<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>        <rss version="2.0"
             xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
             xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
             xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
             xmlns:admin="http://webns.net/mvcb/"
             xmlns:rdf="http://www.w3.org/1999/02/22-rdf-syntax-ns#"
             xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/">
        <channel>
            <title>
									بوک پیج - موضوعات اخیر				            </title>
            <link>https://bookpioneers.ir/btm/</link>
            <description>بوک پیج, صفحات کتاب زندگی</description>
            <language>fa-IR</language>
            <lastBuildDate>Sun, 14 Jun 2026 00:46:05 +0000</lastBuildDate>
            <generator>wpForo</generator>
            <ttl>60</ttl>
							                    <item>
                        <title>فقط زنده بمان!</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2555/</link>
                        <pubDate>Thu, 16 Apr 2026 09:47:43 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلام به همه دوستان!
بعد مدت ها دلم گرفت و رفتم سروقت نوشتن داستان یه رمان جدید رو شروع کردم میخواستم اینجا چند فصلش رو منتشر کنم ببینم نظر دوستان چیه، ببینم هنوز میتونم بنویسم یا نه.
اول ب...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<p>سلام به همه دوستان!</p>
<p>بعد مدت ها دلم گرفت و رفتم سروقت نوشتن داستان یه رمان جدید رو شروع کردم میخواستم اینجا چند فصلش رو منتشر کنم ببینم نظر دوستان چیه، ببینم هنوز میتونم بنویسم یا نه.</p>
<p>اول بگم دلم برای همتون خیلی تنگ شده برای اون روز های قدیم نوشتن نظر دادن و نقد کردن و کنار هم خندیدن.</p>
<p>پیش گفتار:</p>
<p>سالها از دوران اولیه گذشته است، انسانها از سطح زمین فراتر رفته اند و سفر های فضایی برای اکتشاف فضا و بدست اوردن منابع بیشتر در اوج خود قرار دارد، شرکت های بزرگ جای دولت ها را گرفته اند و سیارات و قمر های های منظومه را یکی پس از دیگری قابل سکونت میکنند، منابع را استخراج میکنند و تبلیغات برای پرورش نسل جدید فضایی را در هر نقطه ای میشد دید. </p>
<p>بعد از اوج گیری و توسعه سریع تکنولوژی و انفجار جمعیت انسانها به سرعت به لبه منظومه شمسی رسیدند اما در انجا به چیزی رسیدند که هیچ کس پیش بینی نمی کرد، یک مانع!</p>
<p>در اطراف منظومه شمسی مانع عجیبی وجود داشت که اجازه عبور موجودات زنده را نمیداد، هر موجودی که دارای روح بود توان عبور از مانع را نداشت، با ازمایشات مختلف بعد از سالها تلاش و بررسی نتایج قطعی بدست امد. امکان عبور ربات و دوربین از مانع وجود داشت اما به دلیل وصعت مانع تنها یک فضای باز بی نهایت در ان سو دیده میشد. </p>
<p>و در نهایت انچه نبایست میشد صورت گرفت:</p>
<p>رقابت های اولیه ابر شرکت ها به سرعت به خصومت های جدید و سپس جنگ بی نهایتی منجر شد. برداشت منابع با انفجار جمعیت باعث ترس کلونی های جمعیتی در سیارات مختلف شده بود. نبرد سهمگین تر و سهمگین تر شده بود، سیارات برتر بیشتر و بیشتر از منابع را برداشت میکردند و سیارات را پوک و بی حاصل رها میکردند. و در نهایت به سراغ تنها ستاره در دسرس خود یعنی خورشید رفتند.</p>
<p>با وجود جنگ بی نهایتی که وجود داشت برداشت منابع از خورشید بسیار محشت افرین بود سیارات دوردست به دلیل ضعف خورشید در سیاهی و سرما فرو رفتند و میلیارد ها انسان از بین رفتند. </p>
<p>آینده ای برای این منظومه و انسانها وجود نداشت، گروهی از دانشمندان در نهایت اخرین منابعی که در دست داشتند را جمع اوری و صرف ساخت سفینه ای خاص کردند سفینه ای که تنها امید بقاء برای نسل بشر بود.</p>
<p>در این سیاره هزاران نطفه انسان قرار داشت که در سلول های زیستی ذخیره شده بودند. رباط های انسان نمای زیادی در این سفینه زندگی میکردند و به همراه بزرگ ترین رایانه و عظیم ترین بانک اطلاعاتی که تا ان زمان بشر به ان دست یافته بود. </p>
<p>در میان ان جنگ های بی پایان سفینه ای غول پیکر به ارامی در سیاهی بی پایان فضا راهی شد تا محلی تازه برای فرزندان نسل بشر و شروعی نو پیدا کنند...</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>&nbsp;</p>
<p>امید وارم بتونم درست بنویسم</p>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/"></category>                        <dc:creator>AmbrellA</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2555/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>بازگشایی انجمن بوک‌پیج بر بستر پیشتازان کتاب</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2554/</link>
                        <pubDate>Thu, 07 Dec 2023 16:41:09 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلام و درود بر بوک‌پیجی‌های عزیز.
بعد از مدت‌ها با یه تاپیک خوب و خاطره‌انگیز می‌رسیم خدمتتون! (چند وقت بود «تاپیک» جدید نزده بودم 🙁😢) این تاپیک رو اینجا می‌زنم تا به صورت رسمی اعلام کنم که...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<div style="text-align: justify"><span style="color: #000000;font-size: 12pt">سلام و درود بر بوک‌پیجی‌های عزیز.</span></div>
<div style="text-align: justify"><span style="color: #000000;font-size: 12pt">بعد از مدت‌ها با یه <strong>تاپیک</strong> خوب و خاطره‌انگیز می‌رسیم خدمتتون! (چند وقت بود «تاپیک» جدید نزده بودم 🙁😢) این تاپیک رو اینجا می‌زنم تا به صورت رسمی اعلام کنم که:</span></div>
<div> </div>
<div style="text-align: center"><br /><span style="color: #000000;font-size: 12pt">🔆<strong><span style="font-size: 18pt"> انجمن بوک‌پیج از امروز دوباره در دسترسه </span></strong>🔆</span><br /><br /><span style="color: #000000;font-size: 12pt"></span></div>
<div> </div>
<ul>
<li style="text-align: justify"><span style="color: #000000;font-size: 12pt">کل محتوای انجمن به بستر پیشتازان کتاب منتقل شده.</span></li>
<li><span style="font-size: 12pt">تعداد انجمن‌ها کمتر شده تا مرتب‌تر به نظر برسیم.</span></li>
<li><span style="font-size: 12pt">تمام کاربرانی که بین بوک‌پیج و پیشتازان کتاب مشترک بودن،‌ اینجا هستن.</span></li>
<li>لایک‌های زیر پست‌ها و تاپیک‌های انجمن به بستر جدید منتقل شده‌ن.</li>
<li>سرمایه‌های کاربران با احتساب یه مالیات سنگین به بستر جدید منتقل شده‌ن.</li>
<li><span style="font-size: 12pt">تمام کاربرانی که توی بوک‌پیج پست ارسالی داشتن، اینجا هم هستن.</span></li>
</ul>
<p> </p>
<p><span style="font-size: 12pt"><span style="color: #000000"><span style="color: #ff0000"><strong>نکت</strong></span></span></span><span style="font-size: 12pt"><span style="color: #000000"><span style="color: #ff0000"><strong>ه</strong></span>: تمام کاربرانی که عضو پرتال «پیشتازان کتاب» نشده بودند اما توی انجمن پست ارسالی داشتن، اینجا هم به حساب خودشون دسترسی خواهند داشت <strong>اما</strong> <span style="text-decoration: underline">باید رمز حسابشون رو با استفاده از ایمیل مربوطه <strong>بازنشانی</strong> کنن.(<a href="https://bookpioneers.ir/password-reset/" target="_blank" rel="noopener">لینک</a>)</span></span></span></p>
<div> </div>
<div style="text-align: justify"><span style="color: #000000;font-size: 12pt">امیدوارم لذت ببرید. «پیشتاز» هم باشید. شاید زندگی جدیدی آغاز شد. خدا رو چه دیدین... زمان می‌گذره؛ ناگزیر. </span></div>
<div style="text-align: justify"><span style="color: #000000;font-size: 12pt">به قول یکی:</span></div>
<blockquote>.Time will pass. Only time</blockquote>
<div style="text-align: justify">
<p> </p>
<p><span style="font-size: 10pt">پ.ن: با تشکر بسیار فراوان از ژوپی</span></p>
<hr /></div>
<div style="text-align: justify">کانال‌های تلگرام ما:<br />📓 <a href="https://t.me/BookPioneers" target="_blank" rel="noopener">@BookPioneers</a> 📓<br />📘 <a href="https://t.me/Bookpageofficial" target="_blank" rel="noopener">@Bookpageofficial</a> 📘</div>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/"></category>                        <dc:creator>reza379</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2554/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>خاک استری</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2552/</link>
                        <pubDate>Mon, 02 May 2022 18:25:21 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[یه داستان فانتزی ....پارت یک به زودی اپ میشه]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[یه داستان فانتزی ....<br><br>پارت یک به زودی اپ میشه]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/"></category>                        <dc:creator>Atish pare</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2552/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>احمق</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2551/</link>
                        <pubDate>Sat, 23 Oct 2021 08:39:20 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلوم ... یه دلنوشته خیلی مزخرفه .. فقط گذاشتمش باشه اینجا ... عاممم و اینکه عادت مزخرف ترم این نقطه ای پشت سر همه و حوصله ویرایش نداشتم ...:55:


رع ....
________________________________...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سلوم ... یه دلنوشته خیلی مزخرفه .. فقط گذاشتمش باشه اینجا ... عاممم و اینکه عادت مزخرف ترم این نقطه ای پشت سر همه و حوصله ویرایش نداشتم ...:55:


رع ....
___________________________________________________________________________

<em>نمیدونم دقیقا کی اتفاق افتاد و چطور درونش کشیده شدم
ترسناک و عمیقه ..اونقدر عمیق که به ریشه های وجودم رسیده و مثل خوره داره ذره به ذره شو از بین میبره
نمیدونم کیه یا چیه .. گاهی اوقات حس میکنم خودمم ... بخشی از وجودم که نمیشناسمش .. کسی که مدام ..در گوشم زمزمه میکنه و هر کلمه اش مثل مذاب درون سرم فرو میره ...حرف های جدید افکار جدید ... چیز هایی که ممنوعه ... نباید گفته شه ... مرسوم نیست . عادی نیست ...
یادمه از وقتی که چشام رو باز کردم زنجیر های نامرئی همیشه منو محکم توی اغوش خودشون نگه داشته بودند .. میدونستم با محبت تمام منو بغل کردن اما دلیل کبودی ها و خون های جاری از پوست و گوشتمو درک نمیکردم .. .. اون موقع ها ... حس میکردم این امنیته ... حس میکردم این خوبه و عادی .. باید از زنجیز ها پیروی میکردم .. هر جور شده ... چطور فکر کنم .. چطور حرف بزنم .. چطور بپوشم .. چطور یه دختر خوب باشم .... مرد ها رو تحریک نکنم ولی زیبا باشم ..بخندم ولی با وقار باشم .. بازی و گشت و گذار ممنوعه .. بیرون رفتن ممنوعه ... جواب دادن ممنوعه حرف زدن ممنوعه ..چرا ..؟
چون برای امنیتمه ... برای ایندمه .. برای اینکه من یه دختر خوبم ....
هر چی بیشتر رشد میکردم زنجیر ها بیشتر میشدند و محکم تر و محکم تر منو درون خودشون میفشردند انگار که میخواستند وجودشون رو با من یکی کنن .. اما چرا احساس خفگی میکردم ..؟ چرا احساس ضعف و رقت انگیز بودن میکردم ؟ . .اون احساس خفقان اور ..باور ها و عقاید پوچ ... حتی لحظه ایی فشارشون رو کم نمیکردند .. تنها کاری که میتونستم برای محافظت از خودم بکنم بغض بود و بغض ...
تا زمانی که اون اتفاق افتاد .. شاید اسمش و بشه گذاشت شانس یا شایدم بدبختی ؟
وقتی برای اولین بار ترسیدم ... وقتی شک کردم وقتی زنجیر های دورگردم داشتن خفم میکردن وقتی چیزی جز درد همنشینم نبود ..ترسیدم
نه از زنجیر ها ..نه از درد ...نه از خفگی چون عادت کرده بودم
از خودم ترسیدم .. از اینکه به یه عروسک تبدیل شدم از اینکه هیچ اراده ایی از خودم ندارم ..
احمقانه بود ..به معنای واقعی یه شجاعت احمقانه بود .. فرار کردن از دست اون زنجیر ها .....درسته که گوشت و پوست بدنم همراهشون کنده میشد .... ولی اون حس احمقانه جوری توی بدنم موج برداشته بود که قادر به کنترلش نبودم ... خونالود و زخمی خودم رو بیرون کشیدم برای اولین بار با ارده خودم راه رفتم... خوشحال بودم ... انگار دنیا یه رنگ دیگه داشت... با دور ریختن همه اون افکار پوچ افکار جدید مثل جوونه هایی که هزارن سال منتظر بیدارشدن از خواب بودن شروع به تکاپو کردند ... اوازمیخوندند و میرقصیدند و من هم از سر خوشی همقدم با اونها پاهام رو که جون تازه ایی گرفته بودند با خوشحالی روی چمنهای سر سبز میرقصاندم .. جالب بود .هرگز متوجه اون سرسبزی باغ و تراوت چمن ها نشده بودم ...همه چیز خوب بودم احساس میکردم همراه با رنگ گرفتن دنیام زندگی پر از شادی خواهم داشت .. اما
زهی خیال باطل ..
ساده لوحانه میخواستم تمام رنگ های درخشان رو به بقیه نشون بدم ... با هزار امید به سوی اونها دویدم ... باشوق و ذوق بچگانه ایی برای اونها از رنگ های درخشان و تراوت چمن ها میگفتم اما هر چقدر که بیشتر میگفتم بیشتر از من دور میشدن ... نه درواقع زنجیر هایی که اونها رو احاطه کرده بودند سفت تر میشدند ... اما من دست نکشیدم ... و تا جایی ادامه دادم که بدنم پراز جای تازیانه شده بود .. دوباره خون .. دوباره درد ..
این روز های به کلبه خرابه ایی پناه بردم .. صب ها با نوازش طلایی خورشید بیدار میشم و تا تاریکی شب در جنگل هزار رنگ رویاهام میچرخم و میرقصم و تنهایی اواز میخوانم ..ازاد از همه جا و همه کس ... و شب ها ... شب ها رو بیشتر از همه دوست دارم ... شب ها کنار گل های وحشی دراز میشکم و با تنها دوستام حرف میزنم ... اره دوستام ... حتی از هزار تا هم بیشترن اونقدر درخشان و زیبان ..ستاره های عزیز و دوستداشتنی من...اونقدر با هم از همه چیز حرف میزنیم که زیر نگاه های همه اونها به خواب میرم ... درسته گاهی اوقات احساس تنهایی میکنم .. گاهی اوقات قلبم به خاطر تازیانه ها به درد میاد ..
و احساس پوچی عذاب اوری همیشه منو دنبال میکنه ..و دیگه کسی منو به خاطر تفاوت هام نمیپذیره ....
ولی به طور احمقانه ایی خوشحالم ... خوشحالم که تونستم خودمو ازاد کنم ....
بقیه اینو یه سقوط میبینن
اما من ا-ح-م-ق فقط حس ازادی داره
یه حس پرواز تموم نشدنی
شاید یه روز پشیمون شم ..ولی الان خوبم ... و این کافیه
براتون کلی ا-ح-م-ق بودن ارزو میکنم ..
پایان
ا-ح-م-ق اعظم..
____________________________________________________________

... چراااااا .. ا_ح_م_ق باید بشه سه نقطه .. </em>:qw:]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/"></category>                        <dc:creator>Atish pare</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2551/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>سکوت</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2550/</link>
                        <pubDate>Fri, 08 Oct 2021 22:55:43 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[به نام خداوند بخشنده مهربان_ اشتباه بود . تمامش پوچ بود . زندگیم پوچ بود سرتاسر پوچ_شاید کمی سکوت بتواند اندکی مرا آرام کندو اینچنین صدها سال در سکوت فرو رفتم. گذر قرن‌ها آسان تر از آن مینمو...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[به نام خداوند بخشنده مهربان<br>_ اشتباه بود . تمامش پوچ بود . زندگیم پوچ بود سرتاسر پوچ<br>_شاید کمی سکوت بتواند اندکی مرا آرام کند<br>و اینچنین صدها سال در سکوت فرو رفتم. گذر قرن‌ها آسان تر از آن مینمود که قبلا در سه دهه زندگی دیده بودم . همه چیز آنطور که باید ، پیش میرفت . همه چیز دلیلی برای خود داشت .<br><br>واینک پوچی بله باز هم پوچی<br>به دنبال هر آنچه بودم آن را در سکوت نیافتم . سکوت تنها ضعفم را آشکارتر کرد.<br>چه بسا کسانی که زندگیشان پوچ‌تر از من بود ولی زندگی کردند و آن را قبول کردند. آیا آنها از من برترند؟ الهامی در ذهنم فورا کلمه ... بدون شک ... را نجوا میکند.<br>پیش به سوی خاطراتم میروم جز پوچی که حس میکردم چیزی به یاد نداشتم. خانواده ، دوستان ، کسی را به یاد نداشتم تمامشان دیگر مهم نبودند خیلی وقت بود به دنبال زندگیی سرشار از معنی آن‌هارا فراموش کرده بودم.<br>جسمم زمان زیادیست متلاشی شده و روحم همچون تکه پارچه‌ای حریر که تار و پودش فرسخ‌ها از یکدیگر فاصله داشتند در آسمان گسترده شده بود و تنهادر سکوت به تماشا مشغول بود.<br>چه آرزوهایی که تا خواستم عطرشان را استشمام کنم ، خشک شدند . <br>باید زندگی میکردم همانطور که امروز آن کودک در آغوش مادرش گریه‌اش بند آمد و گریه‌ی مادرش آغاز شد. شاید اگر به دنیا نمی‌آمد بهتر بود در هر صورت چیز زیادی را از دست نمیداد.<br>پیش به سوی جهانی جدید امروز آن پسرک این را به دوستانش گفت. او اینک بزرگ شده و آغوش مادرش را بیاد ندارد وبه دنبال جهانی بهتر و بزرگ‌تر از آغوش مادرش میگردد . و در یک کلام او نیز پوچ شد.<br>شاید این واقعیت امر است و در پایان باید همه پوچ بودن را قبول کنیم و با ذهنی تهی تنها آن را بپذیریم و زندگی را سرشار از تهی و پوچ بودن کنیم.<br>نمیدانم چرا عمر انسان‌ها در حال کاهش است گویی خداوند به آرامی فرصت زندگی را از انسان‌ها میگیرد . چه بسا هزار سال بزیستی یا چه بسا یک روز در هر دو حالت یکسان است و روزی مرگ به سراغت می آید.]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/"></category>                        <dc:creator>omidcanis</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2550/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>معرفی انیمیشن شکارچیان ترول</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2549/</link>
                        <pubDate>Thu, 12 Aug 2021 19:00:02 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[شکارچیان غول (Troll hunters) یک مجموعه پویانمایی ساخته دریم‌ورکس انیمیشن و به کارگردانی گیرمو دل تورو است که از سوی نتفلیکس پخش شده است.نخستین فصل این سریال از ۲۳ دسامبر ۲۰۱۶ در ۲۶ قسمت از ن...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<span><span>شکارچیان غول (Troll hunters) یک مجموعه پویانمایی ساخته دریم‌ورکس انیمیشن و به کارگردانی گیرمو دل تورو است که از سوی نتفلیکس پخش شده است.نخستین فصل این سریال از ۲۳ دسامبر ۲۰۱۶ در ۲۶ قسمت از نتفلیکس پخش شد. دومین فصل از ۱۵ دسامبر ۲۰۱۷ در ۱۳ قسمت پخش شد. سومین و آخرین فصل از ۲۳ می ۲۰۱۸ در ۱۳ قسمت پخش شد. شکارچیان غول نخستین سریال از سه گانه «<span>داستان‌های آرکادیا</span>» است</span></span><br><span><span>خلاصه داستان:جیم لیک جونیور دانش‌آموزی دبیرستانی است که با پیدا کردن یک طلسم ناگهان به یک غول کش تبدیل می‌شود.حالا جیم باید از دنیای خودش و دنیای غول ها در مقابل هیولا های اهریمنی دفاع کند.</span></span><br>ژانر: ماجراجویی، علمی تخیلی، کمدی-درام، خیال‌پردازی (گونه هنری) و فانتزی<br><br><div><img src="https://upload.wikimedia.org/wikipedia/fa/8/87/Trollhunters_poster.jpg" /><br><br></div><br><br><br><ul><br></li><li>سه فراری: داستان های آرکادیا یک مجموعه تلویزیونی پویانمایی آمریکایی است که توسط دریم‌ورکس انیمیشن تولید شده‌است و دومین قسمت از سه گانه داستان های آرکادیا است.<br></li><li>انیمیشن سریالی جادوگران: داستان‌های آرکادیا (Wizards: Tales of Arcadia) یک مجموعه انیمیشنی محصول شبکه نتفلیکس بوده و  به نوعی ادامه‌ای بر سه فراری:داستان های آرکادیا محسوب می‌شود اما داستانی متفاوت دارد.<br></li></ul>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/"></category>                        <dc:creator>Aragon</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2549/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>توت‌فرنگی‌ها</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2548/</link>
                        <pubDate>Wed, 14 Jul 2021 17:00:14 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلام!این یه داستان کوتاه و سه صفحه‌ایه که خودم نوشتم.خوندنش زیاد وقتتون رو نمیگیره. خوشحال می‌شم بخونینش و نظرتون رو بهم بگین.البته مال چند ماه پیشه :]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[سلام!<br>این یه داستان کوتاه و سه صفحه‌ایه که خودم نوشتم.<br>خوندنش زیاد وقتتون رو نمیگیره. خوشحال می‌شم بخونینش و نظرتون رو بهم بگین.<br>البته مال چند ماه پیشه :)<br><br><a href="https://s19.picofile.com/file/8438093334/%D8%AA%D9%88%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D9%87%D8%A7.pdf.html">https://s19.picofile.com/file/8438093334/%D8%AA%D9%88%D8%AA_%D9%81%D8%B1%D9%86%DA%AF%DB%8C_%D9%87%D8%A7.pdf.html</a>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/"></category>                        <dc:creator>Violet Jessica Aron</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2548/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>اقتباسی از شاهنامه</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2547/</link>
                        <pubDate>Tue, 27 Apr 2021 16:14:23 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[بهرام گور و لنبک آبکشروزی روزگاری بهرام گور با فرماندهان سپاهش به شکار رفت. در شکارگاه پیرمردی عصاکوبان نزد بهرام آمد و گفت: پادشاها، دو مرد در شهر ما زندگی می کنند که یکی بسیار و خوش گفتار ...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<span><span>بهرام گور و لنبک آبکش<br></span><br><span>روزی روزگاری بهرام گور با فرماندهان سپاهش به شکار رفت. در شکارگاه پیرمردی عصاکوبان نزد بهرام آمد و گفت: پادشاها، دو مرد در شهر ما زندگی می کنند که یکی بسیار و خوش گفتار و جوانمرد است اما روزگار فقیری را میگذراند نامش لنبک آبکش است. دیگری مردی است ثروتمند اما خسیس و بد ذات به نام آبراهام. بهرام گور چون کنجکاو شد از پیرمرد خواست تا توضیحات بیشتری راجع به ایشان بدهد. پیرمرد تعریف کرد: لنبک آبکش بسیار جوانمرد است و که نیمی از روز را مشغول سقایی است و در نیمه دیگر روز درآمد آب فروشی را خرج مهمانان از راه رسیده میکند و چیزی برای فردا پس انداز نمیکند. اما از آبراهام برایت بگویم که با آنهمه گنج و دینار فراوان در پستی و خساست شهره شهر است. <br>روز بعد شاه دستور داد تا در شهر جار بزنند که کسی حق آب خریدن از لنبک آبکش را ندارد. هنگامی که شب روز بعد فرا رسید شاه سوار اسبش شد و همچون باد به سوی خانه لنبک شتافت. وقتی به منزل او رسید در را کوبید و گفت: من از سپاهیان ایران جا مانده ام و اکنون به خانه تو روی آورده ام، آیا میتوانم شب را در خانه تو سپری کنم ؟ از جوانمردی تو سخن بسیار شنیده ام.<br> لنبک که از گفتار خوب و صدای دلنشین او خوشنود شده بود گفت: ای سوار داخل بیا که اگر با تو ده نفر دیگر همراه بودند هگمی بر سرم جای داشتید. <br>اگر با تو ده تن بدی به بدی       همه یک به یک بر سرم مه بدی<br>بهرام داخل خانه رفت و اسبش را به لنبک سپرد تا اورا تیمار کند. لنبک هم به اسب آب و علوفه داد و سپس نزد بهرام برگشت و یک دست شطرنج برای بهرام آورد و خودش مشغول طبخ غذا شد. در نهایت وقتی همه چیز را مهیا کرد شاه را به سفره دعوت کرد و برای بعد از غذا جام می آورد. و شاه متعجب از این پذیرایی سخاوتمندانه ان شب را سپری کرد. صبح روز بعد که پادشاه عزم رفتن میکرد لنبک از او خواست تا روز دوم را در خانه اش مهمان بماند و شاه نیز این دعوت را پذیرفت. لنبک لبه چاه رفت ومشکی آب ازچاه کشید و راهی بازار شد. در بازار هر چه گشت خریداری نیافت، ناچار پیراهن خود را فروخت تا گوشت و نان و غذا بخرد و سپس به خانه اش بازگشت. آن روز هم بهرام و لنبک مهمانی برپا کرده، خوردند و نوشیدند. روز سوم باز لنبک نزد بهرام رفت و از او خواست آن روز را هم در خانه او سپری کند و مهمانش باشد؛ بهرام نیز پذیرفت و در خانه او ماندگار شد. لنبک باز به بازار رفت و اینبار چون خریداری ندید مشک خود را در ازای اندکی پول قرض نزد پیرمردی گرو گذاشت. سپس گوشت و نانی خرید و با شادمانی به خانه رفت. بساط غذا فراهم کرده و بهرام را به کمک فراخواند و آن روز هم به خوردن و استراحت کردن گذشت. <br>روز چهارم  که خورشید درآمد لنبک به بهرام گفت: اگر چه میدانم در خانه من آسایش نداری، ولی اگر از شاه ایران نمیترسی، دو هفته در خانه بی ارزش من مهمان باش. <br>بهرام از مهمان نوازی او خشنود شد و بر او آفرین گفت: سه روز در این خانه شاد بودیم، این کار تو را در همه جا تعریف خواهم کرد تا دلت از آن روشن شود. این میزبانی نتیجه نیکوئی برایت به ارمغان خواهد آورد.<br>بهرام پس از گفت و گویی نیک، با دلی شاد به شکارگاه بازگشت. تا شب آن روز مشغول شکار بود، وقتی هوا تاریک شد تصمیم گرفت پنهانی و با چهره ای ناشناس به سوی خانه آبراهام برود. به منزل آبراهام که رسید در را کوبید و گفت : من از سپاه ایران بازمانده ام و لشگرگاه را در تاریکی نمی یابم لطفا امشب به من اجازه بدهید تا در خانه شما بمانم.<br>خدمتکار آبراهام رفت و هرآنچه که بهرام گفته بود را برای آبراهام بازگو کرد. آبراهام در پاسخ گفت: نمیتوانی اینجا بمانی.<br>بهرام اصرار ورزید که: یک امشب را به من جا بدهید چیز دیگری نمیخواهم.<br>آبراهام گفت: نه در خانه ی من برای تو جایی نیست از اینجا برو.<br>بهرام گفت: به داخل نمی آیم تا ناراحت نشوی ولی اجازه بده دم در خانه تو بخوابم. <br>آبراهام گفت: ای سوار اگر چیزی از تو بدزند من ناراحت میشوم.<br>بهرام گفت: اتفاقی نخواهد افتاد و سپس همانجا خوابید.<br>آبراهام گفت: کسی نیست اسب تو را نگه داری کند اگر این اسب آنجا را کثیف کند و به دیوار ها صدمه بزند، صبح زود تو باید آنجا را تمیز کنی و در عوض خرابی آجر بدهی. <br>بهرام نیز پذیرفت که چنین باشد. سپس اسبش را بست و شمشیرش را از کمر باز کرد و روی زمین خوابید. مرد خسیس در خانه را بست و سفره غذا را پهن کرد و گفت: در دنیا هرکس که ثروتی دارد میخورد و هر کس ندارد فقط باید نگاه کند. <br>بهرام گفت: این داستان را پیش از این شنیده ام و اکنون دارم به چشم خودم میبینم. <br>مرد خسیس پس از غذا جام می آورد و خورد و گفت : کسی که پولدار نیست مانند تو گرسنه و تشنه میماند.<br>بهرام گفت: این کار های عجیب تو را در خاطر نگاه خواهم داشت. <br>هنگام صبح آبراهام پیش بهرام آمد و گفت: اکنون باید به عهدی که بستی پایبند باشی و سرگین های اسبت را جارو کنی.<br>بهرام گفت: برو خدمتکاری بیاور تا این کار را انجام بدهد و من در ازایش به او سکه طلا میدهم.<br>آبراهام از این کار سر باز زد و این رفتار او بهرام را به فکر تازه ای واداشت که دستمالی ابریشمین و عنبربوی را در آورد و سرگین هارا با آن به دور انداخت. آبراهام که چنین صحنه ای را دید شتابان دستمال را برداشت و به خانه اش برد. بهرام از رفتار او شگفت زده شد و راهی قصر خویش شد. او تمام شب را به رفتار آن دو مرد می اندیشید. صبح روز بعد تاج شاهی را بر سر نهاد و به مرد امینی دستور داد به خانه آبراهام برود و هر چه در آنجا میبیند با خود به قصر بیاورد؛ و مرد امین نیز چنین کرد و تمام ثروت آبراهام را اعم از نقره و طلا و جواهرات سوار هزار شتر کرد و به قصر پادشاه آورد.<br>مرد امین به شاه گفت: ای پادشاه چنین ثروت فراوانی را در خزانه تو ندیده بودم. او دویست خروار نقره و طلا دارد.<br>شاه متعجب شد و پس از اندیشه ای طولانی تصمیم گرفت صد شتر از طلا و نقره و چیزهای قیمتی را به لنبک ببخشد و آبراهام را فراخواند و گفت: آن سوار که مهمان تو بود همه چیز را برایم نقل کرد حالا نوبت توست که دست از خوردن بکشی و خوردن مرد آب فروش را تماشا کنی. <br>سپس پادشاه اتفاقات پیرامون دستمال ابریشمی را هم تعریف کرد و دستور داد به آبراهام چهار درهم بدهند تا با آن برای خودش سرمایه ای بسازد. آبراهام نیز با شنیدن این حرف و دریافت مبلغ ناچیز، خروشان قصر پادشاه را ترک گفت.<br>#Hana_Sha</span></span>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/"></category>                        <dc:creator>hana68722</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2547/</guid>
                    </item>
				                    <item>
                        <title>عصیان</title>
                        <link>https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2546/</link>
                        <pubDate>Wed, 14 Apr 2021 10:25:00 +0000</pubDate>
                        <description><![CDATA[سلام به همگیاین تقریبا اولین داستان کوتاه من هست(اولین چیزیه که ویزگی‌های یک داستان رو داره:دی). امیدوارم خوشتون بیاد و با توجه به این که من تازه‌کارم نظرات و انتقاداتتون رو از ما دریغ نکنید...]]></description>
                        <content:encoded><![CDATA[<span>سلام به همگی<br>این تقریبا اولین داستان کوتاه من هست(اولین چیزیه که ویزگی‌های یک داستان رو داره:دی). امیدوارم خوشتون بیاد و با توجه به این که من تازه‌کارم نظرات و انتقاداتتون رو از ما دریغ نکنید:92:. با تشکر:دی:f::a:<br><br></span><span><br></span><br>  <span><span>سرمای هوا حتی خاک را هم بی‌حس کرده بود. ابر‌های تیره آرام آرام با باد سرد نزدیک می‌شدند. طوفانی در راه بود. دست ابر‌های سیاه به آخرین شعله‌های سرخ آفتاب نزدیک و نزدیک‌تر می‌شد. بند‌ها مچ دستانش را فشار می‌دادند اما این چیز‌ها توجه او را جلب نمی‌کرد. به آسمان تیره خیره شده بود؛ انگار باد درون خودش می‌وزید.</span><br></span><br><br><br><span><span>برخلاف حالا، دیروز آسمان صاف و آفتابی بود. گوی زرد با تمام قدرت می‌درخشید، انگار که روزی سرشار از زندگی‌ست.</span></span><br><span><span>-«...و آن زمان که شعله‌های فروزان جان گیرند، خدا در میان شماست. خدای آتش که نیرومند‌ترین است و شکست‌ناپذیر. هرآنچه بر سر راهش قرار گیرد بسوزد. هر‌آنجا که مورد خشمش قرار گیرد ویران ‌شود. هرآنکه دشمنش باشد بمیرد. پس بپرستید خدایی را که در برابر شماست...»</span></span><br><span><span>کاهن از سپیده که همه گرد آمده بودند در کنار هیمه ایستاده بود و می‌خواند. خورشید بالا آمده بود و صدای او هم اوج می‌گرفت. </span></span><br><span><span>-«...آتش که ترس دشمنان شماست. آتش که زندگی</span><span>‎</span><span>بخش خانه‌های شماست. آتش که آسمان را روشن می‌کند و روز به فرمان اوست...»</span></span><br><span><span>با صدایش مشعلی که در دست داشت هم اوج گرفت، لحظه‌ای در بالای سرش درخشید و بعد به سمت هیمه پرتاب شد.</span></span><br><span><span>-«و زندگی را به دست عدالت آتش بسپارید که آخرین داور است. عدالت آتش مانند خورشید که روز را روشن می‌کند، حقیقت را روشن می‌کند. شب تیره از آتش می‌گریزد. آتش تیرگی را می‌سوزاند. آتش روشنی می‌آورد. آتش عدالت است...»</span></span><br><span><span>و این بار شعله‌ها با صدای کاهن اوج می‌گرفتند. صدایش در گوش جادوگر معبد زنگ می‌زد. صدایش همان صدایی بود که دو روز پیش از آن هم اوج گرفته بود و فریاد زده بود که خوابی دیده که خدا برایش فرستاده است؛ الهامی از سوی آتش. و همچنان که از شگفتی خواب و ترسش از بزرگی خدایی که در خواب حس می‌کرده می‌گفت به ورودی معبد رفت و مردم و اهالی معبد آنجا جمع شدند. انگار جمعیت به قدر کافی بود تا بگوید چه خوابی چنین جنجالی را سبب شده.</span></span><br><span><span> شروع کرد و گفت از آتش‌های درون آتشدان که بر گرد آتشی بزرگ حلقه زده‌اند و صدای طوفان دور دست که از آتش شکست خورده و بعد لکه‌ای سیاهی که در میان حلقه‌ی آتش ظاهر می‌شود؛ مثل ذغال سوخته‌ای که دیگر نیرو‌ی زندگی در او نیست آتش نمی‌گیرد. با این که سوخته اما لکه‌ی</span><span>سیاهی‌ست بر سکوی تابناک نور و طوفان همچنان در دور دست می‌تازد. تاریکی دور دست چشمش را خیره می‌کند. سرما ‌می‌خواهد زندگی را از تن‌ها بیرون کشد. ذغال سوخته همرنگ تاریکی‌ست. ترس و مرگ به حریم امن آتش آمده است... . </span></span><br><span><span>و همچنان از آتش بزرگ می‌گفت و نزدیکی طوفان و ترس مرگ و نابودی و همه وحشت کرده بودند که چنین خواب شومی از کجا آمده و معنای آن چیست. مردم پچ پچ می‌کردند، ناله می‌کردند و بی‌قرار بودند که بدانند این‌ها یعنی چه و اهالی معبد در سکوت، با چشمانی نگران کاهن را نگاه می‌کردند. انگار به قدر کافی همه را وحشت‌زده کرده بود که بالاخره گفت:«...معبد حریم آتش است؛ سکویی که آتش بزرگ در میان آن است؛ آتشی که شهر را زندگی می‌بخشد. تکه‌ای سیاهی در حریم آتش متولد شده. از میان فرزندان معبد یکی چنان پر از تاریکی و خالی از روشنی‌ست که دیگر آتش به جانش نخواهد گرفت...»</span></span><br><span><span>همه سکوت کرده بودند ولی کسی جز کاهن</span><span>که این جنجال را بر پا کرده بود و جادوگر معبد نمی‌دانست این‌ها چگونه پایان می‌گیرد.</span></span><br><span><span>_«...</span><span>او نه همرنگ روز، که همرنگ شب است. نه از جنس نور، که از جنس تاریکی‌ است...»</span></span><br><span><span>جادوگر که مادر تنها فرزند بالغ معبد بود.</span></span><br><span><span>_</span><span>«...او باید نابود شود!»</span></span><br><br><br><span><span>تمام هیمه آتش گرفته بود؛ آتشی به بزرگی میدان شهر. صورت کاهن در بین گرمای آتش موج برمی‌داشت. به جز او همه از آتش سوزان دور‌تر شده بودند.</span><br></span><br><span><span>_</span><span>«تنها عدالت آتش است که حقیقت را روشن می‌کند. آتش است که تاریکی شب را می‌سوزاند و روشنایی روز را باقی می‌گذارد. آتش برترین داور است که آشکار می‌کند آنچه مردمان نمی‌بینند...»</span></span><br><span><span>پسر نوجوان جادوگر جلو آمد. قدم‌هایش نمی‌لرزیدند. به سوی مادرش بر‌گشت و لبخند ‌زد. مادر شب گذشته را به یاد می‌آورد که به چشمانش نگاه کرده بود:«من از جنس تاریکی نیستم. من می‌دانم. تو درون مرا می‌بینی؛ من از سیاهی نیستم». به سمت آتش بر‌گشت. چشم‌هایش روی آتش قفل ‌شدند.</span></span><br><span><span>_</span><span>«...اگر از تاریکی باشد می‌سوزد و اگر از  جنس روشنایی، بیرون می‌آید!»</span></span><br><span><span>و او درون آتش رفت.</span></span><br><span><span>لحظه‌ها در آتش موج برمی‌داشتند، کش می‌آمدند. گوش‌هایش را تیز کرده بود تا صدای فریاد مردمی که آن سوی آتش ایستاده بودند را بشنود؛ فریاد پیروزی پسرش. چشمان کسی درون آتش را نمی‌دید. پس کجا بود؟ صدای فریادی از درون آتش برخاست. جادوگر جیغ کشید.</span></span><br><span><span>هیاهوی مردم به گوشش نمی‌رسید. فریاد درون آتش به گوشش گنگ بود. فقط جیغ می‌کشید. جیغ می‌کشید. صدای خنده‌های پسرش در گوشش می‌پیچید، صدای گریه‌های کودکیش، صدای حرف‌های دیشبش. خورشید را در آسمان نمی‌دید. کاهن را نمی‌دید. مردم را نمی‌دید. آسمان در برابر چشمانش تیره و تار شده بود. تنها آتشی را می‌دید که پسرش را در خود بلعیده بود. جیغ می‌کشید. چشمان پسرش را می‌دید، قد و بالایش که انگار هر روز رشد می‌کرد، صورتش که هر شب به آن خیره می‌شد، سال‌های کودکیش، بزرگ شدنش. صدایش در گوشش می‌پیچید. چشمانش تاریک شد.</span></span><br><br><br><span><span>خاک سرد در برابر چشمانش بود. سپیده زده بود. آتش تا آخر سوخته بود و در تاریک روشنای سحر به جز خاکستر سیاه سرد چیزی از آنچه دیروز گذشته بود، باقی نمانده بود. دستانش روی زمین خاک‌آلودی که رویش نشسته بود یخ زده بودند. افکار آشفته در سرش می‌دویدند:« کشته شد. پسرم کشته شد. سیاه نبود، تاریک نبود؛ فرزند معبد بود، به روشنی نور! در میان آتش سوخت. کاهن او را به درون آتش فرستاد. آری او فرستاد اما کاهن پسر مرا نسوزاند؛ آتش سوزاند! خدای آتش، خدای نیرومند، خدای روشنی! تنها داور عدالت! تنها بینای حقیقت! پسر مرا که در معبد او به دنیا آمد و بزرگ شد را سوزاند. او را کشت. او را مثل یک خائن کشت، مثل یک بیگانه. فرزندی از جنس نور را سوزاند. چنان روشن بود که انگار فرزند خورشید است. من می‌دیدم، من همیشه می‌بینم، درون فرزند خود را هم مانند دیگران می‌دیدم؛ روشن بود خالی از ذره‌ای سیاهی، مانند روز! خدای آتش او را کشت. به سادگی سوزاندش. از فرزندان معبد خودش بود! خدای آتش، خدای قاتل!»</span></span><br><br><br><span><span>از پرده‌های ورودی معبدْ آتش زبانه می‌کشید. کسی با ظرفی پر از آب به داخل معبد می‌دوید. دیگری برای آوردن آب سراسیمه بیرون می‌رفت. صدای فریاد و آشفتگی از معبد به گوش می‌رسید. هنوز همه مردم بیدار نشده بودند. از آن زمان که ستایشگری از اهالی معبد نور عجیبی دیده بود و فریاد کرده بود که معبد آتش گرفته اندکی می‌گذشت. با شنیدن هیاهو، چند نفری که در کوچه‌ها بودند هم به سمت معبد می‌آمدند تا ببیند چه خبر شده که نمای معبد آتش گرفته شکه‌شان می‌کرد. برخی می‌دویدند تا کاری کنند. همه از آتش معبد در وحشت بودند که کسی فریاد زد:«اوست. خودش است. کسی که معبد را آتش زده اوست.» و چشمان همه به زن ژولیده‌ای که مشعلی در دست داشت دوخته شد. خودش بود؛ جادوگر معبد. با چشمانی سرخ و نگاهی پر از نفرت. فرار نکرد. </span></span><br><span><span>مردی فریاد زد:«ای خائن! تو سال‌ها جادوگر معبد بودی!»</span></span><br><span><span>دیگری فریاد زد:«آتش را خاموش کنید!»</span></span><br><span><span>_«</span><span>جادوگر معبد خدایی بودم که فرزند مرا سوزاند، در حالی که بی‌گناه بود. سال‌ها آتشی را افروختم و پاس داشتم که فرزند خود مرا کشت. می‌خواهم بسوزد این معبد که خدایش چنین ناعادل است!»</span></span><br><span><span>_«</span><span>لعنت به تو ناسپاس!»</span></span><br><span><span>_«</span><span>ناسپاس خدای شماست!»</span></span><br><span><span>_«</span><span>آب بیاورید!»</span></span><br><span><span>_«</span><span>بگیرید این بنده‌ی تاریکی را!»</span></span><br><span><span>کاهن از معبد بیرون آمده بود و با خشم جادوگر را نگاه می‌کرد و بر سر مردم فریاد می‌کشید:</span></span><br><span><span>_«</span><span>کافر گمراه را بگیرید! به زمین بزنیدش!»</span></span><br><span><span>_«</span><span>چرا ایستاده‌اید! ببندیدش!»</span></span><br><span><span>_«</span><span>اما او جادوگر است. چطور ما...»</span></span><br><span><span>_«</span><span>خشم آتش را به خشم جادوگر ترجیح می‌دهید!؟ خشم خدا را؟! گفتم بگیریدش!»</span></span><br><span><span>به سمت جادوگر خیز برداشتند.</span></span><br><br><br><span><span>به ابر‌ها‌ی سیاه خیره شده بود. بسته شده به چوبی ایستاده، آسمان گرفته‌ی غروب را نگاه می‌کرد. از گوشه چشمش نور سرخ خورشید در حال غروب را هنوز می‌توانست ببیند. روبه‌رویش ابرها را باد سردی جلو می‌راند. دست و پایش بی‌حس بود. جانی برای نالیدن نداشت. قصدش را هم نداشت؛ فکر کرد که اگر می‌نالید هم نه از درد، که در سوگ فرزندش بود. چهره‌اش که دیروز در برابر آتش به سوی مادرش نگاه کرده و لبخند زده بود در برابر چشمانش مدام تکرار می‌شد. صدای ناله‌اش که از میان آتش برخاست پس‌زمینه‌ی تمام صدا‌های بیرون شده بود.</span></span><br><span><span>_«</span><span>هر کس به آتش روی آورد، آتش او را گرما می‌بخشد و از تاریکی حفظ می‌کند. و هر کس پشت به آتش کند، گم‌گشته در تاریکی‌هاست. و آن کس که به ستیز با آتش برخیزد، می‌سوزد و نابود می‌شود. آتش، نیرومند‌ترین خدا، همیشه پیروز است. او می‌داند آنچه دیگران نمی‌دانند. و آشکار می‌کند آنچه دیگران نمی‌بینند. می‌سوزاند هرچه از جنس تاریکی‌ست...»</span></span><br><span><span>صدای باد که شدت گرفته بود صدای کاهن را در گوشش گنگ‌تر می‌کرد.</span></span><br><span><span>_«</span><span>...و درست همانطور که شما دیدید، آتش بود که بر من ظاهر شد و لکه‌ی سیاهی را که در دامن معبد پدید آمده بود بر من نمایان ساخت. و پسر این زن که در میان فرزندان معبد بود و حقیقتی تاریک داشت را در خود سوزاند. و باز هم این آتش بود که کفر این زن گمراه را که مدت‌ها جادوگر معبد بود را بر ما آشکار کرد. او به جنگ آتش برخاست، و دشمنان آتش را به جز نابودی عاقبتی نیست. اکنون، آتش او را می‌سوزاند تا تاریکی از این شهر دور شود و گرمای زندگی دوباره به این جا بازگردد. آتش او را می‌سوزاند؛ کافری که مادر فرزندی از تاریکی‌ست. خدای آتش، که قدرتمند‌ترین است.»</span></span><br><br><span><span>پیش از ناپدید شدن آخرین پرتو‌های نور، آتش افروخته شد تا تاریکی شکست بخورد. باد سرد، آتش گرم را جان بیش‌تری می‌بخشید. آتش زیر پایش بالا آمده بود اما گرمای شعله‌های سوزان را در پاهای یخ‌زده‌اش احساس نمی‌کرد. تمام وجودش یخ‌زده بود. چشمان سردش خیره به ناکجایی تاریک بودند. ابرهای سیاه جلوتر می‌آمدند. ناگهان میان ابرها رعدی غرید؛ طوفان در راه بود.</span></span>]]></content:encoded>
						                            <category domain="https://bookpioneers.ir/btm/"></category>                        <dc:creator>girl.of.wind</dc:creator>
                        <guid isPermaLink="true">https://bookpioneers.ir/btm/topicid/2546/</guid>
                    </item>
							        </channel>
        </rss>
		