></div><br><br>رستم و زال نگران می شن و به پایتخت می رن.<br>از اون طرف کیخسرو بعد یه هفته که بیرون می یاد دوباره همون سوال ها و جواب های دو دفعه قبل رد و بدل می شه. و بعد دوباره به قصر بر می گرده و در رو می بنده.<br>و در خواب سروش می یاد یا حداقل کیخسرو تصور می کنه که سروش می یاد و بهش پیام می ده:<br><div><span><strong>چنان دید در خواب کو را بگوش<br><br>نهفته بگفتی خجسته سروش<br><br><br> که ای شاه نیک‌اختر و نیک‌بخت<br><br>بسودی بسی یاره و تاج و تخت<br><br><br> اگر زین جهان تیز بشتافتی<br><br>کنون آنچ جستی همه یافتی</strong></span><br></div><br> اینجا یه سوال مطرح می شه. مگه در آیین ایران باستان لاابالی و تنبلی یه گناه نبوده؟ درسته کیخسرو این پنج هفته رو به عبادت گذرونده، اما بازم کارش لاابالی گریه و نادیده گرفتن اینکه به عنوان شاه باید به امور مملکت برسه. پس در واقع مرتکب گناه شده و چطور ممکنه سروش به فرد خطاکار نازل بشه؟ ضمن اینکه واقعا مشخص نیست سروش اومده باشه. شاید بر اثر نخوردن و نخوابیدن دچار توهم شده؟ یا شاید دیو به شکل سروش گمراهش کرده؟<br>به هر حال کیخسرو یه بار دیگه از خلوت در می یاد و اجازه ملاقات می ده.<br><br><div><strong><span>هم آنگه ز در پرده برداشتند<br></span></strong><br><strong><span>بر اندازه‌شان شاد بگذاشتند</span></strong><br><br><strong><span>چو دستان و چون رستم پیلتن</span></strong><br><strong><span>چو طوس و چو گودرز و آن انجمن</span></strong><br><br><strong><span>چو گرگین و چون بیژن و گستهم</span></strong><br><strong><span>هرآنکس که رفتند گردان بهم</span></strong></div><br>بعد تشریفات معمول زال از چند و چون کیخسرو می پرسه و کیخسرو حرفایی که قبلا به بقیه زده رو تکرار می کنه. واکنش زال:<br><div><br><span><strong>چو بشنید زال این سخن بردمید<br></strong></span><br><br><span><strong>یکی باد سرد از جگر برکشید<br></strong></span><br><br><br><span><strong>بایرانیان گفت کین رای نیست<br></strong></span><br><br><span><strong>خرد را بمغز اندرش جای نیست</strong></span><br><br><br><span><strong>که تا من ببستم کمر بر میان</strong></span><br><br><br><span><strong>پرستنده‌ام پیش تخت کیان</strong></span><br><br><br><span><strong>ز شاهان ندیدم کسی کین بگفت</strong></span><br><br><span><strong>چو او گفت ما را نباید نهفت</strong></span><br><br><br><span><strong>نباید بدین بود همداستان</strong></span><br><br><span><strong>که او هیچ راند چنین داستان</strong></span><br><br><br><span><strong>مگر دیو با او هم‌آواز گشت</strong></span><br><br><span><strong>که از راه یزدان سرش بازگشت</strong></span><br><br><br><span><strong>فریدون و هوشنگ یزدان پرست</strong></span><br><br><span><strong>نبردند هرگز بدین کار دست</strong></span><br><br><br><span><strong>بگویم بدو من همه راستی</strong></span><br><br><span><strong>گر آید بجان اندرون کاستی</strong></span><br></div><br> <br><br><br> بقیه هم با زال موافقن:<br><div><span><strong>چنین یافت پاسخ ز ایرانیان<br></strong></span><br><br><span><strong>کزین سان سخن کس نگفت از میان</strong></span><br><br><br><span><strong>همه با توایم آنچ گویی بشاه</strong></span><br><br><span><strong>مبادا که او گم کند رسم و راه</strong></span><br><br><br> بعدش:<br><span><strong>شنید این سخن زال برپای خاست<br></strong></span><br><br><span><strong>چنین گفت کای خسرو داد و راست</strong></span><br><br><br><span><strong>ز پیر جهاندیده بشنو سخن</strong></span><br><br><span><strong>چو کژ آورد رای پاسخ مکن</strong></span><br><br><br><span><strong>که گفتار تلخست با راستی</strong></span><br><br><span><strong>ببندد بتلخی در کاستی</strong></span><br><br><br><span><strong>نشاید که آزار گیری ز من</strong></span><br><br><span><strong>برین راستی پیش این انجمن</strong></span><br><br><br><span><strong>بتوران زمین زادی از مادرت</strong></span><br><br><span><strong>همانجا بد آرام و آبشخورت</strong></span><br><br><br><span><strong>ز یک سو نبیرهٔ رد افراسیاب</strong></span><br><br><span><strong>که جز جادوی را ندیدی بخواب</strong></span><br><br><br><span><strong>چو کاوس دژخیم دیگر نیا</strong></span><br><br><span><strong>پر از رنگ رخ دل پر از کیمیا</strong></span><br>حرفای زال ادامه داره تا اینکه:<br><br><span><strong>بایران کنون کار دشوارتر<br></strong></span><br><br><span><strong>فزونتر بدی دل پرآزارتر</strong></span><br><br><br><span><strong>که تو برنوشتی ره ایزدی</strong></span><br><br><span><strong>بکژی گذشتی و راه بدی</strong></span><br><br><br><span><strong>ازین بد نباشد تنت سودمند</strong></span><br><br><span><strong>نیاید جهان‌آفرین را پسند</strong></span><br><br><br><span><strong>گر این باشد این شاه سامان تو</strong></span><br><br><span><strong>نگردد کسی گرد پیمان تو</strong></span><br><br><br><span><strong>پشیمانی آید ترا زین سخن</strong></span><br><br><span><strong>براندیش و فرمان دیوان مکن</strong></span><br><br><br><span><strong>وگر نیز جویی چنین کار دیو</strong></span><br><br><span><strong>ببرد ز تو فر کیهان خدیو</strong></span><br><br><br><span><strong>بمانی پر از درد و دل پر گناه</strong></span><br><br><span><strong>نخوانند ازین پس ترا نیز شاه</strong></span><br><br><br><span><strong>بیزدان پناه و بیزدان گرای</strong></span><br><br><span><strong>که اویست بر نیک و بد رهنمای</strong></span><br><br><br><span><strong>گر این پند من یک بیک نشنوی</strong></span><br><br><span><strong>بهرمن بدکنش بگروی</strong></span><br><br><br><span><strong>بماندت درد و نماندت بخت</strong></span><br><br><span><strong>نه اورنگ شاهی نه تاج و نه تخت</strong></span><br><br><br><span><strong>خرد باد جان ترا رهنمای</strong></span><br><br><span><strong>بپاکی بماناد مغزت بجای</strong></span><br><br><br><span><strong>سخنهای دستان چو آمد ببن</strong></span><br><br><span><strong>یلان برگشادند یکسر سخن</strong></span><br><br></div><br>  و بقیه حرفای زال رو تکرار می کنن:<br><div><span><strong>که ما هم برآنیم کین پیر گفت<br></strong></span><br><br><span><strong>نباید در راستی را نهفت</strong></span><br></div><br> <br><br> واکنش کیخسرو:<br><div><span><strong>چو کیخسرو آن گفت ایشان شنید<br></strong></span><br><span><strong>زمانی بیاسود و اندر شمید</strong></span><br><br><br><span><strong>پراندیشه گفت ای جهاندیده زال</strong></span><br><span><strong>بمردی بی‌اندازه پیموده سال</strong></span><br><br><br><span><strong>اگر سرد گویمت بر انجمن</strong></span><br><span><strong>جهاندار نپسندد این بد ز من</strong></span><br><br><br><span><strong>دگر آنک رستم شود دردمند</strong></span><br><span><strong>ز درد وی آید بایران گزند</strong></span><br><br><br><span><strong>دگر آنگ گر بشمری رنج‌اوی</strong></span><br><span><strong>همانا فزون آید از گنج اوی</strong></span><br><br><br><span><strong>سپر کرد پیشم تن خویش را</strong></span><br><span><strong>نبد خواب و خوردن بداندیش را</strong></span><br><br><br><span><strong>همان پاسخت را بخوبی کنیم</strong></span><br><span><strong>دلت را بگفتار تو نشکنیم</strong></span></div><br>به جواب کیخسرو دقت کنین. دلیل منطقی نداره. و در بطن کلامش تهدید می کنه زال رو به دادن جواب سخت و ناراحت کننده و به واقع شکستن حرمتش.<br>بعدش دستور می ده همه به خارج شهر برن و اونجا گنج هاش رو بین بزرگان تقسیم می کنه جز لهراسب. به لهراسب که می رسه:<br><br><div><span><strong>به بیژن بفرمود تا با کلاه<br></strong></span><br><span><strong>بیاورد لهراسب را نزد شاه</strong></span><br><br><br><span><strong>چو دیدش جهاندار برپای جست</strong></span><br><span><strong>برو آفرین کرد و بگشاد دست</strong></span><br><br><br><span><strong>فرود آمد از نامور تخت عاج</strong></span><br><span><strong>ز سر برگرفت آن دل‌افروز تاج</strong></span><br><br><br><span><strong>بلهراسب بسپرد و کرد آفرین</strong></span><br><span><strong>همه پادشاهی ایران زمین</strong></span><br><br><br><br><span><strong>همی کرد پدرود آن تخت عاج</strong></span><br><span><strong>برو آفرین کرد و بر تخت و تاج</strong></span><br><br><br><span><strong>که این تاج نو بر تو فرخنده باد</strong></span><br><span><strong>جهان سربسر پیش تو بنده باد</strong></span><br><br><br><span><strong>سپردم بتو شاهی و تاج و گنج</strong></span><br><span><strong>ازان پس که دیدم بسی درد و رنج</strong></span></div><br>از این کارش همه دچار تعجب می شن. و زال واکنش نشون می ده.<br><br><div><span><strong>همی هر کسی در شگفتی بماند<br></strong></span><br><span><strong>که لهراسب را شاه بایست خواند</strong></span><br><br><br><span><strong>ازان انجمن زال بر پای خاست</strong></span><br><span><strong>بگفت آنچ بودش بدل رای راست</strong></span><br><br><br><span><strong>چنین گفت کای شهریار بلند</strong></span><br><span><strong>سزد گر کنی خاک را ارجمند</strong></span><br><br><br><span><strong>سربخت آن کس پر از خاک باد</strong></span><br><span><strong>روان ورا خاک تریاک باد</strong></span><br><br><br><span><strong>که لهراسب را شاه خواند بداد</strong></span><br><span><strong>ز بیداد هرگز نگیریم یاد</strong></span><br><br><br><span><strong>بایران چو آمد بنزد زرسب</strong></span><br><span><strong>فرومایه‌ای دیدمش با یک اسب</strong></span><br><br><br><span><strong>بجنگ الانان فرستادیش</strong></span><br><span><strong>سپاه و درفش و کمر دادیش</strong></span><br><br><br><span><strong>ز چندین بزرگان خسرو نژاد</strong></span><br><span><strong>نیامد کسی بر دل شاه یاد</strong></span><br><br><br><span><strong>نژادش ندانم ندیدم هنر</strong></span><br><span><strong>ازین گونه نشنیده‌ام تاجور</strong></span><br><br><br><span><strong>خروشی برآمد ز ایرانیان</strong></span><br><span><strong>کزین پس نبندیم شاها میان</strong></span><br><br><br><span><strong>نجوییم کس نام در کارزار</strong></span><br><span><strong>چو لهراسب را کی کند شهریار</strong></span></div><br>تو حرفاش می گه نژادش رو نمی دونم ولی چیزی ازش ندیدم که لایق پادشاهی باشه. و ایرانیان همه باهاش موافقن. اما جواب کیخسرو:<br><br><div><span><strong>چو بشنید خسرو ز دستان سخن<br></strong></span><br><span><strong>بدو گفت مشتاب و تندی مکن</strong></span><br><br><br><span><strong>که هر کس که بیداد گوید همی</strong></span><br><br><span><strong>بجز دود ز آتش نجوید همی</strong></span><br><br><br><span><strong>که نپسندد از ما بدی دادگر</strong></span><br><span><strong>نه هر کو بدی کرد بیند گهر</strong></span><br><br><br><span><strong>که یزدان کسی را کند نیک بخت</strong></span><br><span><strong>سزاوار شاهی و زیبای تخت</strong></span><br><br><br><span><strong>جهان‌آفرین بر روانم گواست<br></strong></span><br><span><strong>که گشت این سخنها بلهراسب راست</strong></span><br><br><br><span><strong>که دارد همی شرم و دین و خرد</strong></span><br><span><strong>ز کردار نیکی همی برخورد</strong></span><br><br><br><span><strong>نبیرهٔ جهاندار هوشنگ هست</strong></span><br><span><strong>خردمند و بینادل و پاک‌دست</strong></span><br><br><br><span><strong>پی جاودان بگسلاند ز خاک</strong></span><br><br><span><strong>پدید آورد راه یزدان پاک</strong></span><br><br><br><br><span><strong>زمانه جوان گردد از پند اوی</strong></span><br><br><span><strong>بدین هم بود پاک فرزند اوی</strong></span><br><br><br><br><span><strong>بشاهی برو آفرین گسترید</strong></span><br><br><span><strong>وزین پند و اندرز من مگذرید</strong></span><br><br><br><br><span><strong>هرآنکس کز اندرز من درگذشت</strong></span><br><br><span><strong>همه رنج او پیش من بادگشت</strong></span><br><br><br><br><span><strong>چنین هم ز یزدان بود ناسپاس</strong></span><br><br><span><strong>بدلش اندر آید ز هر سو هراس</strong></span></div><br>در این ابیات اول بی مقدمه حرفای زال رو بی داد به حساب می یاره و بعد صفاتی رو برای پادشاه می شماره که همه قبول دارن و بعد اونا رو به لهراسب نسبت می ده. در حالی که چنین صفاتی از لهراسب ظاهر نشده بوده تا اون لحظه. اگه شده بود کسی به خاطر ناشناس با پادشاه شدنش مخالف نبود. کیقباد هم یه جوان گمنام کوه نشین بود که به دلیل اینکه زال اون رو لایق تر از توس و گستهم فرزندان نوذر می دونست به جای اونا به شاهی رسید. و در دو بیت آخر استبداد و قدرنشناسی رو می بینیم. آیا یه مخالفت ساده دلیل می شه که همه کارهای گذاشته یه نفر رو هیچ به حساب بیاره؟ و اینکه مگه سلطنت مقام الهیه؟ به بعد کار ندارم ولی تا اون زمان که نبوده. اگه بود کسانی مثل ایرج یا فریدون حق پیدا نمی کردن در زمان حیات خودشون از سلطنت چشم پوشی کنن و بعد خلع شدن کاووس از سلطنت هم هر چند با میل ضمنی خودش بود کاری اهریمنی به حساب می اومد. ولی کسی چنین حرفایی نزده. و این حرفاش به حرفای آینده گشتاسب و اسفندیار شباهت داره که در نتیجه انتخاب لهراسب روی کار می یان.<br>گذر زمان هم نشون می ده لهراسب شاه نالایقیه. آیا احتمالش نیست که یه دیو کیخسرو رو گمراه کرده باشه و اون تحت تاثیر القائات شیطانی سلطنت رو به فرد نالایقی داده باشه؟<br>یه دلیل دیگه هم برای حرفم دارم. وقتی کیخسرو ناپدید می شه چند نفر همراهشن. این عده سرنوشتشون در این ابیات می یاد:<br><br><div><span><strong>هم آنگه برآمد یکی باد و ابر<br></strong></span><br><span><strong>هواگشت برسان چشم هژبر</strong></span><br><br><span><strong>چو برف از زمین بادبان برکشید</strong></span><br><span><strong>نبد نیزهٔ نامداران پدید</strong></span><br><br><span><strong>یکایک ببرف اندرون ماندند</strong></span><br><span><strong>ندانم بدآنجای چون ماندند</strong></span><br><br><span><strong>زمانی تپیدند در زیر برف</strong></span><br><span><strong>یکی چاه شد کنده هر جای ژرف</strong></span><br><br><span><strong>نماند ایچ کس را ازیشان توان</strong></span><br><span><strong>برآمد بفرجام شیرین روان</strong></span></div><br>دقت کنین. شباهت عجیبی داره به جنگ لاون و جادوی برفی که بازور جادو روی سپاه ایران پیاده می کنه. آیا یه طلسم اهریمنی نبود که رد کیخسرو رو بپوشونه؟<br>نمی شه با یقین گفت اما من احتمال می دم که کیخسرو تحت تاثیر القائات شیطانی گمراه شده باشه و با ترس از این اتفاق و تلاش برای پیش گیری ازش به همین سرنوشت شوم رسیده باشه.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/shahnameh/">شاهنامه</category>                        <dc:creator>mehr</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1659/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>آیا رستم دین زرتشتی را پذیرفت؟</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1425/</link>
                        <pubDate>Fri, 29 Apr 2016 12:14:02 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلامیه چیزی که در مورد جنگ رستم و اسنفدیار به نظرم مهم می رسه ولی بهش پرداخته نشده دین رستمه. آیا زرتشتی شده بود یا پیرو آیین کهن بود؟ تو شاهنامه اظهار نظر قطعی نشده در این مورد و باید از اش...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سلام<br>یه چیزی که در مورد جنگ رستم و اسنفدیار به نظرم مهم می رسه ولی بهش پرداخته نشده دین رستمه. آیا زرتشتی شده بود یا پیرو آیین کهن بود؟ تو شاهنامه اظهار نظر قطعی نشده در این مورد و باید از اشاره های مختصر استفاده کرد. با خوندن داستان سه دلیل به نظرم رسید برای زرتشتی شدن رستم:<br>این دلیل اول:<div><span><strong>برآمد بسی روزگاری بدوی</strong></span><br> <span><strong>که خسرو سوی سیستان کرد روی</strong></span><br></div><br> <div><span><strong>که آنجا کند زنده و استا روا</strong></span><br> <span><strong>کند موبدان را بدانجا گوا</strong></span><br></div><br> <div><span><strong>جو آنجا رسید آن گرانمایه شاه</strong></span><br> <span><strong>پذیره شدش پهلوان سپاه</strong></span><br></div><br> <div><span><strong>شه نیمروز آنک رستمش نام</strong></span><br> <span><strong>سوار جهاندیده همتای سام</strong></span><br></div><br> <div><span><strong>ابا پیر دستان که بودش پدر</strong></span><br> <span><strong>ابا مهتران و گزینان در</strong></span><br></div><br> <div><span><strong>به شادی پذیره شدندش به راه</strong></span><br> <span><strong>ازو شادمان گشت فرخنده شاه</strong></span><br></div><br> <div><span><strong>به زاولش بردند مهمان خویش</strong></span><br> <span><strong>همه بنده‌وار ایستادند پیش</strong></span><br></div><br> <div><span><strong>وزو زند و کشتی بیاموختند</strong></span><br> <span><strong>ببستند و آذر برافروختند</strong></span><br> </div><br>  دو بیت اول نشون می ده هدف گشتاسب زرتشتی کردن رستم و خاندانش بوده و بیت آخر نشون می ده که به این هدف رسید.<br>و این دلیل دوم:<br> <div><span><strong>تهمتن ز خشک اندر آمد به رود</strong></span><br> <span><strong>پیاده شد و داد یل را درود</strong></span><br> <span><strong>پس از آفرین گفت کز یک خدای</strong></span><br> <span><strong>همی خواستم تا بود رهنمای</strong></span><br> <span><strong>که با نامداران بدین جایگاه</strong></span><br> <span><strong>چنین تندرست آید و با سپاه</strong></span><br> <span><strong>نشینیم یکجای و پاسخ دهیم</strong></span><br> <span><strong>همی در سخن رای فرخ نهیم</strong></span><br> <span><strong>چنان دان که یزدان گوای منست</strong></span><br> <span><strong>خرد زین سخن رهنمای منست</strong></span><br> <span><strong>که من زین سخنها نجویم فروغ</strong></span><br> <span><strong>نگردم به هر کار گرد دروغ</strong></span><br> <span><strong>که روی سیاوش گر دیدمی</strong></span><br> <span><strong>بدین تازه‌رویی نگردیدمی</strong></span><br> <span><strong>نمانی همی چز سیاوخش را</strong></span><br> <span><strong>مر آن تاج‌دار جهان بخش را</strong></span><br> <span><strong>خنک شاه کو چون تو دارد پسر</strong></span><br> <span><strong>به بالا و فرت بنازد پدر</strong></span><br> <span><strong>خنک شهر ایران که تخت ترا</strong></span><br> <span><strong>پرستند بیدار بخت ترا</strong></span><br> <span><strong>دژم گردد آنکس که با تو نبرد</strong></span><br> <span><strong>بجوید سرش اندر آید به گرد</strong></span><br> <span><strong>همه دشمنان از تو پر بیم باد</strong></span><br> <span><strong>دل بدسگالان به دو نیم باد</strong></span><br> <span><strong>همه ساله بخت تو پیروز باد</strong></span><br> <span><strong>شبان سیه بر تو نوروز باد</strong></span><br> </div><br> دشمنان اسفندیار کی بودن؟ مخالفان دین زرتشت. حالا اگه رستم دین زرتشت رو  نپذیرفته باشه و دین قدیمی رو قبول داشته باشه چطور دعا می کنه که اسفندیار  بر پیروان دین قدیم پیروز بشه؟<br>و این دلیل سوم:<br><br><div> <span><strong>چنین گفت رستم به اسفندیار</strong></span><br> <span><strong>که ای سیر ناگشته از کارزار</strong></span><br> <span><strong>بترس از جهاندار یزدان پاک</strong></span><br> <span><strong>خرد را مکن با دل اندر مغاک</strong></span><br> <span><strong>من امروز نز بهر جنگ آمدم</strong></span><br> <span><strong>پی پوزش و نام و ننگ آمدم</strong></span><br> <span><strong>تو با من به بیداد کوشی همی</strong></span><br> <span><strong>دو چشم خرد را بپوشی همی</strong></span><br> <span><strong>به خورشید و ماه و به استا و زند</strong></span><br> <span><strong>که دل را نرانی به راه گزند</strong></span><br></div><br>اینجا رستم داره از قسم های رایج در دین زرتشتی استفاده می کنه.<br>اما دلیلی هم هست که رستم زرتشتی نشد. این بیت:<br><br><div><span><strong>چه نازی بدین دین گشتابی<br>بدین تازه آیین لهراسبی</strong></span><br></div><br>خب اینا رو داشته باشین. دیشب با یکی از دوستان در موردشون بحث کردم. دوستم گفت که تو اسلام عید نوروز نداریم ولی جشن می گیریم چون سنت اجدادمونه. و اینکه هر دین از دین قبلی الهاماتی می گیره تا برای مردم آشنا و راحت باشه. و این که قسم خوردن رستم به شیوه زرتشتی هاس؟ یا قسم خوردن زرتشتی ها به شیوه اجدادشونه؟<br>اینجا این سوال پیش اومد که دین زرتشتی از دین کهن چقدر الگو گرفته؟ برای مثال میترا و زروان هر دو در اوستا هستن. ولی میتراییسم و زروانیسم قبل از زرتشتیت و بعدش بودن. و بعضی جاهای اوستا میگه فلان شخصیت به درگاه آناهیتا به طور ویژه قربانی می کنه. اهورامزدا از همه بالاتره. چرا مستقیم به درگاه اون قربانی نمی کنن؟ چند فرضیه می شه گرفت. دین زرتشت ایزدهای قبلی رو به رسمیت می شناسه، یا اینکه اونا رو درون خوش جذب کرده و فرمی رو براشون قائله که یونانی ها برای خدایانشون قائل بودن، با این تفاوت که اونا رو جدا از اراده اهورامزدا نمی دونه یا شاید نظیر ارتباط یهودیت و مسیحیت بوده دین قدیم و زرتشتیت. همه اینا احتمالاته. ولی شکی نیس که زرتشت و دین کهن با هم مرتبط بودن.<br>خب در مورد دلایل زرتشتی بودن رستم.<br>دلیل اول می تونه این طور رد شه که شاید رستم هیچ اعتقادی به زرتشتیت نداره اما می خواد اسفندیار نتونه از زرتشتی نبودنش اهرم فشار داشته باشه و این حرف می تونه دلیل دوم رو هم رد کنه. ولی دوستم موافق نبود و گفت که شاهنامه تم سیاسی و سیاست بازی نداره. دلیل دوم به نظرم از دو طریق دیگه هم می تونه رد شه. شاید رستم فقط از دیدن اسفندیار شادی بهش دست داده. دعاهایی که می کنه از ته قلبه ولی این منظوری که اول براش تصور کردم رو نداره. می تونه این هم باشه که رستم سعی در تخلیه عاطفی اسفندیار داره تا بفهمه انگیزه هاش چیه و با چه جور شخصیتی طرفه. که احتمالا از خود فریبی رستمه که می خواد تصور کنه انگیزه واقعی اسفندیار چیزی که در پیام بهمن بوده نیست.<br>سومین دلیلی هم که به نظرم رسید، می شه گفت تمهید رستم بوده که به اسفندیار برسونه من باهات اختلاف دین ندارم. ولی اون لحظه اوج عجز رستمه و دروغگویی در چنین شرایطی سخته.<br>بعد اون دلیلی که برای زرتشتی نبودن رستم به ذهنم رسید. اینجا اون قدر عصبانیه که هر چی تو دلشه رو می ریزه بیرون. ولی اسفندیار بعدش با اهرم مذهب رستم رو نمی کوبه به صورت مستقیم. از مذهب برای توجیح هدفش استفاده می کنه اما به رستم اتهام بی دینی نمی زنه.<br>یه سوال به ذهنم رسید. آیا انگیزه اسفندیار مذهبی بوده؟ به این ابیات توجه کنین:<br><br><div><strong><span>چنین گفت با مادر اسفندیار<br>که با من همی بد کند شهریار</span></strong><br></div><br> اسفندیار برای کارهایی که انجام داده بود ار پدرش گشتاسب خواسته بود  پادشاهی رو بهش بده و گشتاسب قبول کرده بودد ولی موقع عمل که رسید بهونه می  آورد. واضحه که گشتاسب از اول قصد این کار رو نداشت و فقط حرف زده بود.  اما اسفندیار هنوز با این همه بدقولی نفهمیده این مسئله رو. یا شاید نمی  خواد بفمه.<br><div><span><strong>کنون چون برآرد سپهر آفتاب<br>سر شاه بیدار گردد ز خواب<br> بگویم پدر را سخنها که گفت<br>ندارد ز من راستیها نهفت<br> وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر<br>به یزدان که بر پای دارد سپهر<br> که بی‌کام او تاج بر سر نهم<br>همه کشور ایرانیان را دهم</strong></span><br></div><br> اسفندیار با این حرف نشون می ده که در صورت امتناع پدرش حاضره سلطنت رو به  زور ازش بگیره. تابویی که فقط افراسیاب و گشتاسب مرتکبش شدن. و به نوعی  دیگه ضحاک. مصراع دوم همچنین نشون می ده گشتاسب در ساختار حکومتیش از  ایرانی ها استفاده نمی کرده، شاید به دلیل بی اعتمادی که می تونه به خاطر  این باشه که سلطنت رو خلاف میل پدرش ازش گرفته و فکر می کرده ایرانی ها به  پدرش وفادارن و برای همین عوضشون کرده و امور رو به دست رومی های هم وطن  همسرش سپرده. اسفندیار هم دقیقا داره از روش پدرش تبعیت می کنه.<br> <br><div><span><strong>ترا بانوی شهر ایران کنم<br>به زور و به دل جنگ شیران کنم</strong></span></div><br> اینجا هم یه نکته هست. مگه کتایون ملکه گشتاسب نبوده؟ این چیزی که اسفندیار  بهش وعده می ده رو از قبل داشته. شاید منظور اسفندیار باقی نگه داشتنش در  مقام شاهبانویی هست، و این به معنی ازدواج با محارمه که در ایران باستان  بعضا اتفاق افتاده. و با توجه به مصراع بعدی، مشخصه که اسفندیار فکر قیام  مسلحانه علیه گشتاسب رو در سر داشته.<br> <br><div><span><strong>غمی شد ز گفتار او مادرش<br>همه پرنیان خار شد بر برش</strong></span></div><br> کتایون بین وظایفش به عنوان مادر و همسر گیر افتاده و نمی دونه کدوم طرف رو  انتخاب کنه. سعی داره اسنفدیار رو با نصیحت آروم کنه و نشون بده که عملا  همه امور دستشه و فقط عنون پادشاهی نداره. ولی بی فایده است.<br> <br><div><span><strong>بدانست کان تاج و تخت و کلاه<br>نبخشد ورا نامبردار شاه<br> بدو گفت کای رنج دیده پسر<br>ز گیتی چه جوید دل تاجور<br> مگر گنج و فرمان و رای و سپاه<br>تو داری برین بر فزونی مخواه<br> یکی تاج دارد پدر بر پسر<br>تو داری دگر لشکر و بوم و بر<br> چو او بگذرد تاج و تختش تراست<br>بزرگی و شاهی و بختش تراست<br> چه نیکوتر از نره شیر ژیان<br>به پیش پدر بر کمر بر میان<br> چنین گفت با مادر اسفندیار<br>که نیکو زد این داستان هوشیار<br> که پیش زنان راز هرگز مگوی<br>چو گویی سخن بازیابی بکوی<br> مکن هیچ کاری به فرمان زن<br>که هرگز نبینی زنی رای زن</strong></span></div><br> اسفندیار با شنیدن حرفای مادرش یه دفعه عصبانی می شه و تند باهاش حرف می  زنه. بین صحبتاش اشاره به راز گفتن داره و این سوال پیش می یاد که کدوم  راز؟ این می تونه تاییدی باشه بر اینکه اسفندیار تو فکر قیامه. و اینجا سعی  در تطمیع مادرش برای همکاری داشت.<br> <br><div><span><strong>پر از شرم و تشویر شد مادرش<br>ز گفته پشیمانی آمد برش<br> بشد پیش گشتاسپ اسفندیار<br>همی بود به آرامش و میگسار<br> دو روز و دو شب بادهٔ خام خورد<br>بر ماهرویش دل آرام کرد</strong></span><br></div><br> اسفندیار در ادامه پیش گشتاسب می ره. شاید به این دلیل که با بزم مشغولش کنه و مخفیانه مقدمات شورش رو آماده کنه.<br> <br><div><span><strong>سیم روز گشتاسپ آگاه شد<br>که فرزند جویندهٔ گاه شد<br> همی در دل اندیشه بفزایدش<br>همی تاج و تخت آرزو آیدش</strong></span></div><br> گشتاسب از کجا این رو فهمید؟ اسفندیار که حرفی نزده بود ظاهرا؟ تنها راه می  تونه این باشه که جاسوس هاش خبر اقدامات مخفیانه اسفندیار رو بهش داده  باشن.<br> <br><div><span><strong>بخواند آن زمان شاه جاماسپ را<br>همان فال گویان لهراسپ را</strong></span></div><br> جرا فال گوها رو احضار کرد؟ قبلا به خاطر حرفای گرزم که سند و مدرکش معلوم  نبود بلافاصله اسفندیار رو احضار و زندانی کرده بود. اینجا که به خاطر حرف  جاسوس هاش قطعا باید مطمئن شده باشه از مقاصد اسفندیار چرا دوباره زندانیش  نکرد و به جاش دنبال فال گوها فرستاد؟ جواب رو کتایون کمی قبل گفته.  اسفندیار همه چیز مملکت رو در اختیار داره و فقط تاج مونده برای گشتاسب که  اسفندیار می خواد هر چه زودتر همین رو هم از پدرش بگیره. و گشتاسب می خواد  این سلطنت ظاهری رو هر جور شده برای خودش حفظ کنه. و الان تنها راهش کمک  گرفتن از ماوراالطبیعه است.<br> <br><div><span><strong>برفتند با زیجها برکنار<br>بپرسید شاه از گو اسفندیار<br> که او را بود زندگانی دراز<br>نشیند به شادی و آرام و ناز<br> به سر بر نهد تاج شاهنشهی<br>برو پای دارد بهی و مهی<br> چو بشنید دانای ایران سخن<br>نگه کرد آن زیجهای کهن<br> ز دانش بروها پر از تاب کرد<br>ز تیمار مژگان پر از آب کرد<br> همی گفت بد روز و بد اخترم<br>ببارید آتش همی بر سرم<br> مرا کاشکی پیش فرخ زریر<br>زمانه فگندی به چنگال شیر<br> وگر خود نکشتی پدر مر مرا<br>نگشتی به جاماسپ بداخترا<br> ورا هم ندیدی به خاک اندرون<br>بران سان فگنده پیش پر ز خون<br> چو اسفندیاری که از چنگ اوی<br>بدرد دل شیر ز آهنگ اوی<br> ز دشمن جهان سربسر پاک کرد<br>به رزم اندرون نیستش هم نبرد<br> جهان از بداندیش بی‌بیم کرد<br>تن اژدها را به دو نیم کرد<br> ازاین پس غم او بباید کشید<br>بسی شور و تلخی بباید چشید<br> بدو گفت شاه ای پسندیده مرد<br>سخن گوی وز راه دانش مگرد<br> هلا زود بشتاب و با من بگوی<br>کزین پرسشم تلخی آمد به روی<br> گر او چون زریر سپهبد بود<br>مرا زیستن زین سپس بد بود<br> ورا در جهان هوش بر دست کیست<br>کزان درد ما را بباید گریست<br> بدو گفت جاماسپ کای شهریار<br>تواین روز را خوار مایه مدار<br> ورا هوش در زاولستان بود<br>به دست تهم پور دستان بود<br> به جاماسپ گفت آنگهی شهریار<br>به من بر بگردد بد روزگار؟<br> که گر من سر تاج شاهنشهی<br>سپارم بدو تاج و تخت مهی<br> نبیند بر و بوم زاولستان<br>نداند کس او را به کاولستان<br> شود ایمن از گردش روزگار؟<br>بود اختر نیکش آموزگار؟<br> چنین داد پاسخ ستاره شمر<br>که بر چرخ گردان نیابد گذر<br> ازین بر شده تیز چنگ اژدها<br>به مردی و دانش که آمد رها<br> بباشد همه بودنی بی‌گمان<br>نجستست ازو مرد دانا زمان<br> دل شاه زان در پراندیشه شد<br>سرش را غم و درد هم پیشه شد<br> بد اندیشه و گردش روزگار<br>همی بر بدی بودش آموزگار</strong></span><br></div><br> گشتاسب اینجا بعد از فهمیدن اینکه تنها راه کشتن اسفندیار فرستادنش به جنگ  رستمه نگران می شه. چی کار کنه و به چه بهانه ای اسفندیار رو به جنگ رستم  بفرسته؟ کار دیگه ای هم از دستش بر نمی یاد چون دیگه قدرتی براش نمونده.<br>اوضاع کشور در دوران قبل و بعد حکومت گشتاسب رو در نظر بگیرین. قبلش شاه همه کاره نبود. خاندان های قدرتمندی مثل خاندان زال بودن که با قدرت شاه در توازن بودن و در مواقعی شاه رو عزل و نصب می کردن ولی خودشون سلطنت رو نمی خواستن. نمونه اش رفتار رستم جلوی کیکاووس رو در نظر بگیرین که وقتی می گه چرا دیر کردی با پرخاش شدید جوابش رو می ده. ولی همین رستم وقتی پیشنهاد سلطنت بهش شد قبول نکرد. گشتاسب با حمایت از دین زرتشت قصدش این بود که بعد دینی رو به قدرت خودش اضافه کنه و تدریجا در حال حذف خاندان زال از کشور بود. نمونه اش اینه که رستم بعد از دوران کیخسرو در هیچ جنگی شرکت نکرد. حتی جنگ اولش با ارجاسب رو به علت مذهبی بودن توجیح کنیم، در حمله دوم ارجاسب مسئله ملی بود نه مذهبی و طبیعتا رستم باید تمایل به شرکت پیدا می کرد اما شرکت نکرد. پس در این مورد خواسته خودش مطرح نبوده به تنهایی. گشتاسب هم نمی خواست رستم رو به کار بگیره. در اخر هم وقتی درمونده شد به جای کمک خواستن از رستم اسفندیار رو از زندان آزاد کرد. و در فرستادن اسفندیار به سیستان قصدش در هم شکستن قدرت خاندان زال بود تا شاه قدرت اصلی سرزمین شه. حتی اگه اسفندیار موفق نمی شد ارزش امتحان کردن رو داشت و حداقلش نفرت عمومی از این خاندان ها بود و راه رو برای سرکوبشون در آینده باز می کرد که بهمن تونست این کار رو بکنه. در صورت پیروزی اسفندیار هم بازم می تونست دبه کنه و سلطنت رو بهش نده. در مدت دور بودن اسفندیار از پایتخت این فرصت برای حذفی بعضی از عوامل اسفندیار از حکومت براش ایجاد می شد و شاید اسفندیار بعد از بازگشت امکان شورش رو از دست می داد. و این رو هم در نظر بگیرین که شاید ناراحتیش از شنیدن حرفای جاماسب به خاطر این بوده باشه که نتیجه فرستادن اسفندیار به زابل شکست و مرگشه. اما به هر حال این کار رو کرد.<br>از طرف دیگه اسفندیار همون طور که بعدا نشون می دم هم تو اهداف با گشتاسب یکی بود و می خواست خاندان زال رو سرکوب کنه تا قدرت شاه بیشتر شه. دلیلش اینه که اولین شاهزاده ای بود که جهان پهلوان شد. قبلش شاهزاده های دیگه هم مقام پهلوانی داشتن نظیر سیاوش و طوس، اما جهان پهلوان نبودن.<br>اینجا من شک کردم انگیزه اسفندیار مذهبی باشه از حمله به سیستان. دوستم گفت که شاید چند تا دلیل بوده برای حمله اسفندیار. سرکوبی خاندانی، مذهب، از بین بردن یه دشمن بالقوه در آینده، ارضاء خودکوچک بینی، قرار گرفتن در محضور برای این کار.<br>از یه طرف قطعا اسفندیار جلوی گشتاسب در محضور بود. چون اگه قبول نمی کرد به جرم سرپیچی از دستور زندانی شاید می شد. راه ساده تسلیم به حرف گشتاسب بود. تو رفتارش با رستم خودکوچک بینی مشخصه، پس اینم دلیل انعطاف ناپذیر بودن در مورد بستن دست رستم. و البته غرور هم خیلی مهمه اینجا. هم رستم هم اسفندیار مغرورن. رستم می گه من تهمتن این مردمم، ننگ منه که دست بسته با تو بیام. این جنبه شخصی غرور رستمه. بخشی از غرور اسفندیار هم شخصی نیست. اسفندیار میدونه که از پدرش پادشاه بهتری می شه پس پافشاری و غرورش بر این اساس هم هس که می خواد به مردمش کمک کنه. و بخشیش به خاطر موفقیت هاش شخصیه. و به نظر دوستم دراین داستان، خیلی کمتر از هفت خوان اسفندیار روی بخش ملی و مردمی این غرور و تعصب اسفندیار تاکید می شه و بیشتر اون فاز شخصیش می یاد وسط.<br>اینجا من گفتم که اسفندیار این وسط همه چیز مملکت در اختیارشه. فقط عنوان شاهی با گشتاسبه که گشتاسب از این عنوان دل نمی کنه و اسفندیار می خوادش. دوستم گفت که نظام داستان شاهنامه این قدر ساده نیست. یه مجموعه ای از پادشاهان کوچیک داریم و یه شاه شاهان. قدرت شخص شاه غیرقابل قیاسه حتی اگر اساس اون دست پسرش باشه. توی زابل، قدرت سیاسی فرزند شاه شاهان ایران و قدرت رستم که فرزند شاه زابله اختلاف فاحشی نداره چون اونجا اول منطقه حکومت زال و بعد منطقه حکومت گشتاسبه. پس چیزی که اسفندیار می خواد و گشتاسب ازش دل نمی کنه خیلیم ساده نیست. همون طور که لهراسب ازش دل نمی کند و گشتاسب به زور گرفتش. اون عنوان خودش بخش مهمی از قدرت ایران بوده.<br>گفتم که اگه قبول کنیم شاهی قدرت بالاتری داره دو مساله هست. اول اسفندیار مغرورتر از اونه که زیردست گشتاسب قلمداد شه. دوم اینکه احتمالا تمام قدرتی که برای مقاصد به نفع مردمش نیاز داره رو داره. در نتیجه غرور فردیش از غرور ملیش پررنگ تر می شه. ضمن اینکه به هر حال رستم برای کشور مهره مفیدیه. و اسفندیار سعی در حذف یا سوزوندنش داره. جواب دوستم این بود که اسفندیار خودش می گه من میلی ندارم رستم رو بکشم. می دونه که رستم برای ایران کارای بزرگی کرده ولی باید بین میل باطنیش و درگیری با رستم یکی رو انتخاب کنه و از یه جایی به بعد، اسفندیار این طور استدلال میکنه برای رستم که ایران دیگه با وجود اسفندیار به رستم نیازی نداره. بر اساس اوستا، پشوتن و اسنفدیار نه تنها رویین تن، بلکه جاویدان می شن. این یه بعد جدید می ده به قضیه. اسنفدیار کسیه که هفت خوان داره، جنگجوی بزرگیه، فرمانده بزرگیه، جاویدانه، چه نیازی به حضور رستم هست این وسط وقتی چنین فردی می تونه بیاد و شاه شاهان ایران بشه؟ این اساس تفکر اسفندیاره به اضافه عقده هاش و چیزای دیگه.<br>در جواب گفتم که از طرفی خودش واقعا اینو قبول نداره و مشغول خودفریبیه. و منطقا همینه و رستم و اسفندیار مکملن. در کل به نظرم غرور شخصی اسفندیار بیشتر از غرور ملیش بود. دوستم این رو قبول داشت و گفت که تو این داستان، بدون شک. ولی غرور ملی اسفندیار توی هفت خوانش خیلی نمایان تره. به هر حال، همه مخاطبا تو این مرحله طرف رستم رو می گیرن و باید دلیلی برای بد نشون دادن اسفندیار باشه بدون اینکه سیاهش کنه. غرور یه چیز انسانیه که حتی خود رستم هم دچارشه.<br>اینجا نتیجه گرفتم که غرور اسفندیار، کنار محضور برای حمله، انعطاف ناپذیر بودن به دلیل خودکوچک بینی، که خودکوچک بینی می تونه دلیل خودفریبی هم باشه، دلیل مذهبی جا نداره به نظرم. دوستم کمی مخالف بود و می گفت همه این دلایل هست. ولی خب این یه جور برداشته. تو برداشتت اینه که دلیل مذهبیش وارد نیست. من می گم ممکنه اونم باشه حتی.<br>گفتم که فکر که می کنم مجموع دلایل به هم پیچیده است. یعنی تو هر قسمت داستان هر رفتار اسفندیار دو یا چند عنصر داره. که هر عنصر تو اون قسمت می تونه بیش از یه دلیل داشته باشه.<br>در نهایت بدون نتیجه قطعی بحثمون تموم شد. خب به نظر شما دوستان، در آخر رستم زرتشتی بود یا نه؟]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/shahnameh/">شاهنامه</category>                        <dc:creator>lord.1711712</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1425/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>تحلیل رفتار شخصیت های شاهنامه - رستم و اسفندیار</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1420/</link>
                        <pubDate>Wed, 27 Apr 2016 09:13:53 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلامبا تشکر از سمیه بانو که این انجمن رو ایجاد کردن.شاهنامه فقط یه شاهکار ادبی و حماسی نیست و از جنبه های متعددی اهمیت داره. یکی از این جنبه ها روان شناسیه. هنر فردوسی اینه که تو شاهنامه حتی...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سلام<br>با تشکر از سمیه بانو که این انجمن رو ایجاد کردن.<br>شاهنامه فقط یه شاهکار ادبی و حماسی نیست و از جنبه های متعددی اهمیت داره. یکی از این جنبه ها روان شناسیه. هنر فردوسی اینه که تو شاهنامه حتی شخصیت های کم اهمیت هم به خوبی شخصیت پردازی شدن و هر کار یا حرف شخصیت ها دلیلی داره. ضمن اینکه خود فردوسی خیلی به ندرت در مورد شخصیت ها اظهار نظر می کنه و فقط رفتارشون رو روایت می کنه و برداشت رو به عهده خواننده می ذاره و به همین دلیل می شه از رفتار شخصیت ها چند برداشت متفاوت داشت.<br>توی این تاپیک می خوام به عنوان نمونه رفتار شخصیت ها در رستم و اسفندیار رو از دید خودم تحلیل کنم.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/shahnameh/">شاهنامه</category>                        <dc:creator>lord.1711712</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1420/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>بررسی تفاوت های روایات نقالی شاهنامه با نسخه های منظوم</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1212/</link>
                        <pubDate>Thu, 03 Dec 2015 15:26:56 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلامدر خدمت شما هستم با اسپمی دیگر. توی این تاپیک کاملا  ارزشی و بی محتوا قصد دارم تفاوت هایی که بین نسخه های شاهنامه هست رو  بگم.- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند ...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سلام<br>در خدمت شما هستم با اسپمی دیگر. توی این تاپیک کاملا  ارزشی و بی محتوا قصد دارم تفاوت هایی که بین نسخه های شاهنامه هست رو  بگم.<br><br><span>- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -</span><br><br>اولین مورد تو داستان هوشنگه. بعد از ماجرایی که با مار داشت و منجر به کشف   آتش شد این دو بیت تو بعضی نسخه ها هست که استاد خالقی مطلق اون رو  ساختگی  می دونه:<br><div><span><strong>یکی جشن کرد آن شب و باده خورد</strong></span><br><span><strong>سده نام آن جشن فرخنده کرد</strong></span><br></div><br> <div><span><strong>ز هوشنگ ماند این سده یادگار</strong></span><br><span><strong>بسی باد چون او دگر شهریار</strong></span><br></div><br> تو  بعضی از طومارهای نقالی هم پیشینه جشن سده به این شکل روایت شده  که به نظر  می یاد از همین دو بیت برداشت شده و از اونجایی که این داستان  تو ترجمه  عربی بنداری هست و به نظر استاد خالقی مطلق کتابت دست نویس مورد  استفاده اش  به نیمه دوم قرن ششم هجری بر می گرده شاید این دو بیت یکی از  کهن ترین  داستان های شفاهی ای باشن که به نسخه های شاهنامه اضافه شدن.<br><br><span>- - - - - - - - - به دلیل ارسال پشت سر هم پست ها ادغام شدند - - - - - - - - -</span><br><br>تو حاشیه نسخه سن ژوزف شاهنامه ابیاتی به چشم می خوره که به علت طولانی  بودنش تنبلی بیش از حدم مانع می شه بیارم این ابیات رو ولی دلالت بر این  داره که فریدون با فرستادن نامه ای که قارن اون رو به گرشاسب می رسونه ازش  می خواد تو جنگ شرکت کنه و گرشاسب می پذیره.<br>این داستان تو هیچ کدوم از  دست نویس هایی که استاد خالقی مطلق نسخه اش رو بر اساس اونا چاپ کرده نیست و  احتمالا یه روایت شفاهیه که به تقلید از نامه نوشتن شاهان بعدی به رستم در  ماجراهای مختلف روایت شده. یه قرینه که این نظر رو تایید می کنه به کار  برده شدن صفت تهمتن برای گرشاسب در این دو بیته:<div><span><strong>پذیره شدندش همه سرکشان<br>چو آمد ز گرد تهمتن نشان<br>چو آمد تهمتن به نزدیک شاه<br>پیاده شدند از دو رویه سپاه</strong></span><br></div>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/shahnameh/">شاهنامه</category>                        <dc:creator>zarair2</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/1212/</guid>
                    </item>
							        </channel>
        </rss>
		