<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>        <rss version="2.0"
             xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
             xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
             xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
             xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
             xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
             xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
        <channel>
            <title>
									داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین) - داستان گروهی				            </title>
            <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/211/</link>
            <description>بوک پیج, صفحات کتاب زندگی</description>
            <language>fa-IR</language>
            <lastBuildDate>Wed, 10 Jun 2026 06:20:59 +0000</lastBuildDate>
            <generator>wpForo</generator>
            <ttl>60</ttl>
							                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/14889/</link>
                        <pubDate>Tue, 10 Nov 2015 11:39:10 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[جلد اول تموم شده بود و نمیدونم چرا سینا تاپیکشو نبستتاپیک قفل میشه]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[جلد اول تموم شده بود و نمیدونم چرا سینا تاپیکشو نبست<br><br>تاپیک قفل میشه]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>lord.1711712</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/14889/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/14886/</link>
                        <pubDate>Tue, 10 Nov 2015 11:20:59 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[admin;3582:ممنون و خسته نباشید. جلد اول تموم شد، منتهی اسمی هم برای این جلد انتخاب کنید، بعد بتونم دستی به سر و گوشش می کشم. ببینم چی شده، به صورت لینک به پست اول اضافه میشه.فردی که داستان گ...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<blockquote><span class="author">admin;3582:</span><br><span><span><span><strong>ممنون و خسته نباشید. جلد اول تموم شد، منتهی اسمی هم برای این جلد انتخاب کنید، بعد بتونم دستی به سر و گوشش می کشم. ببینم چی شده، به صورت لینک به پست اول اضافه میشه.<br>فردی که داستان گروهی را تمام کرده تاپیکی برای داستان گروهی بعدی بزند. <br>نام این پست تغییر خواهد کرد. با تشکر<br></strong><br></span></span></span></blockquote><br><br>ام اگه هنوز دستی به سروگوشش نکشیدی، من داوطلبما :دی<br>هووم ،خودم انجام بدم........]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>wizard girl</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/14886/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/5139/</link>
                        <pubDate>Tue, 13 Jan 2015 12:49:44 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[خب حالا که  تموم شد منم بشینم بخونمش:دی @Lord.Morteza]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[خب حالا که  تموم شد منم بشینم بخونمش:دی @<a href="http://btm.bookpage.ir/member10.html"><strong><strong><span>Lord.Morteza</span></strong></strong></a>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>yasss</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/5139/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/5128/</link>
                        <pubDate>Tue, 13 Jan 2015 09:47:32 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[ممنون و خسته نباشید. جلد اول تموم شد، منتهی اسمی هم برای این جلد انتخاب کنید، بعد بتونم دستی به سر و گوشش می کشم. ببینم چی شده، به صورت لینک به پست اول اضافه میشه.فردی که داستان گروهی را تما...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<span><span><span><strong>ممنون و خسته نباشید. جلد اول تموم شد، منتهی اسمی هم برای این جلد انتخاب کنید، بعد بتونم دستی به سر و گوشش می کشم. ببینم چی شده، به صورت لینک به پست اول اضافه میشه.<br>فردی که داستان گروهی را تمام کرده تاپیکی برای داستان گروهی بعدی بزند. <br>نام این پست تغییر خواهد کرد. با تشکر<br></strong><br></span></span></span>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>Snap</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/5128/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/5112/</link>
                        <pubDate>Mon, 12 Jan 2015 20:42:50 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[مدیران لطفا این متن رو به متن بالایی من اضافه کنن دیگه نمی بیشتر گذاشت.....................................................................................................- لبخندی شیطنت بار ...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[مدیران لطفا این متن رو به متن بالایی من اضافه کنن دیگه نمی بیشتر گذاشت.<br>....................................................................................................<br>- لبخندی شیطنت بار زد و گفت:«اوازش رو زیاد شنیدم ولی برم ببینم در اون حدی هست که باید باشه.اِ...هر شش تا محافظ دیگه که اینجان مثل اینکه خیلی قدرتمند.».<br>با لبخندی جوابش را دادم:«تنها کسی که می تونه بکشتش منم که خوب برای کشتنش باید یکی از راز های کهن رو اجرا کنم.»<br>سوباتو حرف من را ادامه داد:«که مثل همیشه نمی شه چون شرایط استفاده ازش محیا نیست.»<br>سری تکان دادن و گفتم:« به علاوه الان به خاطر وضع فعلی محدودیت ها دو برابر شده.»<br>سرش را تکانی داد و گفت:«به هر حال بزن بریم.»<br>لبخندی زدم و گفتم، یاشه پس بزن بریم.<br>8 نفری به رستاخیز حمله کردیم و انجام هر عملی را از او صلب کردیم هرکدام در اجرای قدرت های خود استادی بودیم که در تمام دنیاها زبانزد استادان هر کدام از سبک های ما بود.<br>برای ثانیه ای مهی عجیب اطراف رستاخیز را در بر گرفت و من بدون هیچ کنترلی فشاری عجیب را روی شکمم حس کردم و به طرف گوشه پرتاب شدم که توسط یک درخت که توسط تنیس به وجود امده بود گرفته شدم.<br>سوباتو کنارم ایستاده بود و گفت:«مثل اینکه رستاخیز تو رو از ههمون خطرناک تر تشخصیص داده، ضربه بدی بهت زده.»<br>نگاهی به شکمم انداختم که از بالا تا پایین پاره شده بود و خون از بدنم می ریختو عرقی که بدنم را پوشانده بود، حتی قدرت خود دمانی ام به ارامی زخم  را درمان می کرد.<br>سوباتو زمزمه کرد:«مثل اینکه مجبوری یک بار بمیری.»<br>زمزمه کردم:«بعنتی یک بار دیگه، امیدوارم مرتضی اون ور یه جایی باشه تا بتونم سریع تر برگردم.»<br>نگاهی به سوباتو کردم وگفتم:«به خاطر این کارش چقدر صدمه دیده.»<br>- یک دستش تقریبا از بین رفته اما هنوز قدرتمند.<br>سری تکان دادم و گفتم:« فقط معتلش کنین تا مرتضی بیاد و من هم از این حالت در بیام.بعدش یک فکری میکنیم. الان فقط وقت احتیاج داریم. حتی اگر توستی اون موجودات بیرون رو هم استفاده کن.»<br>نیمچه لبخندی زد و گفت:«باشه، پس منتظرتم استاد.»<br>و سوباتو کمتر از ثانیه ای او انجا نبود و من در سیاهی غرق شدم.<br><br>وباتو با لبخند گفت : داس مرگ. هیچوقت فکر نمیکردم مادی نباشه.<br>شکل محوی از یک داس غولپیکر از درون آن استوانه بیرون زده بود. <br><br>مرتضی باور نمیکرد که از مرگ حسین آنقدر ناراحت شود. نمیدانست چرا اما  احساس خیلی بدی درون سینه اش بوجود آمده بود. چیزی که آن را خشم و اندوه  مینامید. نگاهش را به رستاخیز انداخت آن هیولای کوه پیکر با پوستی سرخ و  سیاه ، چشمانی تاریک و تهی ، گویی درون مردمک چشمانش چیزی وجود نداشت ، نه  دهان داشت ، نه گوش  و نه بینی، با اینحال رستاخیز هم با آن چشمان تهی به  او خیره شده بود ،گویی فهمیده بود که رقیبش بالاخره آمده. <br>مرتضی داسش را بلند کرد به سمت رستاخیز هجوم برد. <br>******<br>سینا کیلومتر ها دورتر ، حفاظی جادویی دور خود کشیده بود و به رستاخیز نگاه  میکرد درحالی که لبخندی شیطانی بر لب داشت. درون دستانش سنگ سرخ رنگی بود  که از گارد رستاخیز گرفته بود. مرتضی را میدید که با داس مرگ ضربه های  قدرتمندش را بر بدن و روح رستاخیز میزد.<br>سینا ناپدید شد و رو به روی دروازه ای ظاهر شد. از آن بعد خسته شده بود.  مدتها بود که در آب بعد اسیر بود پس بوسیله ی آن سنگ میتوانست به ابعادی  بسیار دورتر سفر کند. ابعادی که درون آن موجوداتی بسیار قدرمند میزیستند. <br>ابتدا باید کاری را میکرد که مدتها برای آن لحظه شماری میکرد.<br>سنگ سرخ رنگ درخشید و سینا قدم درون دروازه گذاشت.<br>درون قصری طلایی ظاهر شد. درون سالنی که نقوش زیبای آن هر کسی را متحیر  میکرد. به فردی که روی تخت پادشاهی نشسته بود و به بند کشیده شده بود نگاهی  انداخت و گفت : ارباب زمان ، دوست قدیمی مهرنوش ، وقتشه آزاد بشیم و  ماجراجویی جدیدی رو شروع کنیم.<br><div><br>پایان<br></div>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>warrior</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/5112/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/4754/</link>
                        <pubDate>Thu, 08 Jan 2015 07:41:38 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[رررررررررزرو :دی------------ حالی همانند دود داشت و درون راهروی طولانی حرکت میکرد. بدنش همانند دود سیاه و غلیظ و متراکم شده بود و دود سیاه رنگ در اطرافش پخش میشد. چشمان آبی رنگش به شکل ترسنا...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[رررررررررزرو :دی<br><br><br>------------<br><br> حالی همانند دود داشت و درون راهروی طولانی حرکت میکرد. بدنش همانند دود سیاه و غلیظ و متراکم شده بود و دود سیاه رنگ در اطرافش پخش میشد. چشمان آبی رنگش به شکل ترسناکی از درون دود مشخص بودند. او در حالت مخصوص اربابان قرار داشت. هر چه بیشتر از قدرت های ارباب برزخ استفاده میکرد متوجه میشد که ثاناتوس به عنوان یک ارباب برزخ بسیار ضعیف بود، قدرتی که درون خودش داشت بسیار مهیب تر از قدرت هایی بود که از آنها استفاده میکرد. <br>در انتهای راهرو دربی دو دهنه وجود داشت. و فرشته ای جلوی درب ایستاده بود. او را میشناخت. او میکاءیل بود. فرشته ای قدرتمند در مجمع اصلی فرشتگان که توسط ارباب بهش حمایت میشد. <br>مرتضی با صدای ترسناکی گفت : <br>- کنار برو میکاءیل ، میخوام با ارباب بهش صحبت کنم. <br>میکاءیل سر جایش ایستاد و حرکتی نکرد و با لحن قاطعی گفت :<br>- ارباب به هیچ کس اجازه ی ورود ندادن. <br>- فکر میکردم توی فراسو باشی<br>- به دستور ارباب عق نشینی کردیم.<br>مرتضی سرعتش را کم نکرد و زمانی که میکاءیل دید او به طرز خطرناکی نزدیک شده حفاظی سفید رنگ بدور خود کشید که با ضربه ی دست دود مانند مرتضی سپرش ناپدید شد و با شدت به عقب پرت شد. با برخوردش به در ، در که قفل شده بود از جایش کنده شد و افتاد. احتمالا نیمی از استخوان های میکاءیل شکسته بودند. <br>مرتضی قدمی به داخل اتاق گذاشت. <br>ارباب جهنم هم در آنجا حضور داشت که باعث شد که مرتضی لبخند بزند. مردی جوان با موی سرخ رنگ و چشمانی که آتش از آنها خارج میشد ، کت و شلواری گران قیمت و سیاه رنگ داشت و پیراهنی سفید که با کروات سیاهش بسیار او را شیطانی کرده بود. نام او بهیموث بود، ارباب جهنم. او زمان با ارزشش را از حدر رفتن نجات داده بود. <br>در طرف دیگر ارباب بهشت نشسته بود. او زنی زیبا بود که بسیار به ءلف ها شبیه بود. موهای بلند و سفید ، چشمانی سبز رنگ و گوش های تیز کاملا هویت او را که یک ءلف بود لو میداد. نام اصلی او میراندا بود اما در بهشت او را نور الهی مینامیدند.<br>مرتضی به حالت انسانیش برگشت و با لبخند گفت : <br>-سلام دوستان. انگار تصویه حسابی مونده که باید انجان بدیم...<br>********<br>نمیدانست دقیقا چه اتفاقی افتاده بود اما شروعش با یک کنایه او بود و کم کم دعوا بالا گرفت و او داشت در مقابل ارباب های بهشت و جهنم میجنگید. از حداکثر نیرویش استفاده میکرد. زره و شمسیرش را هم احضار کرده بود. نبرد تقریبا برابر بود.<br>هر سه بالای قصر تخریب شده ای که در بهشت بود روی هوا مبارزه ی غیر قابل باورشان را انجام میدادند.<br>مرتضی با قدرت زءوس به سرعت به سمت بهیموث رفت و طلسمی که شبیه به گویی متشکل از دود فشرده بود را به سمتش فرستاد. آن طلسم او را کمی دور نگه میداشت. سپس رو به میراندا برگشت و با صدای بلند اورادی منلق به جهان برزخ را خواند و دود شبیه به دروازه سیاه پشت او تشکیل شد و او را به درون برزخ فرستاد. از روشی ویژه برای آن استفاده شده بود تا نتواند به راحتی از آنجا خارج شود. <br>مرتضی دستانش را به سمت بهیموث که از دست آن طلسم خلاص شده بود برد و مبارزه ی ناعادلانه ای که نتیجه اش مشخص بود را شروع کرد. <br>تنها یک دقیقه برگشتن میراندا از برزخ طول کشید. زمانی که برگشت تنها چیزی که دید زمین خشک و سیاه شده بود که تا کیلومتر ها ادامه داشت.<br>- خیلی دیر اومدی.<br>میراندا با شنیدن آن صدای رعب آور برگشت. قدرتی که درون آن بود شبیه به هیچ چیزی که تا آن زمان شنیده بود نبود.<br>- نباید اجازه میدادم بدنت آزاد بشه.<br>- زمانی که شما 3 ارباب منو برای 1000 سال به بند کشیدین باید به فکر اینجاهاش هم بودین. یادتون نمیاد زمانی که من بهتون گفتم بالاخره یه روز میام و میکشمتون ؟ <br>در ظاهر مرتضی تغییر کنی بوجود آمده بود. چشمانی که قبلا با رنگ آبی میدرخشیدند ،با شعله ای آبی رنگ میسوختند. <br>- وحالا زمان توست که بمیری. <br>- فکر کری من اینقدر زود میمیرم ؟ اون زرهی که به تنته ساخته ی اولین اربابه بهشته.<br>سپس میارندا دستش را بالا آورد و به ناگاه زره مرتضی که ناپدید بود ظاهر گشت و با نور سفید میدرخشید و مرتضی را محدود میکرد، میلیون ها طلسم درون خود نگه داشته بود تا در زمان دستور ارباب به نگهدارنده ی زره شلیک کند.<br>مرتضی خندید و گفت:<br>- این زره حقیر تر از اونیه که من بخاطرش بخوام نگران باشم. <br>به ناگاه زره با اراده ی مرتضی ناپدید شد.<br>مراندا ترسید و خواست فرار کند که برای لحظه ای درد را احساس کرد ، دست مرتضی سینه اش را شکافته بود و قلبش را گرفت. <br>- بدرود میراندا.<br>**************************************<br><br>مرتضی قدرت واقعی را حس میکرد ، اطلاعات و جادو ها و فنونی ویژه که میتوانستند ابعاد را نابود کنند درون ذهنش شکل میگرفت ، انرژی ای عجیب درون بدنش حرکت میکرد که جدا از انرژی های دیگرش بود. اما هنوز قسمتی کم بود. چیزی کم بود تا کامل شود. <br>در فراسو ظاهر شد آسمان به رنگ خون بود و خرشید با رنگ سرخی میدرخشید، با تعجب غولی عظیم را دید که 7 نور در اطرافش حرکت میکردند و با جادوهایشان سعی در آسیب رساندن به او داشتند، اما طلسم هایشان تاثیر چندانی نداشت. قسمتی از دست او زخمی داشت که بسته نمیشد اما هز زخم دیگری که بر روی بدنش اجساد میشد به سرعت ناپدید میشد. <br>آن غول بزرگ که پیکری به بزرگی کوهی داشت و میتوانست با ضربه ی دستش شهری را باخاک یکسان کند ، جادو هایی به اطرافش میفرستاد که واقعا عظیم بودند. ضعیف ترین طلسم هایش آن هیولا های نامیرایی که مرتضی احضار کرده بود و در حال فرار بودند را تکه تکه میکرد.<br>مرتضی تا آن زمان موجودی به آن شکل ندیده بود. پس آن رستاخیز بود. دفعه ی قبلی که جنگجو او را به بند کشیده بود ، مرتضی در زندان ثاناتوس اسیر بود. <br>جنگجو را دید که کیلومتر ها دورتر از رستاخیز به درختی تکیه داده و زخمی عمیق روی بدنش داشت. ثانیه ای بعد مرتضی کنارش بود. جنگجو بدون آنکه به مرتضی نگاه کند گفت :<br>- انتظار نداری که من بخاطر کاری که کردی بهت جایزه بدم ؟<br>- حقشون بود! تازه اگر سینا همراهی نمیکنه، و تو هم قدرت قدیمیت رو نداری تنها راه باقی مونده پادشاه مرگه. اگه من پادشاه مرگ بشم میتونم شکستش بدم. <br>جنگجو با آنکه زخم عمیقی داشت از جایش برخواست.<br>- زخمش درمان نمیشه ؟ <br>- نه ، رستاخیز تنها از طلسم های ویژه استفاده میکنه. کاری نمیشه کرد. زانو بزن.<br>مرتضی رو به روی جنگجو زانو زد. <br>- من نگهبان رازهای کهن، نابود کننده ی پیشگویی ها، فرزند لیلیث. من روح قدرت را در این مکان احضار میکنم...<br>سپس درون دستش شمشیری نامرءی ظاهر شد. شمشیری که با هیچ چشم انسانی قابل دیدن نبود. شمشیری از جنس قدرت خالص.<br>شمشیر را بر شانه ی چپ مرتضی زد و گفت: <br>- ای ارباب بهشت..<br>به شانه ی راستش زد و ادامه داد:<br>- و ای ارباب جهنم<br>مرتضی احساس میکرد انرژی ای در درونش که مربوط به ارباب بهشت و جهنم بود با هم در می آمیختند. شمشیر را به آرامی روی سر مرتضی زد و گفت:<br>- و ای ارباب برزخ<br>انرژی ها به شکل عجیبی با هم در می آمیختند.<br>-... من تو را پادشاه مرگ میخوانم.<br>مرتضی احساس میکرد بدنش از آن چرخش نیرو ها نابود خواهد شد که نیرو ها با هم ترکیب شدند و شکلی جدید و مخوف به خود گرفتند. سیاه و ترسناک. مرتضی ظاهرش به شکا معمولیش برگشت و شعله ی ابی از چشمانش رفت و چشمانی با مردمک آبی باقی ماند.<br>صورت جنگجو سفید شده بود و عرق سردی روی آن نشسته بود. <br>بدنش کمی میلرزید. به سمت مرتضی خم شد و شروع به درگوشی گفتن چیز هایی به او کرد. <br>به ناگاه اطرافشان همه چیز شروع به تغییر کرد. ماهیت مواد عوض میشد. نیرو هایی تشکیل و ناپدید میشدند. <br>دور آنها طوفانی شکل گرفت و رعد و برق و نور و آتش و خاک و باد پدید می آمدند و با هم در می آمیختند.<br>در مکانی دورتر تتیس که بادیدن آن صحنه واقعا تعجب کرده بود از سوباتو که همراه او داشت به رستاخیز حمله میکرد گفت:<br>- اوه خدای من اونها دارن چیکار میکنن؟ نظم جهان در اون نقطه داره بهم میخوره.<br>- حسین داره 10 تا از رازهای کهن رو میگه تا پادشاه مرگ و زندگی بوجود بیاد. موجودی نامیرا که بر مرگ تسلط داره. خودش منبع بی نظمی و نظمه. سیاه و سفید. با قدرتی بدون مثال.<br>تتیس با تعجب گفت:<br>- یعنی اینقدر قویه ؟ <br>سوباتو گفت: 5 پادشاه مرگ که در زمانی خیلی دور زندگی میکردند هیچوقت شکست نخوردند و میگن هیچ موجودی نبود تا مجبورشون کنه از حداکثر نیروشون استفاده کنن.<br>تتیس بسیار تعجب کرد و پرسید :<br>- حسین بعد از این میتونه دووم بیاره ؟ خیلی خطرناک نیست تو این وضعیتش ؟<br>- اون میمیره.<br>- چی ؟ <br>تتیس برای لحظه ای مکث کرد و نزدیک بود طلسم رستاخیز به او برخورد کند که سوباتو او را با طلسمی کنار زد.<br>- مراقب باش. وسط مبارزه ایم. اون میدونه.<br>********<br><br>جنگجو دهمین راز را به مرتضی گفت و به ناگاه بر روی زمین افتاد. مرتضی روح او را که از بدنش جدا شده بود و به برزخ رفته بود  را حس میکرد. <br>نیرویش را جمع کرد وسر جایش ایستاد. دستش را بالا آورد هر هفت محافظ کنار او ظاهر شدند.<br>- مراقبش باشین تا برگردم. تنها مبارزه میکنم.<br>مرتضی از جایس برخواست و شمشیر زءوس را احضار کرد. شمشیر را بالا گرفت و زیر لب زمزمه کرد:<br>- روح داس مرگ به من بپیوند.<br>برای لحظه ای شمشیر سیاه شد و شبیه به استوانه ای کوچک شد. <br>مرتضی از روی زمین بلند شد. <br>سوباتو با لبخند گفت : داس مرگ. هیچوقت فکر نمیکردم مادی نباشه.<br>شکل محوی از یک داس غولپیکر از درون آن استوانه بیرون زده بود. <br><br>مرتضی باور نمیکرد که از مرگ حسین آنقدر ناراحت شود. نمیدانست چرا اما احساس خیلی بدی درون سینه اش بوجود آمده بود. چیزی که آن را خشم و اندوه مینامید. نگاهش را به رستاخیز انداخت آن هیولای کوه پیکر]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>lord.1711712</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/4754/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/4751/</link>
                        <pubDate>Thu, 08 Jan 2015 04:12:15 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[بفرمایید داستان:.....................................................................................بدون اینکه ثانیه ای را تلف کنم روبروی موجود بودن و به سرعت شروع به اجرای نفرین هایی به هم...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[بفرمایید داستان:<br>.....................................................................................<br>بدون اینکه ثانیه ای را تلف کنم روبروی موجود بودن و به سرعت شروع به اجرای نفرین هایی به همه سبک و شکل کردم، رستاخیز نیز مانند یک سیبل نشانه گیری چند ثانیه ایستاد و ضربات طلسم های من را دریافت کرد اما بدون اینکه حتی خطری روی او بیافتد همه دفع شد.<br>نا خوداگاه سوتی کشیدم و گفتم:«این یکی از ماشین منم صفت تر!»<br>دستانم را به هم زدم و هزاران رشته طلایی را از غیب ظاهر کردم که مانند ماری به دور او پیچیدند و اطرافش چمبره زدند و رستاخیز را درون خود محصور کردند اما رستاخیز که مثل دفعه ی قبلی که دیده بودمش فقط قدرتمند تر می شد تمام نخ هایی که هر کسی را به مرگی ابدی دچار می کرد را مانند مقداری نخ معمولی پاره کرد.<br>زمزمه کردم:«اگر اینطوری پیش بره واسم دردسر میشه.»<br>برای تنیس دستی تکان دادم تا حواس موجود را پرت کند و خودم را عقب کشیدم تا یکی از راز هایی که با اینکه جزوء 72 راز کهن نبود اما رازجالبی بود را فاش کنم.<br>من می توانستم همه ی محافظان یک دنیا را در نیم ساعت ازاد کنم و در این ظمینه در هیچ سطحی مخدودیت نداشتم.<br>بدون کسر ثانیه ای در ارتفاع 10 متری از زمین قرار گرفتم و اشکال را فرا خواندم، اشکال و اعداد مانند دیواره ای که یک کره را تشکیل می دهد من را مخصسور کردند اما من بدون هیچ گونه کاری فقط کلماتی را زمزمه می کردم و با دستم روی اشکال و کلماتی خاص با نظمی نادیدنی می کشیدم.<br>دو بار زمزمه کرد:رع،خنوم.<br>نوری اطراف کلمات را در بر گرفت و در کسری از ثانیه هزاران کلمه به سمت اسمان رفتن و در نور خورشید گم شدند.<br>فریاد کشیدم: به نام خورشید و نور، به نام قدرت و مرگ، بیدارت می کنم ای رع از خواب ابدی باشد که پیمانت را به سر انجام برسانی.<br>نوری طلایی رنگ از خورشید متصاعد شد و رنگ خورشید به نگ قرمز تغییر پیدا کرد و خنوم که لباس جنگی طلایی رنگی پوشیده بود روبروی خورشید ایستاده بود.<br>در کسری از ثانیه او نیز با قدرت به سمت رستاخیز گام برداشت و باعث لرزش هر ند کوتاه چند قدم او شد.<br>به سرعت دستم را تنکان دادم و وردی را حواندم، کلمات به سرعت شروع به چرخش اطرافم کردند و همه به خود رنگ ابی گرفتند.<br>بدون توجه به زمان و مکانی که در ان بودم فریاد کشیدم:«ساگا، ندای باد، سومین مخافظ،فرایت می خوانم از مرز های باد، فرایت می خوانم از مرز های محدودیت تا قدرت هایت را باری دیگری به رخ بکشی.»<br>کلمات روبروی من به شکل خلقه ای در امدند و موجودی با سر دایره ای شکل که اطراف ان را پوششی صورتی رنگ که مانند غنچه بود و بال های پروانه که اطراف بدنش بود از ان حلقه بیرون امد و با تکان دادن سرش برای من به سمت رستاخیز رفت.<br>قدرتم را جمع کردم ویک دستم را روی زمین و دیگری را به سمت اسمان گرفتم و وردی را با قدرت کلمات در هم امیختم و شروع کردم تا متنی که یک ربع فقط خواندن ان بود را انجام دهم.<br>بهه سرعت زمزمه هایم را قدرت بخشیدم تا اینکه فقط فریاد می زدم و زمانی که اوراد تمام شد گفتم:«محافظ چهارم، پنجم، ششم. اکاسیس معروف به فرشته دو رنگ، سوتانا پری مرگ، شانتایا شاه سایه ها، از بند هفت پیمان محدودیت ازاگ ازاد می شوید تا باری دیگر وظیفه ی محافظت از فراسو را به عهده گیرید/<br>نوری سه رنگ هر سه طرفم را اشغال کرد و من بدون توجه به سنگ هایی که از زمین بیرون مزدند و رعد ها و طوفانی که در اسمان شکل گرفته بود و اتشی که ما را محاصره کرده بود که به خاطر وجود محافظان بود منتظر بودم تا هفتمین را احظار کنم.<br>شرط می بستم که همه از جنگ دست کشیده بودند و فقط داشتند به این جدال قدرت واقعی نگاه می کردند.<br>دستانم را تکان دادم و با رفتم هر سه محافظ  تمام کلمات را روی دستانم جمع کردم و بدون هیچ ورد و اهنگی فریاد زدم:«سوباتو، دوست من، فرایت می خوانم.»<br>نوری ابی رنگ روبروی من در هم فرو رفت و  دروازه ای که در اطرافش جرقه ها در هم میزدند را تشکیل دادند. این قدرتمند ترین محافظ فراسو بود و در روزگاری ما با هم دوستی داشتیم البته او محدود بود فقط به یک دنیای بدون جادو و  فقط زمانی که احضار می شد می توانست از قدرت هایش به شکل دلخواهش استفاده کند.<br>پسری 13-14 ساله با صورتی سفید وچشمان ابی و مو های خرمایی با لباسی ساده  که شامل یک بلوز استین کوتاه ابی و یک شلوار جین می شد در حالی که خمیازه می کشید از نور بیرون امد و گفت:«سلام حسین، خوبی! این سینا دیگه تو چه دردسری خودش رو انداخته که من رو مجبور شده احضار کنه.»<br>لبخندی زدم و گفتم:«یکم وضع فراسو خرابه، دیگه سینا هم کنتل درست و حسابی تداره، میشه یک کمکی کنی این مشکل رو از بین ببریم.» و با دستم به سمت رستاخیز اشاره کردم.<br>نگاهی به رستاخیز انداخت وگفت:«این دیگه کیه؟»<br>- رستاخیز.<br>- لبخندی شیطنت بار زد و گفت:«اوازش رو زیاد شنیدم ولی برم ببینم در اون حدی هست که باید باشه.اِ...هر شش تا محافظ دیگه کهب]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>warrior</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/4751/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/4745/</link>
                        <pubDate>Wed, 07 Jan 2015 18:42:03 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[بعد اینکه سمیه رو ترک کردم وبا کریستال همراه شدم .وپشت سر گذاشتن هزارتا دردسر وبدست اوردن اون پسرهولی باز هم من به حرف های سمیه فکر میکنم.چی کار کنم که به سمت تاریکی نرم ؟من اصلا از کجا تشخی...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[بعد اینکه سمیه رو ترک کردم وبا کریستال همراه شدم .وپشت سر گذاشتن هزارتا دردسر وبدست اوردن اون پسرهولی باز هم من به حرف های سمیه فکر میکنم.<br>چی کار کنم که به سمت تاریکی نرم ؟من اصلا از کجا تشخیص بدم راه درست چیه وقتی هیچی نمیدونم ؟اخه از من چه کاری بر میاد؟<br>حالا توی یه بعد دیگه رفتیم برای فرار از دست گارد رستاخیز وکریستال داره هنوز با این پسره یکی به دو می کنه.<br>- سلام من بر تو باد بانو<br>با شنیدن این حرف سریع به چپ وراست نگاه کردم اوه خدای من این .....<br>نگاهش کردم ولی کریستال واون پسره هنوز متوجه نشدن .سرشون داد زدم تا به خودشون اومدن<br>- خوش اومدی به این بعد<br>انگار که اونا صدای اونو نمیشنیدن وتنها این صدای اونه که توی سر من میپیچه. داستانهای زیادی از اون توی کتابها اومده وبه قدرت وعظمتش اشاره کرده که واقعا همینطوره .اون اژدها واقعا زیباست .<br>تکمیل18:16]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>ensieh-oof</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/4745/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/4717/</link>
                        <pubDate>Tue, 06 Jan 2015 19:27:43 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سمیه جان بهتر نیست بگین نفری فقط یه رزرو داشته باشه ؟ و هر موقع رزروشو مصرف کرد رزرو جدید بتونه انجام بده ؟    protiرزرو---------- مرتضی با خشم گفت : - چه معامله ای انجام دادی ؟ شاید ما بتون...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سمیه جان بهتر نیست بگین نفری فقط یه رزرو داشته باشه ؟ و هر موقع رزروشو مصرف کرد رزرو جدید بتونه انجام بده ؟ <br><br>   proti<br><br>رزرو<br><br><br><br>----------<br><br> مرتضی با خشم گفت : <br>- چه معامله ای انجام دادی ؟ شاید ما بتونیم برای تو انجامش بدیم؟<br>سینا خندید و گفت : <br>- نه این چیزی که درخواست گردم از شما بزرگتره ، چیزی نیست که شما بتونین برام انجام بدین. صحبت کردن کافیه. حیف که حوصله ندارم بکشمتون ، ایده ی یک سبک جادو به ذهنم زد ، راه خروج رو هم که بلدین. <br>و لبخندی زد و منتظر شد تا مرتضی و جنگجو خارج شوند. <br>مرتضی از خشم چشمانش به شدت میدرخشیدند و رعد های آبی و سرخ از چشمانش خارج میشد ، قدمی به جلو گذاشت و خواست تا شروع به فریاد زدن بکند که جنگجو دستش رابر روی شانه ی او گذاشت و هر دو ناپدید شدند و چند کیلومتر دورتر بر بالای تپه ای در جنگلی تاریک ظاهر شدند. آن قسمت از جنگل خالی از هرگونه درختی بود وتنها چمن کوتاهی در آنجا رشد میکرد. <br>- حسین چکار داری میکنی ؟ <br>- اون شیطانه مرتضی ، نباید انتظار داشته باشیم که کسی رو نجات بده ! <br>- مگه تو خودت نیمه شیطان نیستی ؟<br>- و واقعا فکر کردی من به این مردم یا این جهان اهمیت میدم ؟ من وضایفی دارم که بخاطر قدرتهامه، من باید به اونها برسم.<br>- ولی نمیتونیم بزاریم این بعد نابود بشه ! این بعد اگه از بین بره کل ابعاد توی هرج و مرجی میوفتن که هیچکس نمیتونه جلوشو بگیره. این بعد با جذب کردن تمام بی نظمی ها ، نظم رو برقرار میکنه.<br>- میدونم مرتضی ... الان میخوام یکی از راز های کهن رو باهات به اشتراک بزارم. <br>مرتضی با تعجب گفت : <br>- مگه این ممنوع نبود ؟ <br>- درسته ولی الان میخوام از اون راز استفاده کنم ، پس بید گفته بشه.<br>مرتضی کمی مشتاق شد. از 72 راز ، تنها 3 تا از آنها لو رفته بود و مرتضی با چهارمینش که از ثاناتوس شنیده بود تعداد زیادی از خدایان و هیولا ها را آزاد کرد. یکی از رازها را هم زءوس میدانست و مرتضی یاد گرفته بود ، دو تا از رازها را هم از مادرش یاد گرفته بود.<br>- هر جهان محافظی داره که فقط نگهدارنده ی رازها از مکانشون خبر داره. این جهان 7 محافظ داره. <br>- اونها میتونن گارد رو متوقف کنن ؟ <br>- شاید بتونن ، تاحالا ازشون استفا...<br>- اوه خدای من ، اونها دارن طلسم خودکشی رو استفاده میکنن. <br>- چی ؟ جدا مرتضی ؟ لعنت ، شک کرده بودم ، ولی این طلسم تا لحظه ی آخر هیچ اثر جادویی نداره متوجه بشیم. <br>مرتضی گروهی از موجودات غیر فانی را میدید که به بند کشیده شده بودند و 10 نفر از گارد در حال کشیدن طلسم های مختلف بودند و 3 فرد دیگر در حال جنگیدن با خیل عظیم موجودات دیگر بودند.<br>- من اولین محافظ را فرا میخوانم. من از روح طبیعت تو را فرا میخوانم ، من خدای نامیرا تتیس را میخوانم ، من محافظ اول را فرا میخوانم...<br>صدای جنگجو درون گوشم میپیچید اما تمرکزم روی آن 10 نفر درون طلسم بود. آنها چیزی همانند سه قلب را در وسط طلسم قرار دادند. ابتدا تعجب کردم بعد متوجه شدم قلب 3 نفری بود که داستند مبارزه میکردند. زمانی که طلسم خودکشی کامل شد اولین نفر وسط طلسم کنار 3 قلب ایستاد. برای یک لحظه که طلسم را فعال کرد و زلزله ای مهیب کل فراسو را لرزاند و همزمان نوری عجیب بوجود آمد ، نوری سیاه رنگ از مرکز طلسم خارج شد و همراه با نور بزرگترین صدای انفجار که امکان ایجادش وجود داشت بوجود آمد و زمانی که نور از بین رفت آن مکان از هرچیزی پاک شده بود ، نه جنازه ی هیولا ها آنجا بود و نه آن سه قلب و حتی نه خطوط طلسم. با آنکه قلب آن سه نابود شده بود اما هنوز حرکت میکردند. عجیب بود. <br>- این نوع طلسم تنها اونها رو میفرسته پیش رستاخیز ، نابودشون نمیکنه ، رستاخیز خودش شخصا همشونو میکشه. <br>مرتضی برگشت و زنی با قدی دو برابر فرد معمولی و موهای بلند و سفید رنگ را دید که موهای سفیدش همانند پیله ای دور او را گرفته بودند بطوری که تنها صورتش مشخص بود. او در چند متری روی هوا معلق بود. <br>- هر دور طلسم میتونه بدن یکی از اونها رو عبور بده. من سعی میکنم متوقفشون کنم اما به کمک نیاز دارم. همه ی محافظا باید بیدار بشن. <br>- بین بیدار شدن هر کدوم نیم ساعت زمان باید بگذره. <br>مرتضی گفت : من میرم این هیولا ها رو ازشون دور میکنم تا از انرژیشون واسه انتقال استفاده نکنن. <br>جنگجو هم گفت : منم میرم که با ارباب بهشت و جهنم حرف بزنم تا طلسم مخصوص ارباب ها که باهاش تو رو به بند کشیده بودن رو بگیرم ، از اون شاید نتونن فرار کنن. <br>مرتضی گفت : صبر کن ، من میرم با ارباب ها صحبت میکنم. تو برو هیولا ها رو بکش. با ارباب بهشت و جهنم چند تا کار دارم. <br>و به ناگاه هر سه ناپدید شدند.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>lord.1711712</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/4717/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>پاسخ: داستان گروهی/ زندگی نامه ماورایی مشاهیر انجمن(داغ داغ شرکت کنین)</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/postid/4672/</link>
                        <pubDate>Tue, 06 Jan 2015 06:06:36 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[زنبیللللللللللللللللچی فکر کردی مرتضی؟؟؟؟؟ من اگه این کار رو نکنم که شما منتظرین بکشینم.بدبخت میشم خو.کرسیتالبه جهان وحشتناکی که درونش افتاده بودیم نگاه کردم...آسمون حتی بدون وجود خورشید به ...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[زنبیلللللللللللللللل<br>چی فکر کردی مرتضی؟؟؟؟؟ من اگه این کار رو نکنم که شما منتظرین بکشینم.بدبخت میشم خو.<br>کرسیتال<br><br>به جهان وحشتناکی که درونش افتاده بودیم نگاه کردم...آسمون حتی بدون وجود خورشید به حالت گرگ ومیش قرار داشت و تا جایی که ما میتونستیم از روی کوهی که روش قرار داشتیم ببینیم زمین یک کویر خشک و بی آب و علف بود.<br>آنتوان منو به سمت خودش بر گردوند و با عصبانیت گفت:<br>_زود بگو منو کدوم گوری آوردی؟<br>_خودم هم نمیدونم.<br>_ حداقل بگو چرا این کار رو کردی؟<br>_تو فکر میکنی من دوست داشتم بیام اینجا؟<br>_من چه میدونم؟؟ شاید دوست داشتی دیگه...صبر کن ببینم...اصلا تو کی هستی؟<br>_من؟...خب من از یک دنیای دیگه میام.<br>_زحمت کشیدی جدا اینو که دیگه خر نیستم خودم از وقتی اومدیم اینجا فهمیدم....شاید...شایدم دوربین مخفیه.<br>سپس با حیرت نفس عمیقی کشد و گفت:<br>_ خدای من یک ربعه سر کارما...ولی خدایی چقدر هزینه کردید...خیلی طبیعی شده.<br>چرا توی هر دنیایی که میرم یک نفر باید فکر کنه که یک برنامه ی تلویزیونی خیلی پر خرج میسازم؟یا اینکه بازیگر یک برنامه ی پر خرجم؟ به این پسره ی دیوانه که سنگ های زمین رو برای اطمینان از پلاستیکی بودن به هم میچسبوند نگاه کردم و فکر کردم"هر چی دیونه است گیر من میوفته...یادش بخیر،یه زمان دوری بود که حتی پادشاه بهشت و جهنم هم از قدرت و جاودانگیه واقعیم میترسید...چه ابهتی داشتم ولی حالا حتی نمیتونم یک چیزی به این دیوونه که شروع به گاز زدن سنگ تو دستش کرده بگم"با شگفتی گفتم:<br>_چی کار داری میکنی؟<br>_ با چی اینا رو درست کردین؟ پلاستیکی نیست...اهههه چه سفته.<br>_این واقعیه(حیف که نمیتونم یک رعد و برقی چیزی درست کنم که بزنش وگرنه...)<br>با عصبانیت بهم نگاهی انداخت و گفت :<br>_ببین خانوم محترم...اسمت رو نمیدونم ولی هر کی که هستی بدون من خنگ نیستم.(از اون سنگ تو دهنت معلومه)<br>سر گرم دعوا بودیم که صدای آروم انسیه رو شنیدم.اهمیتی ندادم و به ادامه ی جنگم پرداختم.<br>_ اول اون سنگ رو در بیار بعد حرف بزن.<br>پوزخندی زد و گفت:<br>_ تو هم زود تر این نمایش مسخره رو تموم کن.<br>انسیه با صدای بلندی گفت:<br>_ یا اینکه چطوره هردوتون دهنتون رو ببندید و به اون موجود غول آسای روبرو نگاه کنید.<br>من و آنتوان به حرفش عمل کردیم(نخندین لطفا،شوکه بودیم)و به سمت اون ...اون...در یک کلمه زبونم با دیدن هیبت و ترسناکی اون لعنتی بند رفت.با صدایی که به ناله شبیه بود گفتم:<br>_اسمم کریستاله به هر حال.<br>میدونید ما (حتی آنتوان که مثلا باور نکرده بود)چی کار کردیم؟...بله باز هم مثل دنیای قبلی فرار رو به موندن ترجیح دادیم...باشد که زنده بمانیم...<br><br>ادامه دارد...<br><br>ساعت پایان 12:30 ظهر:دی]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/group-stories/">داستان گروهی</category>                        <dc:creator>kristal</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/postid/4672/</guid>
                    </item>
							        </channel>
        </rss>
		